• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های خاطرات شهدای دفاع مقدس - صفحه 29 از 49 - خالدین

جنگ خیلی دوام ندارد و ما هم ماندیم و محروم شدیم
شهید پیام پوررازقی

جنگ خیلی دوام ندارد و ما هم ماندیم و محروم شدیم

پیام پوررازقی در مهران شهید شد . قبل از شهادتش ، زمانی که در موقعیت الوارثین بودیم ، یک شب در زمان خواب که ساعت یازده شب بود ، به تپه ای که کمی بالاتر از چادرمان بود رفتیم و پیام شروع کرد به درد دل کردن . به من گفت : کار دارد تمام […]

تبانی شهید علی پیکاری ، شهید سید محمد زینال حسینی و علی شکاری
همه چیز زیر سر سید محمد بود

تبانی شهید علی پیکاری ، شهید سید محمد زینال حسینی و علی شکاری

سال شصت و پنج بود که ما به موقعیت قلاجه در منطقه مهران اعزام شده بودیم . شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان) به من قول داده بود که اجازه دهد ما هم در عملیات بعدی شرکت کنیم اما نمی خواست به قولش عمل کند. به سید محمد گفتم : عملیات نزدیک است . […]

وای بر آنان كه قدر خودشان را نمی‌دانند و به اخلاق حسنه آراسته نمی‌شوند
وصیت نامه شهید حاج عبدالله نوریان

وای بر آنان كه قدر خودشان را نمی‌دانند و به اخلاق حسنه آراسته نمی‌شوند

بسم الله الرحمن الرحیم پس از حمد و ستایش خداوند تبارك و تعالی و درود بیكران بر خاتم‌الانبیاء (ص) و سلام بر امامان معصوم (ع) و سلام بر امام مهدی (عج) منجی عالم بشریت و برپاكننده‌ قسط و عدل و بر نایب برحقش امام خمینی كه خداوند سایه‌ پر بركتش را بر سر همه‌ ملل […]

تمرین خوابیدن روی سیم خاردار در دوره آموزشی
بدن ها زخمی و لباس ها پاره شد

تمرین خوابیدن روی سیم خاردار در دوره آموزشی

اولین باری که می خواستیم در دوره ی آموزشی معبر بزنیم خاطرم هست که با یک پایه کرومی و طناب  آموزش معبر زدن می دادند . آموزش معبر که تمام می شد ، سیم خاردار می گذاشتند و می گفتند شما باید با قیچی قطع کنید اما اگر فرصت قطع کردن نداشتید باید روی سیم […]

یک بار که من مکبری می کردم
هر کسی بشنود میخندد

یک بار که من مکبری می کردم

قبل از اینکه به دوره ی آموزشی بروم در مسجد از سن 14 سالگی در درونم اشتیاق پیدا شده بود که مکبر نماز باشم . علاوه بر این دایی بنده تعزیه خوان بود اطرافیان مادری ام هم اهل فضل هستند. این علاقه در من هم متبلور بود و در دوره ی آموزشی جبهه به قلیان […]

خداوند خیلی به ایشان کمک می کرد
یک موتور قدیمی داشتیم

خداوند خیلی به ایشان کمک می کرد

یک موتور قدیمی داشتم که پسرم (شهید مهدی ضیائی) آن را برمی داشت و دنبال کارهایش می رفت. موتور گاهی اوقات خراب می شد . همان موقع که موتور خراب شد ، خدا من را می رساند و موتور را درست می کردم و می دادم به ایشان و کارش را انجام می داد. میخواهم […]

دیدید که دست و پایم از هم جدا نشده بود
پس از دو روز که از خاکسپاری میگذشت

دیدید که دست و پایم از هم جدا نشده بود

دخترم خیلی برادرش (شهید مهدی ضیائی) رادوست داشت و شدیداً بیتابی می کرد و ما هم خیلی ناراحت بودیم. دخترم بعد از شهادت پسرم (شهید مهدی ضیائی) پس از دو روز که از خاکسپاری میگذشت ، خواب خواب برادرش را میبینید که به ایشان می گوید: من را دیدید ؟ مادرم من را دید؟ دیدید […]

انگار یک فرشته ای است که بر روی زمین نازل شده
شهید حاج عبدالله نوریان

انگار یک فرشته ای است که بر روی زمین نازل شده

مدت کوتاهی در سومار بودیم و از آنجا آمدیم به موقعیت چنانه . به هر حال آموزش های اولیه را به ما دادند . کارهای که آن جا انجام دادیم پاک سازی میادینی بود که از نیروهای عراقی به جا مانده بود. گردان که منتقل شد به منطقه چنانه ، حاج عبدالله من را برد […]

روزی که آقا سید می خواست به مکه برود
ما خیلی بیشتر از سید محمد نگران بودیم

روزی که آقا سید می خواست به مکه برود

ما با شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) زیاد برخورد داشتیم . با شهبد سید محمد زینال حسینی (معاون گردان) همه جوره می شد رفتار کرد چون خودش شیطنت داشت و شلوغ بود اما حاج عبدالله اینطور نبود. بچه های معنوی و اسطوره های گردان سمت حاج عبدالله بودند. شلوغ ها سمت آقا سید محمد […]

بسیجی باید منبع ایثار باشد
شوخی با شهید حاج ناصر اربابیان

بسیجی باید منبع ایثار باشد

ناصر مسئول آموزش ما در چم امام حسن بود. معلم و مربی کاملی بود. خیلی قشنگ مین و معبر و کمین  را توضیح می داد. من هم خیلی سربه سرش می گذاشتم. یک روز صحبت کرد که بسیجی باید منبع ایثار باشد و من هم گفتم من منبع گازوئیل و بنزین و نفت هستم . […]