• امروز : پنجشنبه, ۲۸ تیر , ۱۴۰۳

به روایت حجه الاسلام حاج مسعود تاج آبادی

مهدی ضیایی در میدان مین دوید و یک گردان را رد کرد
شهید همایون (مهدی) ضیائی

مهدی ضیایی در میدان مین دوید و یک گردان را رد کرد

شهید همایون (مهدی) ضیائی دنبال مسائل عرفانی و سیر و سلوک و برنامه و ذکر بود و من هم از چیزهایی که در دوران طلبگی یاد گرفته بودم به ایشان انتقال می دادم . به ایشان می گفتم : نباید به بچه ها بگویی و آن ها بفهمند ! ایشان هم واقعاً رعایت می کرد […]

شهدای هفت تن آل صفا به روایت روحانی گردان تخریب
سلام بر بدن هایی که پاره پاره شدند

شهدای هفت تن آل صفا به روایت روحانی گردان تخریب

بعد از عملیات فکه قرار شد برای مین گذاری یگ گروه به فاو برود. حدود 20 نفر بودیم که هفت تن آل صفا آن جا شهید شدند. آن زمان حاج عبدالله تازه شهید شده بود و سید محمد زینال حسینی فرمانده بود . شهید سید محمد به من گفت شما هم با بچه ها برو.. […]

ماموریتی که شهید نوریان بعد از شهادتش به من داد
شهید حاج عبدالله نوریان

ماموریتی که شهید نوریان بعد از شهادتش به من داد

بعضی از بچه ها از جمله شهید سید مجتبی زینال حسینی در موقعیت الصابرین در زاغه بودند . شهید غلامرضا زعفری هم مسئولشان بود. ما هم در موقعیت الوارثین بودیم. یک شب من ، شهید حاج عبدالله نوریان را در خواب دیدم . حاج عبدالله به من گفت : برو و به بچه های زاغه […]

مواجهه با بچه های شر و شیطون گردان
اختلاف سلیقه هایی وجود داشت که طبیعی است

مواجهه با بچه های شر و شیطون گردان

همه بچه هایی که به جبهه آمده بودند از صافی خدا رد شده بودند . آن هم بچه های گردان تخریب با آن شجاعت و دلسوزی و صداقتی که داشتند ، اما  اختلاف سلیقه وجود داشت و این اختلاف طبیعی است و حتی انبیاء الهی هم با هم اختلاف سلیقه داشتند . مثلاً پیامبری مدام […]

روز های سخت پذیرش قطعنامه 598
پیشروی های عراق در فکه

روز های سخت پذیرش قطعنامه 598

ما در بیمارستان امام رضا در مشهد بودیم . ما سیزدهم و چهاردهم فروردین مجروح شدیم در سال 1368 که شیمیایی شدم . دو ماه در بیمارستان بودم تا تاول هایم خوب شد. یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که بدنم دوباره تاول زده است اما به صورت ریزتر و جرئی بودند […]

ای که گفتی درد دردمندان مداوا می کنی
خاطرات مجروحیت حاج آقا تاج آبادی

ای که گفتی درد دردمندان مداوا می کنی

بعد از آنکه من در منطقه بیاره از ناحیه ی پا مجروح شدم و شیمیایی هم شده بودم ، ما را سوار کردند و به مشهد ، بیمارستان امام رضا بردند.  من را در راهرو گذاشتند و گفتند که همه ی اتاق ها پر از مجروح است . یک پزشک من را دید و گفت […]

رضا استاد شهید شد و من مجروح شدم
نحوه شهادت شهید رضا استاد

رضا استاد شهید شد و من مجروح شدم

ما بعد از شهادت چهارده شهید شیمیایی که قبلا عرض کردم ، در بیاره مانده بودیم تا پانزده نفر از بقیه بچه ها که به مرخصی رفته بودند از مرخصی آمدند . بچه هایی که در عملیات بودند و از قبل آن جا بودند حدود 40 روز الی 2 ماه مانده بودند داشتند به مرخصی […]

عملیات والفجر هشت به روایت حاج مسعود تاج آبادی
ما به گردان زهیر ع اعزام شده بودیم

عملیات والفجر هشت به روایت حاج مسعود تاج آبادی

مطلبی از والفجر 8 یادم آمد که قبلا نگفتم . ما با برادر علی اکبر جعفری به گردان المهدی یا زهیر مامور شدیم . البته بچه های دیگر هم بودند . علی اکبر قدیمی تر و با تجربه تر و خیلی پر شور بود. ایشان سرتیم بود و ما هم کنارش بودیم . در ام […]

نحوه شهادت چهارده شهید شیمیایی به روایت حاج مسعود تاج آبادی
عملیات بیت المقدس چهار

