• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

خانواده شهداء

خدایا ممنونم ازت که چنین فرزندی به من اعطا فرمودی
داوود جان در دوران مدرسه هم قاری ممتاز بود

خدایا ممنونم ازت که چنین فرزندی به من اعطا فرمودی

این حقیر زهرا مهرخاوران گیلانی هستم که البته در محله مان به فامیلی همسرم شهرت به ابراهیمی دارم . برای پسرم (شهید داوود ابراهیمی) در اصل اسم محمد را انتخاب کرده بودیم اما از آنجایی که اقوام ما به اتفاق پدرشهید قصد زیارت امامزاده داوود کرده بودند و زیارت امامزاده داوود و برای سلامتی من […]

از خودت بپرس تو برای انقلاب چیکار کردی ؟
گاهی میشد که از کار خسته می شدم

از خودت بپرس تو برای انقلاب چیکار کردی ؟

من و برادرم ، شهید حاج رسول فیروزبخت خیلی با هم صمیمی بودیم . حاج رسول با اینکه از من کوچکتر بود اما نسبت به من رفتار بزرگی داشت . من  در خیلی از کار ها را با ایشان مشورت می کردم . در سال هایی که ایشان ئر جبهه بودند ، من مربی امور […]

اگر میخواهید به جهنم بروید من میخوانم
این هم خاطره ای از حاج رسول بود

اگر میخواهید به جهنم بروید من میخوانم

من قاسم فیروزبخت برادر شهید رسول فیروزبخت هستم. ما چهار برادر بودیم که همگی در جبهه به فعالیت مشغول بودیم . من در گردان حضرت علی اکبر بودم و حاج کاظم در توپ خانه بود. محمد در تدارکات بود و حاج رسول در تخریب بود. در اردوگاه کوثر یک حالت چهار راه مانندی هست . […]

احترامی که شهید داوود ابراهیمی به پدر و مادر میگذاشت
همین لحظه و همینجا برای شما خاطره خواهد شد

احترامی که شهید داوود ابراهیمی به پدر و مادر میگذاشت

پدر داوود شبکار بود . داوود هم شب ها با بسیج میرفت گشت و پاسداری میداد . صبح با آن حالت خسته و در آن سرما می آمد خانه . آن موقع اسلامشهر با کمبود آب مواجه بود و در هر خانه ای تانکر وجود داشت . اهالی خانه تانکر را از آب پر میکردند […]

از آخرین باری که حاج قاسم را دیدم تا خبر شهادتش
خاطرات مادر شهید حاج قاسم اصغری

از آخرین باری که حاج قاسم را دیدم تا خبر شهادتش

قاسم قبل از قبول قطع نامه به مرخصی آمده بود . یک هفته ای خانه ماند و گفت : می خواهم بروم . اجازه ندادم و گفتم : این بار نمی گذارم بروی . گفتم سه راه داری اگر هرکدام را انتخاب کردی می توانی بروی . یکی این است که نمی خواهم بروی چون […]

در ابتدای هر کار بسم الله الرحمن الرحیم را فراموش نکن
همایون همیشه پیش من است

در ابتدای هر کار بسم الله الرحمن الرحیم را فراموش نکن

به پسرم ، شهید همایون (مهدی) ضیائی ، گفتم دانشگاه برو و ثبت نام کن و دانشجوی اسلامی باش . همایون همیشه به خوابم می آید . یک بار که به خوابم آمد در خواب گفت : کلاً در زندگی هر کاری که می کنی بسم الله الرحمن الرحیم را فراموش نکن . این ذکر […]

بیست روز بعد از شهادت همایون ، نامه ی قبولی در دانشگاهش آمد
گفت به من گفتند عملیات است و باید بروم

بیست روز بعد از شهادت همایون ، نامه ی قبولی در دانشگاهش آمد

آذرماه شصت و شش بود. پسرم شهید همایون (مهدی) ضیائی در آزمون دانشگاه برای رشته علوم قضائی دانشگاه قم  امتحان داد . گفتم : این مملکت به شماها احتیاج دارد. شما ها آدم هایی هستید که متدین هستید . باید زنده باشید و خدمت کنید . گفت به من گفتند عملیات است و باید بروم […]

گفت: من وظیفه دارم که الان بروم
ما خودمان با بی حجابی مخالف بودیم

گفت: من وظیفه دارم که الان بروم

پسرم ، شهید مهدی ضیائی وارد گردان تخریب شد و آنجا به شهادت رسید . پسر بزرگم هم جانباز است و پایش روی مین رفته است . آن یکی هم هشت روز مانده بود در کوه و یخ زده بود و ایشان را بعد از هشت روز می آورند . قسمتشان این بود . من […]

نوش جانتان اما گرسنگان اتیوپی این طوری غدا نمی خورند که شما می خورید
وقتی حاج رسول مجروح شده بود

نوش جانتان اما گرسنگان اتیوپی این طوری غدا نمی خورند که شما می خورید

سال شصت و شش بود که برادرم ، شهید حاج رسول فیروزبخت در عملیات نصر چهار از ناحیه پا زخمی شده بود و راه رفتن برایش سخت بود . بیمارستان و جاهای مختلفی برای درمان می رفتیم . تا اینکه ما را به بنیاد جانبازان در خیابان بهبودی تهران معرفی کردند. آن سال خیلی بد […]

گفت می خواهم دوره ی آموزشی ببینم و به جبهه بروم
برادرم ، شهید حاج رسول فیروزبخت

گفت می خواهم دوره ی آموزشی ببینم و به جبهه بروم

برادرم ، شهید حاج رسول فیروزبخت چهار سال از من کوچکتر بود اما مرد بزرگی بود و مردانگی خاصی داشت. اخلاق و رفتارش روی متانت بود. با همه با احترام برخورد می کرد. خیلی رفتار خوبی داشت. بر خلاف جوان های آن دوره زمانه بود. کم حرف بود . اوایل انقلاب راهپیمائی می کردیم و […]