• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های خاطرات رزمندگان - صفحه 6 از 9 - خالدین

چهارده نفر از بچه ها شهید شدند و ما شیمیایی شدیم
بچه ها اکثرا زنده بودند فقط شیمیایی شده بودند

چهارده نفر از بچه ها شهید شدند و ما شیمیایی شدیم

ما در عملیات بیت المقدس چهار ، یک چادری در نزدیکی های خط ، پشت تپه زده بودیم . ما در آن چادر نبودیم اما خبری رسید و گفتند بمباران شده و همه ی بچه ها شهید شدند . ما با حاج مجید مطیعیان و هفت هشت نفر دیگر جمع شدیم و به مقر لب […]

من خیلی کم توفیق پیدا می‌کردم واسه‌ی نماز شب امّا …
تجربه همنشینی با شهید پیام پوررازقی

من خیلی کم توفیق پیدا می‌کردم واسه‌ی نماز شب امّا …

من یه بار توی مرخصی سوار مینی‌بوس شدم و به سمت تهران می‌رفتم که پیام رو دیدم که یه لباس آبی رنگی هم تنش بود . آبی سرمه‌ای ولی نه خیلی سیر ، اما سرمه‌ای بود . کنار هم نشستیم توی مینی‌بوس ولی نمی‌دونم چجوری توصیف کنم! دیدید که یه موقعی توی نماز یا توی […]

اعزام مجدد به گردان تخریب
آقای شمس گفت : نمی شود

اعزام مجدد به گردان تخریب

شهید حاج عبدالله نوریان و شهید سید محمد زینال حسینی به بچه های گردان می گفتند که هر وقت به تهران رفتید و مجددا خواستید بیایید ، به همین گردان برگردید . معمولاً بچه های تهران را به ساختمان لانه جاسوسی می بردند و از آن جا به شهرهای مختلف می فرستادند . حاج عبدالله […]

وقتی یقه ی شهید نوریان رو گرفتم
یه لحظه دسته خودم نبود

وقتی یقه ی شهید نوریان رو گرفتم

توی قصر شیرین ، برادر موسی طیبی زخمی شده بود . اون مقر گردان توی سر پل ذهاب و سراب گرم بود . من با موسی رفاقتمون صمیمی شده بود . شهید حاج عبدالله به ما میگفت زیاد صمیمی نشید که مثلا اگر یکی شهید شد تاثیر نذاره .. اونجا من دنبال موسی بودم که […]

بیست و یک روز محاصره ، بدون آب و غذا و مهمات
شهیدامونو همونجا خاک میکردیم

بیست و یک روز محاصره ، بدون آب و غذا و مهمات

سال پنجاه و هشت بود که وقتی وارد سنندج شدیم دیدیم درگیری اوج پیدا کرده بود . یه تپه ای بود که بهش میگفتن باشگاه افسران ، تقریبا خوابگاه مانند بود ،که ما اونجا مستقر شده بودیم بالای تپه طوری بود که به همه جا تمرکز داشتیم . عکسشم هست اتفاقا موهامم خیلی بلند بود […]

شهید بسطام خانی بجای من رفت که معبر بزند …
پاکسازی میدان مین سومار

شهید بسطام خانی بجای من رفت که معبر بزند …

برای پاکسازی میدان مین سومار رفته بودیم و قرار بود تیم من کار بکنن . یکی از تیم ها تیم من بود و من سرتیم بودم . یکی از تیم ها هم تیم شهید بسطام خانی بود که شهید بسطام هم سر تیم بود. ایشون نمیخواد تو بری ! من جای تو میرم ! هر […]

برادر میسوری مگر من میگذارم تو شهید یا اسیر شوی ؟!
می خواست من را کول کند که گفتم نه اشتباه کردم

برادر میسوری مگر من میگذارم تو شهید یا اسیر شوی ؟!

حاج عبداله به نماز شب خیلی اهمیت می داد .  من هم خیلی آدم پرخوابی بودم و همچنان هستم. اخیراً امیکرون گرفتم و 90 ساعت خوابیدم که حدود 5 روز شد. یک ساعت بیدار می شدم و نماز و غذا می خوردم اما دوباره می خوابیدم. زن و بچه ام هم نبودند و به شهرشان […]

شوخی به سبک شهید امیرمسعود تابش
همه لباس هایم خیس شد

شوخی به سبک شهید امیرمسعود تابش

شهید تابش هم آدم مَشتی و باحالی بود . آن شبی که برای عملیات والفجر 8 به منطقه ام الرصاص آمدیم ، با چند نفر از بچه ها در قایق بودیم و شهید امیرمسعود تابش با غواص های دیگر جلوتر از قایق می رفتند . شهید تابش همان طور که در آب بود به من […]

آخرین باری که به مرخصی آمدم
تا اینکه فرای آن روز مجروح شدیم

آخرین باری که به مرخصی آمدم

آخرین باری که به مرخصی آمدم به مادرم گفتم من می روم و دیگر برای مرخصی نمی آیم. حس کرده بودم که آخر جنگ است چون طولانی شده بود و زمان گذشته بود و ما شهید نشده بودیم . می خواستم با خدا لج بازی کنم. گفتم : می روم و دیگر به مرخصی نمی […]

با خوردن غذای آلوده شیمیایی شدیم
همه چیز نابود شده بود

با خوردن غذای آلوده شیمیایی شدیم

در ارتفاعات نزدیک سد عراق یک مقر داشتیم. پشت مان هم قرارگاه تاکتیکی لشکر سید الشهدا بود. چون آن جا قرارگاه بود هواپیما زیاد می امد و بمباران می کرد. و زیر تیغش قرار می گرفت. ما به بچه ها گفته بودیم که یک سنگر انفرادی بکنند. که اگر هواپیما آمد در این سنگر ها […]