• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های دفاع مقدس - صفحه 51 از 70 - خالدین

مسئول مستحبات ، شهید جعفرصادق نصرتخواه
تقسیم مسئولیت ها

مسئول مستحبات ، شهید جعفرصادق نصرتخواه

در مقرّ الوارثین چند تا دسته بودیم که هر دسته به نام چادرها معروف بود . ما برای خودمان برنامه ریزی کردیم که بیکار نباشیم یکی مسئول جارو و یکی مسئول شستن ظرف ها و یکی مسئول غذا شد . بعد از تقسیم کار ها یک نفر اضافه آوردیم که آن هم آقای جعفرصادق نصرتخواه […]

شهید علیرضا عباسیان خیلی با غیرت بود
تمرین ها باعث شد خودش را به بچه ها برساند

شهید علیرضا عباسیان خیلی با غیرت بود

شهید علیرضا عباسیان هم خیلی با غیرت بود. قد کوتاه و چاق بود. عملیات ماووت ارتفاعات داشت سربالایی و سخت بود. ایشان هم خودش را برای عملیات آماده می کرد. در مقر شهید ضیائی صبحگاه داشتیم. بچه ها تا پایین جاده می رفتند و از آن جا تا مقر سربالایی بود. آقای عباسیان همیشه نفر […]

مسئول چایی ، شهید اصغر رحیمی
کار سختی که کمتر کسی از عهده اش بر میآمد

مسئول چایی ، شهید اصغر رحیمی

من  مسئول مستقیم شهید اصغر رحیمی نبودم . ایشان مسئول چایی همه‌ی چادرها بود.  علاقه مند بود که برای بچه رزمنده ها چایی درست کند. این کاری بود که کمتر کسی از عهده آن بر می آمد. یعنی باید صبح بیدار می شد و علف ها را جمع می‌کرد و چوب پیدا می‌کرد و می […]

با خوردن غذای آلوده شیمیایی شدیم
همه چیز نابود شده بود

با خوردن غذای آلوده شیمیایی شدیم

در ارتفاعات نزدیک سد عراق یک مقر داشتیم. پشت مان هم قرارگاه تاکتیکی لشکر سید الشهدا بود. چون آن جا قرارگاه بود هواپیما زیاد می امد و بمباران می کرد. و زیر تیغش قرار می گرفت. ما به بچه ها گفته بودیم که یک سنگر انفرادی بکنند. که اگر هواپیما آمد در این سنگر ها […]

حتی یک مین هم نباید در منطقه جا بماند
شهید حاج عبدالله نوریان

حتی یک مین هم نباید در منطقه جا بماند

شهید حاج عبدالله نوریان ، فرمانده گردان تخریب ، خیلی دوست داشت زمانی که عملیات نیست بیکار نباشند. بچه ها را به کار می گرفت که هم یک باری از رو دوش جنگ برداشته شود  یعنی میدان مین ها ، پاکسازی شود و هم مین هایی که جمع می شدند را جلوی دشمن کارگزاری می […]

آن روز فهمیدم شهید مصطفی مبینی پاسدار است
روزی که پوشیدن لباس فرم اجباری شد

آن روز فهمیدم شهید مصطفی مبینی پاسدار است

شهید حاج عبدالله نوریان ، فرمانده گردان تخریب ، خیلی دوست داشت که بچه ها را سپاهی کند . بچه هایی که در جبهه ماندنی شده و به قول خودش وقف جبهه بودند را پاسدار کند. البته خیلی به من هم گفت. اما نشد و من لیاقتش را نداشتم. کسی نمی دانست که چه کسی […]

با دست خالی سیم خاردار ها را جمع میکرد و انگار درد را نمیفهمید
هرچه صدایش کردم جواب نداد ...

با دست خالی سیم خاردار ها را جمع میکرد و انگار درد را نمیفهمید

شهید تابش بچه ی شلوغ و پر سر و صدایی بود. بچه ها را دست می انداخت و تیکه می انداخت. تکیه کلامش هپلی بود. کسی را که می خواست اذیت کند صدایش می کرد هَپَلی. شهید تابش در منطقه ی ام الرصاص و در عملیات والفجر 8 یکی از غواص ها بود که به […]

من همه ی موانع شهادتم را برطرف کرده ام
شهید حاج عبدالله نوریان

من همه ی موانع شهادتم را برطرف کرده ام

در مقرّ ام النوشه بودیم که حاج عبداله به من سربسته چیزهایی درباره ی شهادتش گفت ، اما تصریح نکرد. آن موقع جلساتشان را با سید محمد و سید اسماعیل در چادر تدارکات می گذاشتند. یک پستویی درست می کردند و آن جا جلسه می گذاشتند. یک روز من از آن جا عبور می کردم […]

نمی گذاشت ناتوانی جسمی اش او را عقب بیاندازد
شهید حاج موسی انصاری

نمی گذاشت ناتوانی جسمی اش او را عقب بیاندازد

در چادر شب ها که نماز می خوانیم سخنرانی هم می کردیم. شهید حاج موسی انصاری در پشت گردنش قوز بزرگی داشت. گردنش همیشه خم بود . بسیار ساکت و آرام و متین بود اما پرکار بود . و نمی گذاشت ناتوانی جسمی اش او را عقب بیاندازد. وقتی سخنرانی می کردیم یک پتو روی […]

اولین برخورد با شهید حاج عبدالله نوریان
شما باعث شدید نماز شب من قضا شود

اولین برخورد با شهید حاج عبدالله نوریان

پاییز بود که بارندگی هم زیاد بود. رودخانه کارون طغیان کرده بود و آب چادرها را با خود برده بود و پتوها همه خیس بود و ساک ها و وسیله ها را خیس کرده بود. بدو ورود من همان موقع بود. همه داشتند چادرها را تمیز و خشک می کردند که شب شد و چادر […]