کربلایی در جبهه ی فکه

جمع آوری پیکر شهدای عملیات سیدالشهداء ع به روایت حاج علی اکبر جعفری

  • کد خبر : 3715
جمع آوری پیکر شهدای عملیات سیدالشهداء ع به روایت حاج علی اکبر جعفری

من در عملیات ویژه ی شهدا یا عملیات سیدالشهداء علیه السلام شرکت نداشتم . البته یک دفترچه خاطرات دارم که در آن دفترچه ، بچه هایی که به عملیات رفتند ، بعضا چند خطی نوشته اند . یکی از شهدایی که دستخطش در آن دفترچه هست ، شهید سید مهدی اعتصامی است . من قبل […]

من در عملیات ویژه ی شهدا یا عملیات سیدالشهداء علیه السلام شرکت نداشتم . البته یک دفترچه خاطرات دارم که در آن دفترچه ، بچه هایی که به عملیات رفتند ، بعضا چند خطی نوشته اند . یکی از شهدایی که دستخطش در آن دفترچه هست ، شهید سید مهدی اعتصامی است . من قبل از عملیات سیدالشهداء ع به شهید سید مهدی اعصتصامی گیر دادم و گفتم که اگر تو بروی حتما شهید می شوی . باید حتما در این دفترچه بنویسی که اگر شهید شدی من را شفاعت کنی .یک همچین چیز هایی هم نوشته است .

بعد از آن که دشمن تک کرده بود و درگیری هایی در منطقه ی عملیاتی سیدالشهداء علیه السلام پیش آمده بود ، یک روز شهید سید محمد زینال حسینی آمد و من را صدا کرد ، گفت جعفری ! گفتم بله؟! گفت حاضر شو . من و علی کمیجانی و مرحوم محمد فرد حاضر شدیم .

ما سه نفر به همراه شهید سید محمد زینال حسینی سوار ماشین شدیم . من یادم هست یک جایی از ماشین پیاده شدم و سوار ماشین حاج احمد عراقی و محسن سوهانی و حاج داوود حیدری شدم . خلاصه رفتیم پشت خاکریز رسیدیم .

کمی بعد بعد خبر رسید که عراقی ها دیشب عقب کشیدند . اولین کسانی که بعد از عملیات رفته بودند در منطقه که ببینند چه خبر هست ما بودیم . نمی دانستیم عراقی ها تا کجا عقب رفته اند ، داوود حیدری با احمد عراقی گفتند برویم ببینیم تا کجا عقب رفتند . شهید سید محمد ، آنجا با ما نبود و نمی دانم چه زمانی از ما جدا شد . سید محمد آن جا نبود و بعد دیدیم که حاج علی فضلی آمد .

پشت خاک ریزی که ما هم به آنجا رفتیم ، بچه های ارتش بودند . از ارتشی ها پرسیدیم که عراق تا کجا رفتند عقب ؟ نمیدانستند .

عملیات والفجر دو به روایت حاج محمد غلامعلی

پدافند آن منطقه دست ارتش بود . یادم هست که یکی از ارتشی ها می گفت : نیروی تکاور اینجا آمده ، به تکاور میگویم برو ببین عراق تا کجا عقب رفته است ، نمیرود و میترسد آن طرف برود … در حالیکه سرباز من آن طرف رفته و کلی از بین جنازه ها دندان طلا و ساعت طلا و … برداشته و آورده است .

داوود حیدری گفت ما می رویم ببینیم عراق تا کجا عقب رفتند . من و علی کمیجانی و محمد فرد هم رفتیم تا جنازه ها را جمع کنیم .

ما بچه های تخریب باید میرفتیم برای جمع کردن جنازه ها چون ممکن بود جنازه ها را تله کرده باشند . ضمن این که بعضی از این جنازه ها در میدان مین بودند و باید آنها را از میدان مین بیرون می کشیدیم و این کار هر کسی نبود و ممکن بود تلفات بدهند .

ما برای جمع کردن جنازه ها رفتیم ، فکر می کنم یک هفته جنازه ها مانده بود . عراقی ها روی جنازه ها یک ماده ی شیمیایی (احتمالا آهک) ریخته بودند و جنازه ها خیلی بوی بدی می داد . انقدر بوی بد می داد که شما نمی توانستید تا نزدیک جنازه ها بروید . حالا کی باید جنازه ها را جمع می کرد؟ من و کمیجانی و محمد فرد .

