• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳

لبخند های پشت خاکریز

مثل من که دیشب یواشکی دو تومان صدقه دادم
شوخ طبعی به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت

مثل من که دیشب یواشکی دو تومان صدقه دادم

شهید رسول فیروزبخت یک شخصیت ورزشی ، کماندویی و رزمی داشت . ژست های خیلی آرتیستی هم داشت . یک سری روش های طنز داشت . خیلی شجاع بود . استایل ورزشی و جسمی اش خیلی خوب بود . از آن دسته آدم هایی بود که اهل معنویات بود ولی خودش را خیلی دور از […]

به نظرم آیفا خاطره ای جدا نشدنی از خاطرات گردان تخریب است
خاطره هایی که با آیفای گردان تخریب داشتم

به نظرم آیفا خاطره ای جدا نشدنی از خاطرات گردان تخریب است

دریکی از تک‌های عراق در منطقه فکه که درواقع، عملیات پدافندی آن بر عهده برادران ارتش بود، حسب دستور برای ایجاد موانع گردان وارد شد، بعد از دفع تک عراقی‌ها، یک آیفای عراقی وسط میدان مین بود. پس از کسب اجازه آیفا را به‌عنوان غنیمت آوردیم البته ترکش شیلنگ‌های رادیاتورش پاره کرده بود و خودمان […]

قرار شد بجای سنسی اوس در جودو بگوییم شهید
به قول امروزی ها خنده بازار شده بود

قرار شد بجای سنسی اوس در جودو بگوییم شهید

سال ۱۳۶۳ یا ۱۳۶۴ ، زمانی که ما در پادگان ابوذر واقع در سر پل ذهاب بودیم ، ماجراهای جالب توجهی برایمان رقم خورد . یکی از این ماجرا ها از این قرار بود که ما بچه های تخریب که در یک ساختمان مستقر بودیم و یک زمانی بحث آموزش های دفاعی و رزمی مطرح […]

از شهادت شهید پیام شریفی تا مخابره خبر شهادت من
ادامه ی عملیات کربلای هشت

از شهادت شهید پیام شریفی تا مخابره خبر شهادت من

ما یک گروه بیست نفری بودیم و برای ادامه ی عملیات کربلای هشت یا کربلای پنج به سمت خط رفتیم . قرار بود بنا به دستور ، مأمورتی را انجام بدهیم . به خط دوم رسیدیم که سنگری آن جا بود و داخل آن سنگر رفتیم که یک شب استراحت بکنیم یا آماده عملیات شویم […]

آن جا بود که فهمیدم برادر غلامعلی سرمان کلاه گذاشته است
قلبت ضعیف شده و باید خوراکی های مقوی بخوری

آن جا بود که فهمیدم برادر غلامعلی سرمان کلاه گذاشته است

در منطقه سرابگرم بودیم و نزدیک عملیات خیبر بود . فکر میکنم در پادگان ابوذر بودیم . بچه هایی که در پادگان ابوذر بودند می آمدند و چیز هایی که لازم داشتند را از من میگرفتند . یک روز برادر محمد غلامعلی آمد و گفت برادر ممقانی! من رفتم دکتر و دکتر گفته قلبت ضعیف […]

گنجشکی که در جبهه تصادف کرده بود و باید تشییع میشد
حالا این گنجشک نر هست یا ماده ؟

گنجشکی که در جبهه تصادف کرده بود و باید تشییع میشد

در منطقه سرابگرم که بودیم ، یک روز برادر سید ناصر حسینی آمد و یک گنجشک آورد و گفت یک تویوتا زده به این گنجشک و زخمی شده . وقتی گنجشک را آوردند نیمه جان بود . ما بچه بودیم و با هم مشورت کردیم . بچه ها گفتند باید کمی روغن و اب کره […]

دادگاه صحرایی و موشی که به بیت المال دست درازی کرده بود
دادگاه را شروع کردیم و کیفرخواست را قرائت کردیم

دادگاه صحرایی و موشی که به بیت المال دست درازی کرده بود

بعد از عملیات والفجر چهار در منطقه سراب گرم یک ساختمان بود که ما مدتی در آن جا مستقر بودیم . آنجا بود که قضیه اعدام کردن موش انجام شد . من مسئول تدارکات بودم . یادم هست که یک روز ، وسط مراسم دعای توسل بود که بچه ها گفتند اینجا موش پیدا شده […]

