• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
ما سه نفری اعزام شدیم به گردان المهدی گروهان جهاد

عملیات ام الرصاص به روایت حاج علی اکبر جعفری

  • کد خبر : 3380
عملیات ام الرصاص به روایت حاج علی اکبر جعفری

بعد از عملیات عاشورای ۳ از منطقه ی عملیاتی عاشورای سه اومدیم و رفتیم مقر گردان که یه جاده ای بود که می رفت پشت کرخه .  اسمش رو بعدها گذاشتن موقعیت السابقون که زاغه ی ما اونجا بود . یکم بالاتر از زاغه ، شیاری بود که اونجا مقر گردان بود . برای خواب شبمون […]

بعد از عملیات عاشورای ۳ از منطقه ی عملیاتی عاشورای سه اومدیم و رفتیم مقر گردان که یه جاده ای بود که می رفت پشت کرخه .  اسمش رو بعدها گذاشتن موقعیت السابقون که زاغه ی ما اونجا بود . یکم بالاتر از زاغه ، شیاری بود که اونجا مقر گردان بود . برای خواب شبمون چادر داشت و حسینه مانند درست کرده بودند . توالت و حموم هم داشت .

معمولا توی مقر گردان می موندیم تا عملیات یا مانور عملیات بشه . توی مقر گردان بودیم تا این که عملیات ام الرصاص شد . تابستون بود که قبل از عملیات والفجر هشت دوباره تقسیم شدیم و من اعزام شدم به گردان المهدی ، گروهان جهاد . ما رفتیم اونجا و بعنوان تخریبچی به گروهان جهاد معرفی شدیم . خدا رحمت کنه ، شهید سلطانعلی معصومی مامور شد به گروهان ایثار ، ما هم مامور به گروهان جهاد بودیم . یه گروهان دیگه هم بود که یکی دیگه از بچه ها اومد و به اون گروهان معرفی شد . ما ، هر سه نفر به گردان المهدی مامور شدیم .

من یادمه در زمان دوره ی آموزشی که قبل از والفجر هشت برگزار شد ، من هم شنا بلد بودم و هم غواصی ، در صورتی که اکثر بچه های غواص شنا بلد نبودند . چون شنا بلد بودم و نترس و شجاع هم بودم و عقل درست حسابی هم نداشتم ، اونجا دائما تکرار میکردم و می گفتم مارو بفرستید غواصی . میگفتند ما غواص نیاز نداریم . غواصی الان همین کار و مسئولیتی هست که تو داری . بالاخره چند نفر هم باید شنا بلد باشند که نیرو ها رو برسونن دیگه … . ما نیرو لازم داریم که شنا بلد باشه و بدون لباس بره توی آب … . خلاصه چون که ما جزو بچه هایی بودیم که شنا بلد بودن ، نذاشتن بریم غواصی .

مسئول چایی ، شهید اصغر رحیمی

خلاصه ما جزو نیروهای پیاده بودیم . قرار شد غواص ها برن و کانال رو باز کنن که ما بریم توی کانال .

کانال هنوز پاکسازی نشده بود . غواص ها فقط یک قسمت رو پاکسازی کرده بودند ، مثلا ۲۰ متر از یک طرف و۳۰ متر از طرف دیگه پاکسازی کرده بودند . هنوز بیشتر از این پاکسازی نکرده بودند که ما رسیدیم . جنازه های خودمون و عراقیا  ریز پامون بود و گاهی لیز میخوردیم و می افتادیم . گِل و لجن بود ، بارون هم اون شب زده بود . نمیدونستیم چیکار باید می کردیم که گفتن : برو برو سنگرا رو منفجر کن .

جزیره ام الرصاص جزیره ای بود که وسط قرار گرفته بود و پشت سرش یک ام البابی غربی و یک ام البابی شرقی بود وپشتش هم دوتا پل داشت به جاده بصره . قرار  بر این بود که ما این جزیره رو بگیریم و بعد از این که جزیره رو گرفتیم ، بریم توی ام البابی غربی و شرقی و بعد از این که این ها رو هم گرفتیم بریم اون پل رو منفجر کنیم .