همان جا محمد فرد بنده خدا حالش بد شد و بالا آورد . بالاخره دست خود آدم نیست و نمی تواند کنترل کند . بحث ترس نبود . ما از دست زدن به جنازه ترسی نداشتیم .

ما به هر کدام از جنازه ها یک طناب می بستیم به پایشان و یک مقداری می کشیدیم که خیالمان راحت شود و مطمئن شویم که تله نیست . یا طناب را از دو طرف جنازه می انداختیم و می کشیدیم که ببینیم به جایی گیر می کند یا نه . یا بعضاً یک نگاهی می کردیم .

پیام فقط یک جمله گفت اما از روی اخلاص و صفا و سادگی

منطقه فکه خیلی منطقه بدی هست . منطقه ای هست که اگر وسط زمستان بروی و چهار تا قمقمه آب هم داشته باشی ، باز تشنه ات می شود . یک سری از این جنازه ها حتی یک خال هم رویشان نیوفتاده بود . مشخص بود که این ها کنار شانه ی جاده رفته بودند و از تشنگی شهید شده بودند . یک سری از جناره ها هم روی جاده بودند .

این منطقه کربلایی برای خودش بود . من یادم هست که یک نفر نشسته بود و یک آر پی جی هم در دستش بود . وسط جاده نشسته بود و خیلی هم سیخ نشسته بود . سر نداشت ، سرش رفته بود و بدنش هم یکی دو تا تیر خورده بود . نشسته بود به سمت عراقی ها ، به حالت دو زانو هم نشسته بود . علت این که دو زانو نشسته بود این بود که کوله پشتی نگهش داشته بود . کوله پشتی برایش پایه شده بود .

جنازه های مختلفی من آنجا دیدم و جمع کردم . از جمله جنازه ها ، جنازه شهید حسین اسکندرلو بود که با صورت روی زمین بود که من یادمه یکی از جنازه های خاص بود . اول نمی شناختمشان ، ولی وقتی برگرداندمش صورتش مثل مهتابی سفید بود واقعا . صورتش عرق کرده بود ولی سالم سالم بود .

هر کدام از این جنازه ها را با دست بدون دستکش به کمک بچه های تعاون بلند میکردیم و در ماشین تعاون میگذاشتیم . دستکش هم نبود . کرم به جنازه ها نیفتاده بود ولی خیلی بوی بدی می داد. یادمه هر کدام از این جنازه ها را که جمع می کردیم و بلند می کردیم ، از هر کدام یک چهار لیتری روغن می ریخت . یکی از جنازه ها من فکر می کنم جنازه ی شهید اعتصامی بود ، روی سیم خاردار به صورت صلیبی افتاده بود و کلی تیر خورده بود . جنازه ها را تا آن زمان کسی جز ما که ندیده بود . بچه ها بعد از ظهر برای کمک آمدند یا شاید فردای آن روز آمدند .

لیست تصویری شهدای گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء علیه السلام

جنازه ها را که جمع می کردیم ، حاج علی فضلی آمد و گفت تخریب چی ها کجا هستن؟ بچه ها گفتند جعفری تخریب چی هست . با همان وضع داغون گفتم بفرمایید؟! گفت سریع حرکت می کنی میری به سید محمد زینال حسینی می گویی همه بچه های تخریب را بیاورد و همه ی این ها را جمع کند . من گفتم چشم میروم میگویم ولی اینطوری نیست که همه به میدان مین ورود کنند . گفت : من دارم بهت میگویم میروی به سید محمد می گویی سریع بیاید اینجا را جمع کند و این جا دیگر میدان مین نباشد .

فکر کنم محمد فرد رفت به آن ها خبر داد و بچه ها غروب همان روز یا فردا آمدند . ما تا آخر شب آنجا ماندیم و جنازه ها را جمع کردیم . خیلی جنازه جمع کردیم و با وانت عقب آوردیم .

سید محمد آمد ولی بچه ها نیامدند . احتمال میدادیم به تاریکی خورده باشنذ و نیامده باشند . احتمال دارد بعضی از جنازه ها مانده باشد برای فردا . جنازه ها خیلی زیاد بودند و همه را نتوانستیم جمع کنیم ولی تا توانستیم جمع می کردیم . وانت را پر می کردیم و ده پانزده کیلومتر عقب تر می فرستادیم . یک کانتینر گذاشته بودند که جنازه ها را آنجا جمع می کردند و می آوردند و الکل می زدند و …

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3715
  • نویسنده : حاج علی اکبر جعفری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه