• امروز : پنجشنبه, ۳۰ فروردین , ۱۴۰۳
همه تماشا میکردند اما کاری نمیتوانستند بکنند

برادر قاسمی ! قوم نوح به خدا قول دادند اما عمل نکردند …

  • کد خبر : 2478
برادر قاسمی ! قوم نوح به خدا قول دادند اما عمل نکردند …

سال 1363 بود زیر قله بازی دراز دو الی سه تا میدان مین بود. بچه دها را برای پاکسازی بردند. یک مقدار مین جلوی عراق گذاشته بودند برای ترمیم آن میدان. ما مرتباً از پادگان ابوذر که می رفتیم مسیر طولانی بود. اگر مسیر جاده ای را می رفتیم باید تا باختران می رفتیم و […]

سال 1363 بود زیر قله بازی دراز دو الی سه تا میدان مین بود. بچه دها را برای پاکسازی بردند. یک مقدار مین جلوی عراق گذاشته بودند برای ترمیم آن میدان. ما مرتباً از پادگان ابوذر که می رفتیم مسیر طولانی بود. اگر مسیر جاده ای را می رفتیم باید تا باختران می رفتیم و از آن جا به سمت جبهه های جوانرود می رفتیم تا بتوانیم به قسمت برسیم. میانبر می زدیم و یک رودخانه بود که باید از آن عبور می کردیم . آن رودخانه فصلی بود. همه وقتی آب نداشت مقدار کمی آب از رودخانه رد می شد.

آن روز به دلیل بارندگی آب رودخانه زیاد شده بود. بارندگی خیلی کوتاه بود اما باران ها آن جا سیل آسا هست. رسیدیم به رودخانمه و دیدیم که حجم آب زیاد است. حاج عبداله می خواست پیاده شود و می گفت: من پیاده از آب عبور می کنم و شما پشت سر من بیایید. اما من نگذاشتم . چون حجم آب زیاد بود.  دو تا ماشین بودیم . یک آمبولانس بود و یکی هم ماشین ما بود. به آمبولانس گفتیم : شما بمان تا ما اول برویم. ما وارد آب شدیم و تقریباً تا وسط های رودخانه رسیدیم. اما ماشین پر از آب شد و همانجا ماند. چرخ ها در جا می چرخید و ماشین از کنترل خارج شد. آب ماشین را تا 500 متر پایین تر به صورت قایق با خود برد. تا اینکه به یک تخته سنگ خورد و همانجا چپ شد. ما هم در ماشین سه نفر بودیم. ماشین به سمت من چپ شد و من نفر اولی بودم که زیر آب قرار گرفته بودم. حاج عبداله بالا بود و نفر سوم هم مسئول محور بود و وسط ما دو نفر قرار داشت. فشار آب شیشه ی ماشین را ترکاند و نتوانستیم نفس بکشیم.

من محسن رضایی هستم

از شیشه ی جلوی ماشین بیرون آمدیم و روی بدنه ی ماشین قرار گرفتیم. دوستانی هم که بیرون آمبولانس بودند خیلی پریشان و ناراحت ما را تماشا می کردند و در فکر این بودند که چطور ما را نجات دهند. آن ارتفاعات دست ارتش بود و ارتشی ها از سنگر ها بیرون آمده بودند و ما را تماشا می کردند و کاری تاز دستشان برنمی آمد. در هرصورت یک طناب تهیه کردند و طناب را به سمت ما پرت کردند و ما طناب را گرفتیم. طناب را به خودشان بستند که بتوانند ما را بیرون بکشند اما نزدیک بود خودشان را هم آب ببرد. اقای اسماعیل یزدی طناب را به کمر بسته بود و خودش را پشت یک تخته سنگ گیر داده بود. طوری که اگر ادامه می داد کمرش قطع می شد. بچه ها نگذاشتند که ادامه دهد. آمبولانس را جلو اوردند تا  حدی که طناب برسد. طناب را به سپر و چرخ بستند. و یک سر دیگرش را ما به شا فَنَر ماشین بستیم تا آنها ما را بکشند. اول حاج عبداله داخل رفت. حاجی رفته بود در این وادی که وقتی کشتی حضرت نوح غرق شد سرنشینان چه حالی داشتند و چه فکری می کردند. به من گقت برادر قاسمی قوم حضرت نوح زمانی که کشتی شان غرق می شد به خدا قول دادند وقتی که نجات پیدا کردند خدا را فراموش نکنند. ولی بعضی ها وقتی به خشکی رسیدند خدا را فراموش کردند. بیایید ما به خدا قول بدهیم بعد از اینکه از این جا نجات پیدا کردیم خدا را فراموش نکنیم. من در این وادی نبودم اما حاج عبداله بود.

نمی گذاشت ناتوانی جسمی اش او را عقب بیاندازد

از هر اتفاقی جنبه معنوی ان را در نظر می گرفت. این صحبت را با من کرد و بعد دوستان طناب را بستند و یک به یک توسط طناب به آن طرف آب رفتیم. وسیله های پشت آمبولانس را با خودمان به خشکی اوردیم تا بتوانیم با مقر ارتباط برقرار کنیم. که جرثقیل بفرستند و ماشین ها را از آب برون بیاورند. جرثقیل امد ولی حجم آب خیلی زیاد بود و ماشین ها پیدا نبود و ما فکر می کردیم که ماشین ها زیر آب هستند. فردای ان روز آب فروکش کرد و ما ماشین ها را ندیدیم. آب ماشین ها را با خود برده بود. از حدی که در دید ما و جزء خاک ما بود ماشینی پیدا نبود. و ما ماشین ها را پیدا نکردیم. ماشین ها به ان طرف مرز رفته بودند. ما یک دوستی داشتیم به نام آقای شعبانی که الان هم جزء گروه فیلم برداری و زنده است. ایشان با شهید آوینی کار می کرد. ایشان همان موقع عکس هایی از ما گرفتند که تا به امروز مانده است.

 

 

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2478
  • نویسنده : حاج ابراهیم قاسمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه