• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

خانواده شهداء

سخنران جلسه میگفت جوانی در جبهه روی سیم خاردار خوابیده …
وقتی مادر شهید از رشادت فرزندش بی خبر است

سخنران جلسه میگفت جوانی در جبهه روی سیم خاردار خوابیده …

پسرم ، شهید حاج قاسم اصغری در این مدت هشت سالی که جبهه بود ، چیزی در مورد جبهه و منطقه به من نمی گفت . بعد از شهادتش فهمیدم که کجاها رفته و چه کارهایی کرده است. بعداً که از همرزمانش برای تشییع جنازه آمدند ، من شنیدم که چه کارهایی در جنگ می […]

ماجرای خواستگاری و ازدواج حاج قاسم
شهید حاج قاسم اصغری

ماجرای خواستگاری و ازدواج حاج قاسم

فرزندم، (شهید حاج قاسم اصغری) زمانی که بیست ساله بود گفت : می خواهم زن بگیرم . گفتم : حالا زود است و تو در منطقه هستی و سنت کم است . گفت اگر برایم زن نگیری سپاه برایم زن می گیرد و ممکن است مجروح جنگی برایم بگیرند و ناقص باشد . من هم […]

وقتی دلم تاب نیاورد و به دنبال قاسم رفتم
گفت: بچه هایی که این جا هستند هیچکدام مادر ندارند

وقتی دلم تاب نیاورد و به دنبال قاسم رفتم

قاسم ، در خانه اصلا در مورد جنگ تعریف نمی کرد . بعد از جنگ ، من از دیگران می شنیدم که کجاها رفته و چه کارهایی کرده است . مدتی به جبهه رفته بود و دو ماه گذشته بود و به ما نامه نمی داد . یکی از دوستانش آمد که بچه قلعه حسن […]

به معلممان متلک میگویند و من وجدانم قبول نمیکند
اگر اصرار کنید همه ی شیشه های مدرسه را می شکنم

به معلممان متلک میگویند و من وجدانم قبول نمیکند

من مادر حاج قاسم اصغری هستم . مادرم خودش دو تا پسر داشت که اسمشان را قاسم گذاشت و بعد آنها مردند . بعد از اینکه بچه من به دنیا آمد گفت من اسم قاسم خیلی دوست دارم . اسم نوه ی من را قاسم بگذارید . گفتم اگر اسمش را قاسم بگذاریم این هم […]

یک هفته این راز را نگهداشتم که رسول شهید شده
وقتی خبر شهادت حاج رسول رو شنیدم

یک هفته این راز را نگهداشتم که رسول شهید شده

برادرم شهید حاج رسول فیروزبخت در چند تا از عملیات ها هم مجروح شده بودند . ایشان  مدت خیلی طولانی در جبهه حضور داشتند و کمتر به مرخصی می آمد !  بعد از چهار ، پنج ماه  حدود ده روز می آمد . مادرم خیلی دلتنگی می کرد و همان ده روز را هم بیشتر […]

خداوند خیلی به ایشان کمک می کرد
یک موتور قدیمی داشتیم

خداوند خیلی به ایشان کمک می کرد

یک موتور قدیمی داشتم که پسرم (شهید مهدی ضیائی) آن را برمی داشت و دنبال کارهایش می رفت. موتور گاهی اوقات خراب می شد . همان موقع که موتور خراب شد ، خدا من را می رساند و موتور را درست می کردم و می دادم به ایشان و کارش را انجام می داد. میخواهم […]

دیدید که دست و پایم از هم جدا نشده بود
پس از دو روز که از خاکسپاری میگذشت

دیدید که دست و پایم از هم جدا نشده بود

دخترم خیلی برادرش (شهید مهدی ضیائی) رادوست داشت و شدیداً بیتابی می کرد و ما هم خیلی ناراحت بودیم. دخترم بعد از شهادت پسرم (شهید مهدی ضیائی) پس از دو روز که از خاکسپاری میگذشت ، خواب خواب برادرش را میبینید که به ایشان می گوید: من را دیدید ؟ مادرم من را دید؟ دیدید […]

عطر و بویی که فقط خانواده شهدا حس میکنند …
خاطره ی مادر شهید مهدی ضیائی

عطر و بویی که فقط خانواده شهدا حس میکنند …

در سال چند بار شب های جمعه برایش مراسم دارم . گاهی وقت ها یکدفعه بوی عطرش طبقه پایین را فرا می گیرد . پنجره ی کوچه را باز می کنم که ببینم بوی عطر از بیرون است که متوجه می شوم بوی عطر از داخل خانه است! می گویم همایون ! می دانم خودت […]

زخم زبان های مردم و اقوام را چه طور تحمل کنم؟
به مادرم بگویید دیدی که من سالم هستم

زخم زبان های مردم و اقوام را چه طور تحمل کنم؟

خانواده پدری پسرم  یک مقدار آزاد فکر می کردند. عمه هایش کم حجاب بودند ولی نماز خوان بودند. یکی از اقوام با اشاره به من ، به دیگران می گفت: این می خواهد بالای مجلس برود و بگوید که من مادر شهید هستم ، برایم صلوات بفرستید . حرف مادر همسرم در مغزم خیلی دور […]

بعد از هر عملیات ، سر زدن به خانواده شهدا اجباری بود
با لباس نظامی و پرچم و پلاکارد

بعد از هر عملیات ، سر زدن به خانواده شهدا اجباری بود

بعد از هر عملیات حاج عبدالله کل بچه ها را اجبار می کرد که با لباس نظامی به تهران برویم در لانه جاسوسی ما را می خواباند  و ناهار و شام  تهیه می کرد . البته در تهران تهیه ناهار و شام خیلی سخت بود.  حاج عبدالله ما را  می برد تا به  تمام خانواده […]