• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های خاطرات شهدای دفاع مقدس - صفحه 30 از 49 - خالدین

آخرین نامه ای که برای شهید صبرعلی کلانتر به جبهه آمد
من خیلی برای این عملیات زحمت کشیدم

آخرین نامه ای که برای شهید صبرعلی کلانتر به جبهه آمد

مقداری نامه از تهران برای بچه ها به گردان آماده بود . تدارکات نامه ها را به بچه ها داد . نیم ساعت گذشت ، شهید صبرعلی کلانتر آمد پیش من و به من گفت: عمو ناصر یک چیزی بگویم ؟ یک نامه برای من از طرف خانواده ام آماده . ظاهرا کسی را برای […]

دست و پایش را گرفتیم و در آب انداختیمش
شوخی به سبک شهید صبرعلی کلانتر

دست و پایش را گرفتیم و در آب انداختیمش

شهید صبر علی کلانتر بچه خزانه و جنوب شهر بود. بچه های جنوب شهر خیلی شلوغ و شر بود . قبل از والفجر چهار ، قرار بود که ما تمرین غواصی کنیم . در سد دز رفتیم و کار غواصی می کردیم. پاییز بود و هوا سرد بود . بارندگی هم شده بود و آب […]

نحوه شهادت حاج موسی انصاری ، اوس اکبر عزیز زاده و امیر تابش
شهید تابش با  اوس اکبر خیلی رفیق بود

نحوه شهادت حاج موسی انصاری ، اوس اکبر عزیز زاده و امیر تابش

شهادت شهید امیر مسعود تابش در منطقه مهران پیش امد. شب جمعه ای بود و دعای کمیل خواندیم و عزاداری کردیم . شام هم نان و پنیر و هندوانه بود . طبق معمول امیر تابش پیش من بود و شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان) و بقیه هم آن طرف چادر بودند. شام را […]

دیشب خواب دیدم آقا امام زمان به این مدرسه آمد
تعبیر خواب شهید ابوالفضل دهقان

دیشب خواب دیدم آقا امام زمان به این مدرسه آمد

قبل ار عملیات بیت المقدس چهار ، یکی از بچه ها پیش من آمد و گفت : حاج آقا من یک خوابی دیدم . از بچه های وزارت کشور بود اما به صورت بسیجی آمده بود. نامش آقای ابوالفضل دهقان بود. گفت : دیشب خواب دیدم وجود مقدس اقا امام زمان به این مدرسه آمد. […]

عباس یک ماشین چپی گردنِ گردان گذاشت
یهو عباس کنترل ماشین را از دست داد و ماشین چپ کرد

عباس یک ماشین چپی گردنِ گردان گذاشت

شهید عباس بیات در مقر گردان ، در موقعیت قلاجه بود . ما هم که از مرخصی برگشتیم به قلاجه رفتیم . من و شهید رضا صمدیان منتظر بودیم تا ماشین غذا برسد و ما را به مقر تخریب ببرد. عباس راننده ماشین تدارکات بود. در آشپرخانه ایستاده بودیم که بالاخره ماشین آمد و ما […]

گاهی غذای شهید مصطفی مبینی را میخوردیم
انشاء الله که از دست ما راضی باشد

گاهی غذای شهید مصطفی مبینی را میخوردیم

ما  در مقر شهید علی موحد چادر داشتیم و مصطفی مبینی در چادر ما بود. مصطفی از اسطوره ها و با عشق و اهل معنویات بود. خیلی محجوب بود اما ما از بچه های شر و شلوغ بودیم. در چادر ما حاج اصغر و احمد بودند خیلی پرخور و پرسر و صدا بودیم. وقتی مصطفی […]

نصف موهایش را زدیم و گفتیم ماشین اصلاح خراب شده
شهید هادی مهین بابایی

نصف موهایش را زدیم و گفتیم ماشین اصلاح خراب شده

شهید هادی مهین بابایی از بچه های محجوب ، آرام و خیلی خوب گردان تخریب بود . خیلی روی موهایش حساس بود . ما بچه ی شر و شلوغی بودیم و یک روز دست و پای این بنده خدا را  گرفتیم و نصف موهای سرش را که زدیم ، گفتیم ماشین اصلاح خراب شد. گفتیم […]

به دنبالم آمدند تا من را به طرح و برنامه ببرند
شهید محمود بهرامی

به دنبالم آمدند تا من را به طرح و برنامه ببرند

شهید محمود بهرامی در عملیات خیبر مسئول ما بود . یعنی ما یک تیم بودیم که به گردان حضرت قاسم مامور شدیم. حدود 4 الی 5 نفر بودیم. فکر کنم که شهید محسن علیپور بائی هم با ما بود. تیمی که مامور به حضرت قاسم بودیم قرار بود که ما به گردان ملحق شویم و […]

ما فکر میکردیم تو از بچه های منافق هستی
آسیبی که صورتم دیده بود ...

ما فکر میکردیم تو از بچه های منافق هستی

من به دلیل اینکه یک سمت صورتم آسیب دیده بود ریش نمی گذاشتم ، سبیل می گذاشتم. و یک موتور قدیمی داشتم و با آن به واحد مهندسی می آمدم. یک بار ، شهید حسن پردازی مقدم به من گفت : ما فکر می کردیم که تو از بچه های منافق هستی ! چون سبیل […]

با همان لباس پاسداری که به او یادگاری داده بودم شهید شد
شهید سید اسماعیل موسوی

با همان لباس پاسداری که به او یادگاری داده بودم شهید شد

روزی که ما به پادگان ابوذر رفتیم یک مدتی طول کشید تا عملیات شروع شود. من به شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) گفتم اگر برای شما امکان دارد من را به واحد عملیات مامور کنید . گفت من برای شما و حسن نسیمی و شهید علیپور و یکی ، دو نفر دیگر یک برنامه […]