یک شب و روز گردان به روایت حاج علی ممقانی
چادر های گردان ، شب ها تماشایی بود

یک شب و روز گردان به روایت حاج علی ممقانی

زمانی که در منطقه اشنویه بودیم ؛ از ستاد خیلی دور بودیم و به خاطر همین خیلی سخت بود که کسی صبح بخواهد بلند بشود و برود حمام . سر سفره ، بعد از غذا هر کسی یک دعایی می کرد و بقیه آمین میگفتند . من هم دعا می کردم که خدایا ما را […]

رسول در هر عملیاتی که شرکت کرده بود مجروح شده بود
شهید حاج رسول فیروزبخت

رسول در هر عملیاتی که شرکت کرده بود مجروح شده بود

شهید حاج رسول فیروزبخت در هر عملیاتی که شرکت کرده بود یک جراحتی برداشته بود . اصلا امکان نداشت مثلا توی یک عملیاتی باشد و زخم برنداشته باشد . رسول عادت داشت هر موقع که بچه ها به ایشان دست می زدند ، رمز آن عملیاتی آن عضو در آن عملیات مجروح شده را می […]

روزی که شهید نوریان و حاج حسین کربلایی خندیدند
خاطره ای شیرین از روز های سخت عملیات بدر

روزی که شهید نوریان و حاج حسین کربلایی خندیدند

فرمانده ی واحد تخریب قرارگاه ثارالله در عملیات بدر ، شهید حاج حسین کربلایی بود . حسین کربلائی شیمیایی بود و بعد از جنگ در خانه اش از دنیا رفت . شب عملیات بدر یا یکی دو شب قبل از عملیات بدر ، ما در یک موقعیتی که خیلی زیر آتیش دشمن بود و دشمن […]

عباس همه ی فن های کشتی را روی من پیاده میکرد
شهید عباس حسنی استاد کشتی ما بود

عباس همه ی فن های کشتی را روی من پیاده میکرد

شهید عباس حسنی استاد کشتی ما بودند  کشتی گیر بود و دو تا از برادرهایش به شهادت رسیده بودند دلاور بود. ایشان روزی دو ساعت با ما تمرین کشتی بر روی سنگ و قلوه سنگ و خاک  انجام می داد. یکی دیگر هم بود بنام آقای ایزدی . ایشان از بچه های امنیت پرواز بود […]

یک بار که من مکبری می کردم
هر کسی بشنود میخندد

یک بار که من مکبری می کردم

قبل از اینکه به دوره ی آموزشی بروم در مسجد از سن 14 سالگی در درونم اشتیاق پیدا شده بود که مکبر نماز باشم . علاوه بر این دایی بنده تعزیه خوان بود اطرافیان مادری ام هم اهل فضل هستند. این علاقه در من هم متبلور بود و در دوره ی آموزشی جبهه به قلیان […]

بسیجی باید منبع ایثار باشد
شوخی با شهید حاج ناصر اربابیان

بسیجی باید منبع ایثار باشد

ناصر مسئول آموزش ما در چم امام حسن بود. معلم و مربی کاملی بود. خیلی قشنگ مین و معبر و کمین  را توضیح می داد. من هم خیلی سربه سرش می گذاشتم. یک روز صحبت کرد که بسیجی باید منبع ایثار باشد و من هم گفتم من منبع گازوئیل و بنزین و نفت هستم . […]

شوخی شوخی با فرمانده گردان هم شوخی !
وقتی هیچکس نبود ...

شوخی شوخی با فرمانده گردان هم شوخی !

یک بار شهید سید محمد زینال حسینی در دستشویی هایی که خودمان به پلیت (صفحات مواج فلزی ) درست می کردیم شوخی کردم . خب هر کی دستشویی می رفت سنگ پرتاب می کردیم به دستشویی و با تولید صدا اذیت می کردیم. من هم طبق عادت همیشه هر کسی که می رفت داخل با […]

بلند شدم گفتم یا حسین و باز خوابیدم
من نماز شب بلد نیستم

بلند شدم گفتم یا حسین و باز خوابیدم

شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان تخریب) به من می گفت : هرشب زمان نماز شب بلند شو و یک یا حسین بگو و دوباره بخواب. می گفت : چرا زیاد می خوابی؟ من هم یک شب بلند شدم و یک یا حسین گفتم و دوباره خوابیدم. ایشان می خندید و میگفت منظورم این بود […]