ما نمیدونستیم که بعد از این کار باید برگردیم . کار رو که انجام دادیم ، دیدیم پل رو خود عراقی ها منفجر کردن تا ما نتونیم بریم اون طرف . یادمه همون شب که رسیدیم ، ستون پنجم دشمن دست به کار شده بود . من دلم درد گرفته بود . اسهال گرفته بودم . جریان از این قرار بود که ستون پنجم دشمن تاید می ریختن توی غذا و وقتی رزمنده ها غذا میخوردن ، اسهال  میگرفتن.

از استرس و ترس نبود ، کار ستون پنجم دشمن بود . من یادمه دیگه داشتم میمردم که مجبور شدم توی کانال دستشویی کنم . دیگه فکر نکردم کسی بغلم هست یانه . یک دفعه متوجه شدم که همه مثل من ، معده و روده هاشون به هم ریخته .

گفتم: جوجه ! تو آمدی ما را بگیری؟

این وضعیت ادامه داشت تا اینکه صبح شد و ما بیدار شدیم . گفتیم بریم سمت جلو که درگیر بشیم ، به بچه های اطلاعات گفتیم بریم ؟ گفتن تخریبچی نداریم . من گفتم : من تخریبچی هستم ، راه بیوفتید بریم . کسی هم نبود که ما رو راهنمایی کنده . با چند نفر از بچه های با تقوای گردان رفتیم البته بعضی از بچه ها هم همراه ما نیامدند . گفتند ما از این جلوتر نمیایم .

ما رفتیم جلو و وارد یک منطقه ای شدیم که تیر زیاد می‌زدند . مارفتیم پشت ام الرصاص و دیدیم که یک منطقه ای هست و یکی از پل ها سالم مونده بود . اونجا وقتی ما جزیره و نیزار ها رو رد کردیم ، سنگر های عراقی که به شکل ایستاده بودند رو دیدیم . اونجا یک مکانی بود که بهش می گفتند حمام . ما به آنجا رسیدیم .

وقتی به اونجا رسیدیم ، یک سرباز عراقی رو دیدیم که روی صندلی نشسته بود و سیگار میکشید . انگار خدا نابینا اش کرده بود . من به همراه چندتا از همرزمان ، یک نارنجک داخل ساختمان انداختیم و سربازعراقی کشته شد . بعد هم اومدیم یه سمت دیگه و دیدیم که بچه ها درگیر شدن با عراقی ها .

رفتیم جلو تر ، دیدیم یک ساختمان بود که یه تعداد عراقی هم اونجا بودن . اونها راو هم با تیر و نارنجک زدیم . تعدادی شون هم فرار کردند به سمت بیرون که اونها رو هم کشتیم . بعد دیدیم که عراقی ها دارن به سمت ما میان . درگیری شدیدی بین ما شکل گرفت ، همه اونها کماندو بودند ، طوری که اگر بهشون تیر می‌زدی ، باز هم میومدن به سمتت . ما روی زمین بودیم و بدون سنگر اما اونها سنگر داشتند و از پشت سنگر به سمت ما شلیک میکردند . با این حال ما موفق شدیم بعضی از سنگر های اونها رو بگیریم و یه تعدادی از عراقی ها رو کشتیم .

استقامت و تلاش ستودنی شهید سعید صدیق

قبل از عملیات ام الرصاص ما رفتیم برای شناسایی . بنده و برادرم رفتیم برای شناسایی و درست کردن سنگر . یک ساختمانی اونجا بود که شکل قصر بود . ما رفتیم توی این ساختمان از بالا نگاه کردیم ، دیدیم که سنگر های دشمن ، اون سمت رودخانه مشخص هست و از اونجا تیراندازی میکردن . ما هم همونجا برای خودمون یک سنگر درست کردیم .

این بود خاطرات من از عملیات ام الرصاص که خلاصه رفتیم و بزن بزن کردیم و زدیم و برگشتیم . خیلی هم شهید دادیم اونجا ولی عراقی ها رو خیلی قشنگ سرویس کردیم و برگشتیم و اومدیم عقب .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3380
  • نویسنده : حاج علی اکبر جعفری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه