• امروز : جمعه, ۳۱ فروردین , ۱۴۰۳
تجربه همنشینی با شهید پیام پوررازقی

من خیلی کم توفیق پیدا می‌کردم واسه‌ی نماز شب امّا …

  • کد خبر : 3312
من خیلی کم توفیق پیدا می‌کردم واسه‌ی نماز شب امّا …

من یه بار توی مرخصی سوار مینی‌بوس شدم و به سمت تهران می‌رفتم که پیام رو دیدم که یه لباس آبی رنگی هم تنش بود . آبی سرمه‌ای ولی نه خیلی سیر ، اما سرمه‌ای بود . کنار هم نشستیم توی مینی‌بوس ولی نمی‌دونم چجوری توصیف کنم! دیدید که یه موقعی توی نماز یا توی […]

من یه بار توی مرخصی سوار مینی‌بوس شدم و به سمت تهران می‌رفتم که پیام رو دیدم که یه لباس آبی رنگی هم تنش بود . آبی سرمه‌ای ولی نه خیلی سیر ، اما سرمه‌ای بود . کنار هم نشستیم توی مینی‌بوس ولی نمی‌دونم چجوری توصیف کنم! دیدید که یه موقعی توی نماز یا توی زیارتگاه یه حال خیلی قوی دست میده و آدم احساس می‌کنه شارش دائمی فیض هست ؟ برادر عباس جهانبخش مثلا در مورد صحرای عرفات اینجوری میگفت که انگار یک سره معنویت داره شارش می‌کنه به تمام باطن آدم … بعضی موقع‌ها توی یک هیئتی یک دفعه می‌بینی که حال تغییر کرد و یکهو کل در و دیوار و کل مردم شروع میکنن به زار زدن و این نه کار مداحه و نه کار سخنران ، نه کار خود اون جمعیت …

مشخص میشه که یه شارش فیضی از بیرون رخ میده و یک دفعه همه رو می‌گیره . حالا بعضیا میگن بالاخره روح یه بزرگی و یا شاید حضور امام زمان یا کسی از یاران امام زمان توی اون مجلس و اینا یه دفعه حال رو اینجوری منقلب می‌کنه …

می‌خوام بگم از اون جنس بود . من هیچی نمی‌گفتم ، پیام هم ساکت بود ولی آنچنان این حال به طور قدرتمند سرازیر بود که من می‌تونم با زیارتگاه‌های ائمه ع ، یا با هیئتی با حال خیلی خاص و ویژه مقایسه اش کنم .

من خیلی کم توفیق پیدا می‌کردم واسه‌ی نماز شب و این‌ها . چون خیلی پر خواب بودم و خسته می‌شدم و می‌خوابیدم . من حتی دو بار یا شاید سه بار توی زمان جنگ برای نمازصبح بیدار شدم ولی دیدم آفتاب بالا اومده و من اصلا متوجه نشدم . چون همه بلا استثنا بیدار می‌شدن از نیم ساعت پیش از اذان و قرآن می‌ذاشتن و می‌رفتن نماز و بعد صبحگاه …

هر کم و کسری داشتی اول به خودم بگو ...

کلش رو من توی چادر خواب بودم و اصلا متوجه نشده بودم . این اذیتم می‌کرد و هنوز هم اذیت می‌کنه . توی ایام بعد از جنگ هم که گهگاهی کمی تلاش کردم که نماز شب بخونم ، می‌دیدم که برای این که بیدار بمونم ، وقتی نزدیک سحر که‌ میشه ، شاید بگم ده دقیقه یا پنج دقیقه یا یک ربع مونده به اذان صبح ، یک دفعه حتی اگر بیست ساعت قبلش هم خوابیده باشم ، یک دفعه یه چرت خیلی سنگینی می‌گرفت که گیج می‌رفت سرم واسه‌ی خواب و می‌گرفتم می‌خوابیدم .

با خودم می‌گفتم که انگار که اون لحظات پیش از اذان صبح روزی نامحرمی که من باشم نیست ، بلکه متعلق به خواص و آدمای ویژه‌ای هست . انگار که به من میگن این ساعت اختصاص به خلوت خدا داره و هر کسی راه پیدا نمی‌کنه .

این خواب من رو می‌گرفت و می‌خوابیدم . با تصور اینکه حالا باشه ! تسلیمم دیگه !

یک شب همینجوری شد و این چرت غلیظ و سنگین افتاد توی وجودم . با خودم گفتم باشه می‌خوابم ، حالا که من مال این ساعت نیستم می‌خوابم .

داشتم دراز می‌کشیدم ، مثلا شاید بگم بدنم یکم چهل و پنج درجه شده بود هنوز دراز کشیده بودم یه دفعه دیدم با فاصله‌ی خیلی نزدیک صورت پیام پوررازقی ، فقط سر و صورت پیام پوررازقی و نه کتفی و نه دستی و نه بدنی ،  فقط صورتش رو دیدم که آورده نزدیک کرده به من و صورت توی صورت من و داره نگاه می‌کنه .

دراز کشیدم و خوابم برد . خوابم که برد ادامه پیدا کرد . توی عالم خواب دیدم پیام پوررازقی اومده و من توی یه اتاقی بودم که دستشویی و اینا داشت . اومدم بیرون و دیدم پیام یه شلنگ آب دستش بود  . شلنگ رو داد بهم . حرف نمی‌زد ولی مفهوم منتقل می‌شد . ما توی بیداری محتاج این اصوات و کلماتیم و خیلیها می‌شینن باهم بدون صوت و کلمه حرف می‌زنن و طرف مقابل می‌فهمه این چی داره میگه ! پاسخ میده و حرف همدیگه رو متوجه میشن .

بچه های رزمنده به تعبیر و روایت حاج مسعود میسوری

حرف پیام با من این بود که این شلنگ آب رو بگیر و وضو بگیر و نماز شب بخون . اینجوری فکر نکن و بخون نماز شبت رو

من بیدار شدم و گمون میکنم یک رکعت هم خوندم چون فرصت زیاد نبود . گمون کنم باز بیدار شدم و وضو گرفتم و یه رکعت نماز وتر خوندم و دیگه اذان شد .

اون لحظه‌ای که پیام ، صورت به صورتم اومد و من تصویرش رو دیدم کلمه و واژه‌ی نزدیک یه جور خاصی برای من معنا شد . واژه‌ی حضور ، واژه‌ی پررنگ بودن ، و این که او هست و دیگه سایر اون چیزهایی که من توی دنیا دارم می‌بینم ، همش بی‌ رمق و کم رنگ در مقایسه با اون حالتی هست که پیام داشت برای من .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3312
  • نویسنده : حاج مسعود میسوری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه