• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های دفاع مقدس - صفحه 46 از 70 - خالدین

گاهی غذای شهید مصطفی مبینی را میخوردیم
انشاء الله که از دست ما راضی باشد

گاهی غذای شهید مصطفی مبینی را میخوردیم

ما  در مقر شهید علی موحد چادر داشتیم و مصطفی مبینی در چادر ما بود. مصطفی از اسطوره ها و با عشق و اهل معنویات بود. خیلی محجوب بود اما ما از بچه های شر و شلوغ بودیم. در چادر ما حاج اصغر و احمد بودند خیلی پرخور و پرسر و صدا بودیم. وقتی مصطفی […]

نصف موهایش را زدیم و گفتیم ماشین اصلاح خراب شده
شهید هادی مهین بابایی

نصف موهایش را زدیم و گفتیم ماشین اصلاح خراب شده

شهید هادی مهین بابایی از بچه های محجوب ، آرام و خیلی خوب گردان تخریب بود . خیلی روی موهایش حساس بود . ما بچه ی شر و شلوغی بودیم و یک روز دست و پای این بنده خدا را  گرفتیم و نصف موهای سرش را که زدیم ، گفتیم ماشین اصلاح خراب شد. گفتیم […]

به دنبالم آمدند تا من را به طرح و برنامه ببرند
شهید محمود بهرامی

به دنبالم آمدند تا من را به طرح و برنامه ببرند

شهید محمود بهرامی در عملیات خیبر مسئول ما بود . یعنی ما یک تیم بودیم که به گردان حضرت قاسم مامور شدیم. حدود 4 الی 5 نفر بودیم. فکر کنم که شهید محسن علیپور بائی هم با ما بود. تیمی که مامور به حضرت قاسم بودیم قرار بود که ما به گردان ملحق شویم و […]

ما فکر میکردیم تو از بچه های منافق هستی
آسیبی که صورتم دیده بود ...

ما فکر میکردیم تو از بچه های منافق هستی

من به دلیل اینکه یک سمت صورتم آسیب دیده بود ریش نمی گذاشتم ، سبیل می گذاشتم. و یک موتور قدیمی داشتم و با آن به واحد مهندسی می آمدم. یک بار ، شهید حسن پردازی مقدم به من گفت : ما فکر می کردیم که تو از بچه های منافق هستی ! چون سبیل […]

با همان لباس پاسداری که به او یادگاری داده بودم شهید شد
شهید سید اسماعیل موسوی

با همان لباس پاسداری که به او یادگاری داده بودم شهید شد

روزی که ما به پادگان ابوذر رفتیم یک مدتی طول کشید تا عملیات شروع شود. من به شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) گفتم اگر برای شما امکان دارد من را به واحد عملیات مامور کنید . گفت من برای شما و حسن نسیمی و شهید علیپور و یکی ، دو نفر دیگر یک برنامه […]

مسئول چایی گردان شده بود
شهید اصغر رحیمی

مسئول چایی گردان شده بود

اصغر رحیمی بچه ی صاف و ساده ای بود مانند یک نوار خامی می ماند فکر کنم پانزده ساله بود و من هجده سالم بود . خیلی مخلص و بی شیله پیله و زلال بود. مسئول چایی گردان شده بود و چایی های خوشمزه ای درست می کرد . وقتی گفتند شهید شد من از […]

ملاتی که شهید پیام پوررازقی درست میکرد
بچه ی ما بیست ساله است

ملاتی که شهید پیام پوررازقی درست میکرد

شهید پیام پوررازقی خیلی بچه نازنینی بود . من نمی دانم چطور به جبهه آمد. شنیده بودم خیلی ثروت داشتند و اقوامش در آمریکا بودند . من نمی دانم چطور شد که به تخریب آمد. در سال شصت و سه در روستاهای آبادان بودیم قبل از فاو عده ای هنوز در آبادان بودند . ما […]

من نمیدانستم نام قرارگاه ، نوح نبی است
من نفهمیدم گفت قرارگاه نوح یا قرارگاه نور

من نمیدانستم نام قرارگاه ، نوح نبی است

ما گروهی متشکل از حدوداً ده نفر بودیم که چادر بنا می کردیم و دستشویی می ساختیم و هر کاری می کردیم . محوطه گردان تخریب را درست می کردیم تا بچه ها بیایند. در آنجا هنوز تدارکات نیامده بود. غذا کم بود و از جای دیگری می گرفتند. یک روز یک قابلمه غذا آمد […]

ناگهان مصطفی یاغی شد و گفت من باید جلو بروم
حکایتی از اصرار شهید مصطفی مبینی به شرکت در عملیات

ناگهان مصطفی یاغی شد و گفت من باید جلو بروم

شهید مصطفی مبینی بچه بلوار ابوذر تهران بود . بچه محل شهید امیر تابش ، برادر سید ریحانی و آقای کاشی بود . قبل از عملیات خیبر به گردان تخریب آمد . خیلی بچه ساکتی بود . صدای خوبی داشت . فرمانبردار بود و گاهی وقت ها که یکی ، دو نفر با هم بودیم […]

گفتم: جوجه ! تو آمدی ما را بگیری؟
شهید محمدحسن مهوش محمدی

گفتم: جوجه ! تو آمدی ما را بگیری؟

شهید محمد حسن مهوش محمدی در موقعیت چم امام حسن با ما بود . در چم امام حسن یک مانوری گذاشتند و من آر پی چی زن شدم . به ما گفتند دو سه تا آرپی جی بالای سر بچه ها بزن تا بالای سر بچه ها منفجر شود . ما چون بالاتر بودیم نیروها […]