نحوه شهادت چهارده شهید شیمیایی به روایت حاج مسعود تاج آبادی

برای عملیات بیت المقدس چهار به شهر بیاره رفتیم . قبل از اینکه به سنگر برویم  در مقر کاری انجام می دادیم حاج احمد بود و چند تا از بچه های دیگر. گذرمان به شهر حلبچه افتاد. دیدیم که جنازه در کوچه و خیابان ریخته است. زن و مرد همه در کوچه مرده بودند. گشتیم […]

روحانی و رزمنده دفاع مقدس حجه الاسلام حاج مسعود تاج آبادی
نحوه آشنایی و ورود به گردان تخریب

روحانی و رزمنده دفاع مقدس حجه الاسلام حاج مسعود تاج آبادی

نحوه ورود من به گردان تخریب لشکر سید الشهدا به این شکل بود که ما در دوران جنگ به عنوان روحانی و مُبَلِغ اعزام می شدیم و قبل از اینکه به گردان تخریب بیایم از طریق دفتر تبلیغات قم جاهای مختلفی اعزام شدیم. یک بار خارج از آن کانال رفتیم تا اینکه در قبل از […]

مهدی خواب دیده بود که راه هفتاد ساله را یک شبه طی کرده است
خوابی که شهید مهدی ضیائی برای من تعریف کرد

مهدی خواب دیده بود که راه هفتاد ساله را یک شبه طی کرده است

شهید همایون (مهدی) ضیائی قبل از کربلای یک به گردان آمد . شهید ضیائی یک بار خوابی که دیده بود را برای من تعریف میکرد و می گفت : حدود 15 الی 16 ساله بودم ، یک سال قبل از اینکه به جبهه بیایم ، مادرم خیاط بود و خیاطی می کرد و عکس و […]

عملیات کربلای پنج به روایت حاج مسعود تاج آبادی
محسن حدادی شهید شد و من مجروح شدم

عملیات کربلای پنج به روایت حاج مسعود تاج آبادی

ما برای شرکت در عملیات کربلای پنج به گردان حضرت علی اکبر مامور شده بودیم . مسئول تیم ما برادر محسن اسدی بود . من بودم و سه تا از بچه های دیگر هم بودند . محسن اسدی به من گفت که شما کنار دست من باشید و منم گفتم باشه . ما منتظر بودیم […]

آخرین باری که به مرخصی آمدم
تا اینکه فرای آن روز مجروح شدیم

آخرین باری که به مرخصی آمدم

آخرین باری که به مرخصی آمدم به مادرم گفتم من می روم و دیگر برای مرخصی نمی آیم. حس کرده بودم که آخر جنگ است چون طولانی شده بود و زمان گذشته بود و ما شهید نشده بودیم . می خواستم با خدا لج بازی کنم. گفتم : می روم و دیگر به مرخصی نمی […]

جنگ خیلی دوام ندارد و ما هم ماندیم و محروم شدیم
شهید پیام پوررازقی

جنگ خیلی دوام ندارد و ما هم ماندیم و محروم شدیم

پیام پوررازقی در مهران شهید شد . قبل از شهادتش ، زمانی که در موقعیت الوارثین بودیم ، یک شب در زمان خواب که ساعت یازده شب بود ، به تپه ای که کمی بالاتر از چادرمان بود رفتیم و پیام شروع کرد به درد دل کردن . به من گفت : کار دارد تمام […]

تبانی شهید علی پیکاری ، شهید سید محمد زینال حسینی و علی شکاری
همه چیز زیر سر سید محمد بود

تبانی شهید علی پیکاری ، شهید سید محمد زینال حسینی و علی شکاری

سال شصت و پنج بود که ما به موقعیت قلاجه در منطقه مهران اعزام شده بودیم . شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان) به من قول داده بود که اجازه دهد ما هم در عملیات بعدی شرکت کنیم اما نمی خواست به قولش عمل کند. به سید محمد گفتم : عملیات نزدیک است . […]

نحوه شهادت حاج موسی انصاری ، اوس اکبر عزیز زاده و امیر تابش
شهید تابش با  اوس اکبر خیلی رفیق بود

نحوه شهادت حاج موسی انصاری ، اوس اکبر عزیز زاده و امیر تابش

شهادت شهید امیر مسعود تابش در منطقه مهران پیش امد. شب جمعه ای بود و دعای کمیل خواندیم و عزاداری کردیم . شام هم نان و پنیر و هندوانه بود . طبق معمول امیر تابش پیش من بود و شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان) و بقیه هم آن طرف چادر بودند. شام را […]

