• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳

شهید غلامرضا صالحی

حالا این بستنی که با من خوردی تا آخر عمرت بیادت می‌ماند
دلم بستنی می‌خواهد

حالا این بستنی که با من خوردی تا آخر عمرت بیادت می‌ماند

یکی از روزهای سرد زمستان در سال‌های دفاع مقدس را تجربه می‌کردیم. در مسیر بازگشت از کرمانشاه، جایی که سرما در مغز استخوان‎مان نفوذ می‌کرد و گویی باد صورت‎مان را سیلی می‌زد، در منطقه‌ای اطراف همدان با شهید صالحی همراه و مشغول رانندگی بودم. شهید صالحی گفت: «دلم بستنی می‌خواهد!» تنها چیزی که در آن […]

این امتحانی بزرگ از جانب پروردگار است
صندلی خالی شهید غلامرضا صالحی

این امتحانی بزرگ از جانب پروردگار است

سال 1364 نام من برای زیارت بیت‌الله‌الحرام از طرف سپاه اعلام شد. شور و شعف خاصی سراپای وجودم را فراگرفت. وسایلم را آماده کردم و برای خداحافظی با اقوام، به نجف‌آباد رفتم. صبح روز بعد با خوشحالی به سمت تهران حرکت کردم. اما قبل از راهی شدن، برادر محسن رضایی با سفر بنده مخالفت نمود. […]