ماجرای کشف انبار مهمات توسط شهید مهدی کریمی
لبخند های پشت خاکریز

ماجرای کشف انبار مهمات توسط شهید مهدی کریمی

مهدی کریمی را من می دیدم که بچه ی خوش لباس و شیک پوش و تمیز و مرتب و خیلی خوش استیل بود . فرم اندامش خوب بود ورزشکاری و کماندویی بود. خنده رو و خوش رو بود. لبخندهای زیبای ایشان من را جذب می کرد. چهره اش جذاب بود و در عاشورای 3 به […]

حیوان ! یک گاردی گرفت و دندانهایش را به من نشان داد
از شب اول عملیات والفجر یک خاطره ی خنده داری دارم

حیوان ! یک گاردی گرفت و دندانهایش را به من نشان داد

از شب اول عملیات والفجر یک خاطره ی خنده داری دارم . من با بچه های واحد اطلاعات  در تنگه ابوقریب بودم . در یک جایی در تپه های سنگی با ارتفاع کم  و یک نهر آبی بود و بالای تپه ، ما دو تا چادر زده بودیم . چادر مربوط به بچه ها ی […]

میگفتن کاوه کوموله بوده ، حرفش میشه پولاشونو برمیداره میاره سپاه
چند شایعه درباره شهید کاوه

میگفتن کاوه کوموله بوده ، حرفش میشه پولاشونو برمیداره میاره سپاه

آن زمان شایعات بسیار عحیبی در مورد محمود (کاوه) بر سر زبان ها بود که کم و بیش از این طرف و آن طرف به گوش ما هم میرسید . مثلا یکی از بسیجی ها که از نیروهای خود تیپ بود ، میگفت : کاوه عامل نفوذی سپاه توی کوموله بوده … دیگری میگفت : […]

از سختی های جنگیدن در سوریه
نزدیک بود جانم را از دست بدهم

از سختی های جنگیدن در سوریه

اوایل که به سوریه آمده بودیم ارتباط گیری بسیار سخت بود. بعضی مواقع به دلیل بلد نبودن زبان، نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم. یک شب از توی سنگر سوری ها بیرون رفتم. پشتمان باغ زیتون بود و 50 متر جلوتر از سنگر دشمن قرار داشت. آمدم عقب و می خواستم برگردم به سنگر […]

تو با چه انگیزه ای با این شلوار اومدی نشستی جلوی سردار
به قدیر می گفتند: «تو آوینی تیپ مایی»

تو با چه انگیزه ای با این شلوار اومدی نشستی جلوی سردار

کتاب «دلتنگ نباش» روایت زینب فروتن (همسرشهید) از شهید روح الله قربانی است که به قلم زینب مولایی جاری شده. آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از این کتاب است. عملیات بعدی، گرفتن روستای سابقیه، در شمال روستای عبطین بود. بعد از سابقیه روستای خلصه بود که نسبتا روستای بزرگی بود و دشمن در آن […]

برای نیرو هایش مانند مادری دلسوز لقمه میگرفت …
روایت احمد حبیب زاده از حضور حاج قاسم در خوزستان

برای نیرو هایش مانند مادری دلسوز لقمه میگرفت …

نمیدانم حدودا چندمین روز سیل در خوزستان بود که دیگر همه متوجه وخامت روبه تزاید اوضاع شده بودند. در شادگان بودیم و هر دقیقه آب بالا و بالاتر می‌آمد. با گروه جشنواره دانش آموزی روستا به روستا میرفتیم تا بتوانیم با حضور هنرمندان و پخش عروسک و گرفتن جشنهایی کوچک در حد و اندازه هر […]

یک دقیقه مانده تا قیامت ، دیگه هرچی بود تموم شد بیا در خدمت باشیم
کلید رمز جشن پتو توی چادر ما

یک دقیقه مانده تا قیامت ، دیگه هرچی بود تموم شد بیا در خدمت باشیم

همون روز حاج حسین داشت از جلوی چادر ما میگذشت، تعارف کردیم و گفتیم دیگه هرچی بود تموم شده بیا خدمت باشیم، اومدن توی چادر همانا و دوباره یک دقیقه مانده تا قیامت گفته شد