دیشب خواب دیدم آقا امام زمان به این مدرسه آمد
تعبیر خواب شهید ابوالفضل دهقان

دیشب خواب دیدم آقا امام زمان به این مدرسه آمد

قبل ار عملیات بیت المقدس چهار ، یکی از بچه ها پیش من آمد و گفت : حاج آقا من یک خوابی دیدم . از بچه های وزارت کشور بود اما به صورت بسیجی آمده بود. نامش آقای ابوالفضل دهقان بود. گفت : دیشب خواب دیدم وجود مقدس اقا امام زمان به این مدرسه آمد. […]

در خواب به شهید فیروزبخت مژده شهادت داده بودند
شهید آسوده و راحت بمیرد

در خواب به شهید فیروزبخت مژده شهادت داده بودند

شهید حاج رسول فیروزبخت روحیه اش این طور بود که می گفت : چرا نماز شب می خوانید؟ چرا گریه می کنید؟ با این حرف ها سربه سر بچه ها می گذاشت! اما خودش از همه زودتر بلند می شد و نماز شب می خواند و می خوابید . صبح که بیدار می شد ، […]

هر کاری می کنم شهید نمی شوم
امید داشتم که در این عملیات شهید می شوم اما نشد

هر کاری می کنم شهید نمی شوم

زمانی که ما از ام الرصاص به مقر فاو آمدیم. بچه های غواصی هم تازه رسیده بودند. شهید محمد خاک فیروز به سراغ من آمد و گفت حاج اقا بیا با شما کار دارم. در خرمشهر بودیم. در یکی از خانه های خرمشهر رفتیم. شروع کرد به درد دل کردن و گفت : هر کاری […]

این حاجیه کیه که این جاست؟  سواد هم داره ؟
گفت و گوی حاج حسن کسبی و حاج رسول فیروزبخت

این حاجیه کیه که این جاست؟ سواد هم داره ؟

در قلاجه بودیم قبل از کربلای یک ، تازه به گردان آمده بود. شهید حاج رسول فیروزبحت هم آنجا بود . مدتی قبل سر یک ماجرایی عذرش را از گردان خواسته بودند. آن ماجرا هم چیز خاصی نبود. یک شوخی کرده بود و بعضی ها را اذیت کرده بود.  دلخور شده بود و رفته بود […]

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت
هزار تومان جایزه ی هرکس جگر دارد ...

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت

برای عملیات کربلای 4 و کربلای 5 آماده می شدیم . شهید سید محمد زینال حسینی آمدند و یک تعداد از بچه ها را را انتخاب کرد.حدود 20 نفر که به سد دز بروند و آموزش غواصی ببینند. مسئول اموزش غواصی آقای میسوری بود. به خاطر اینکه قبلا  با یک سری از بچه ها ی […]

از من خواست با برادرش صحبت کنم تا به عملیات برود
شهید سید مجتبی زینال حسینی

از من خواست با برادرش صحبت کنم تا به عملیات برود

سید مجتبی خیلی دوست داشت که عملیات برود. سید محمد نمی گذشت. ظاهراً تعهدی به پدر و مادرش داده بود. یک روز با حالت التماس و زاری امد که به داداشم سید محمد بگو من را به عملیات بفرستد. گفتم من می گویم اما نمی دانم چقدر اثر کند. من صحبت کردم اما نمی دانم […]

خیلی خالصانه و مخفی و پنهان دنبال معنویات بود
شهید منصور احدی

خیلی خالصانه و مخفی و پنهان دنبال معنویات بود

شهید منصور احدی در فاو همراه ما بود. بچه ی خیلی ساکتی بود و اهل مراقبه بود. با ما زیاد می چرخید و گاهی حدیثی برایش می خواندم. خیلی خالصانه و مخفی و پنهان دنبال معنویات بود. ایشان هم با آن هفت نفر به شهادت رسیدند.

با دست خالی سیم خاردار ها را جمع میکرد و انگار درد را نمیفهمید
هرچه صدایش کردم جواب نداد ...

با دست خالی سیم خاردار ها را جمع میکرد و انگار درد را نمیفهمید

شهید تابش بچه ی شلوغ و پر سر و صدایی بود. بچه ها را دست می انداخت و تیکه می انداخت. تکیه کلامش هپلی بود. کسی را که می خواست اذیت کند صدایش می کرد هَپَلی. شهید تابش در منطقه ی ام الرصاص و در عملیات والفجر 8 یکی از غواص ها بود که به […]

من همه ی موانع شهادتم را برطرف کرده ام
شهید حاج عبدالله نوریان

من همه ی موانع شهادتم را برطرف کرده ام

در مقرّ ام النوشه بودیم که حاج عبداله به من سربسته چیزهایی درباره ی شهادتش گفت ، اما تصریح نکرد. آن موقع جلساتشان را با سید محمد و سید اسماعیل در چادر تدارکات می گذاشتند. یک پستویی درست می کردند و آن جا جلسه می گذاشتند. یک روز من از آن جا عبور می کردم […]