با همان لباس پاسداری که به او یادگاری داده بودم شهید شد
برای بچه های رزمنده احتیاج به تعدادی چفیه داریم
هر کم و کسری داشتی اول به خودم بگو …
يهوديان ما را به خروج شما مژده دادند و از صفات و شمايل شما براى ما گفتند
مقدمات عملیات والفجر هشت به روایت حاج مسعود میسوری
رئیس علی دلواری بوشهر را از استبداد آزاد کرد
بعد از هر عملیات ، سر زدن به خانواده شهدا اجباری بود
عملیات والفجر هشت به روایت حاج محمد زارعکار
نیمه شب بود که آمدیم مسجد . ابراهیم با بچه ها خداحافظی کرد . بعد هم رفت خانه . از مادر و خانواده اش هم خداخافظی کرد . از مادر خواست که برای شهادتش دعا کند . صبح زود هم راهی منطقه شدیم . ابراهیم کمتر حرف میزد . بیشتر مشغول ذکر یا قرآن بود […]
اواخر سال 1360 بود. ابراهیم در مرخصی به سر می برد. آخر شب بود که آمد خانه، کمی صحبت کردیم. بعد دیدم توی جیبش یک دسته بزرگ اسکناس قرار دارد! گفتم: راستی داداش! اینهمه پول از کجا می یاری!؟ من چندبار تا حالا دیدم که به مردم کمک می کنی، برای هیئت خرج می کنی، […]
نشسته بودیم داخل اتاق.مهمان داشتیم.صدایی از داخل کوچه آمد.ابراهیم سریع ازپنجره نگاه کرد.شخصی موتور شوهر خواهر ابراهیم را برداشته درحال فرار بود. بگیرش…دزد…دزد!بعد هم سریع دوید دم در.یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و دزد نقش بر زمین شد! تکه آهن روی زمین دست دزد را برید و خون جاری شد.چهره اش […]