• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های خاطرات رزمندگان - صفحه 8 از 9 - خالدین

حاج آقا این مرد بچه های رزمنده و بسیجی را منحرف می کند
روحانی ای که بچه ها را از جبهه منع میکرد

حاج آقا این مرد بچه های رزمنده و بسیجی را منحرف می کند

حدود سه چهار ماه بود که من به گردان تخریب آمده بودم . آقای میسوری از آقایی زیاد حرف می زد . کارهایی می کرد و می گفت استاد ما این را گفته است یا ذکرهایی میگفت و می گفت این ذکر را استاد ما گفته است . پرسیدم استاد شما کیست ؟ گفت امام […]

در زمان جنگ ، حکم فرمانده همون حکم رهبریه
من بعد از اینکه پام قطع شده بود

در زمان جنگ ، حکم فرمانده همون حکم رهبریه

من بعد از اینکه پام قطع شده بود ، رفتم پای مصنوعی گرفتم . تازه راه افتاده بودم و داشتم تاتی وار حرکت میکردم که رفتم لانه جاسوسی برای اعزام به منطقه . همین که وارد شدم ، فرمانده واحد یه برگه ماموریت نوشت واسم و دوباره محل اعزام رو نوشت : قرارگاه حمزه سید […]

شهدایی که اعتراض و انتقاد داشتند ولی دست از مجاهدت نکشیدند
حاج عبدالله گوش به فرمان حضرت امام بود

شهدایی که اعتراض و انتقاد داشتند ولی دست از مجاهدت نکشیدند

خاطرم هست که در یک برهه، تعداد قابل توجهی از این فرماندهان استعفا کردند و اعتراضشان را به تهران و به دفتر مقام معظم رهبری رساندند . آن ها گفتند تا زمانی که رسیدگی نشود به منطقه برنمی گردند .

داستان‌هایی که میگن در مورد جبهه و جنگ و شهدا
احساس نشه ما قصد داریم اغراق کنیم

داستان‌هایی که میگن در مورد جبهه و جنگ و شهدا

ببین من یه مطالبی گفتم خدمت شما و یه صحبتهایی بود که آیا داستان‌هایی که میگن در مورد جبهه و جنگ و شهدا و اینا ، واقعیته ؟ میگن که خیلیا شاید باورشون نشه و میگن باور کردنی نیست ! من یه مقدار از جنبه‌های دیگه هم گفتم ، مثلا از جرم خودم عرض کردم […]

بچه های رزمنده به تعبیر و روایت حاج مسعود میسوری
به بچه های جنگ بچه مکتبی می گفتند

بچه های رزمنده به تعبیر و روایت حاج مسعود میسوری

بچه های جنگ اوایل انقلاب بچه مکتبی می گفتند. خیلی چیزی بلد نبودند. شور حماسی انقلابی داشتند که شاه باید برود و مرگ بر شاه می گفتند. یک مقداری که گذشت بچه مکتبی ها تبدیل شدندبه بچه های متشرع که نماز بخوانند و درست وضو بگیرند و احکامشان را درست انجام دهند. بعضی از بچه […]

یک خاطره خنده دار از عملیات والفجر چهار
سیستم های دستشویی و فاضلاب

یک خاطره خنده دار از عملیات والفجر چهار

بیشترین خاطره ای که برای ما از عملیات والفجر چهار موند مربوط به حواشی بعد از عملیات بود . ما توی منطقه مونده بودیم و بعضا عکسایی هست از اون جا مثل همون عکسی که من با حاج حسن نسیمی دارم و پای یه درخت ایستادیم و بچه ها جمع شدن . ما ، اونجا […]

مردم به امید تو هستند و تو داری چرت میزنی؟
خدا رحمت کند شهید دهقان را

مردم به امید تو هستند و تو داری چرت میزنی؟

خدا رحمت کند شهید دهقان و ستوان بیقام را که بنده خدا یک دختر هم داشت و اهل شیراز بود. این بنده خدا زمانی که فرمانده، آقای حاتمی، به مرخصی رفته بود، به جای ایشان فرماندهی می‌کرد. بعد از اینکه شهید شد، یک نفر دیگر آمد. همیشه به ما می‌گفت: «کانال بکنید تا تیر مستقیم […]

هر کس ریش داشت را میزدند و محاسنش را میکندند
ما را داخل شهر میچرخاندند و هلهله میکردند

هر کس ریش داشت را میزدند و محاسنش را میکندند

تازه اسیر شده بودیم و هنوز در خاک ایران بودیم . هم گروهی های ما بچه های اهواز بودند و دو کلمه به من یاد داده بودند عطشانه به معنای تشنه ام و یکی جائع به معنای گرسنه ام است و من به آنها گفتم عطشانه که یک نفر امد و اسلحه را روی سر […]

روایت آزاده ی سرافراز ارتشی از اسارت سربازان ارتش در جبهه دهلران
نحوه اسارت سربازان ارتش توسط لشگر بعث عراق

روایت آزاده ی سرافراز ارتشی از اسارت سربازان ارتش در جبهه دهلران

تاریخ 21/4/67  در ساعت یک ربع مانده به شش صبح خدا رحمت کند آقای ابراهیم تمر تاشی که بچه ترکمن صحرا بود .ایشان پاس بخش بود و من هم مسئول مهمات بودم با هم گشت می زدیم. شب قبل از عملیات ما مادر سنگر بودیم و رفتیم برای بچه ها غذا بگیریم. قبل از اینکه […]

روایت جانباز قطع نخاع حاج علی کمیجانی از ماجرای مجروح شدنش
به همراه نیروهای دسته خودم به تانک ها حمله کردیم

روایت جانباز قطع نخاع حاج علی کمیجانی از ماجرای مجروح شدنش

حاج “علی کمیجانی” از نیروهای لشکر 10 سیدالشهدا است که در هشت سال دفاع مقدس در کنار رزمندگان این لشکر به میدان نبرد حق علیه باطل رفت. او در عملیات کربلای 5 و در منطقه شلمچه بر اثر اصابت تیر دشمن مجروح و از کمر قطع نخاع شد و به درجه جانبازی نائل آمد. در […]