از خودسازی تا شهادت

ماجرای اعزام شهید سلطان علی معصومی به گردان تخریب

  • کد خبر : 2144
ماجرای اعزام شهید سلطان علی معصومی به گردان تخریب

بعد از اینکه من به گردان آمدم اولین بار فکر کنم 10 ماه گردان بودم. خیبر قبل از عید بود و من بعد از عید آمدم و تا نزدیکی های عید هم ایستادم. البته به خاطر اینکه آلوده شده بودم اذیت می شدم. هر دو عملیات ها لو رفت و من هم مأیوس از آن […]

بعد از اینکه من به گردان آمدم اولین بار فکر کنم 10 ماه گردان بودم. خیبر قبل از عید بود و من بعد از عید آمدم و تا نزدیکی های عید هم ایستادم. البته به خاطر اینکه آلوده شده بودم اذیت می شدم. هر دو عملیات ها لو رفت و من هم مأیوس از آن جا تسویه گرفتم و به تهران رفتم. خانواده و برادرهایم می دانستند که من پیش حاج ناصر هستم و حاج ناصر از بچه های قدیمی تخریب بود. خانواده از من سوال می کرد و  ما  هم از سید محمد و حاج عبداله تعریف می کردیم و بچه ها علاقه پیدا می کردند.

اولین کسی که بعد از من به تخریب آمد برادرم سلطان علی بود که خدا رحمتش کند . بچه ها حتما باید آموزش می دیدند. بعضی از آموزش ها سه ماه بود ، بعد از سه ماه، 45 روزه شد و بعد از آن رسید به یک هفته الی ده روز . جنگ ایجاب می کرد که بچه ها آموزش ببینند. چون نیروها کم می شدند بعضی ازپدر و مادرها اجازه نمی دادند چون بچه هایشان تازه برگشته بودند  و حدوداً سه یار رفته بودند یا اینکه مجروح بودند و تواناتیی نداشتند و یک سری هم  اداری بودند و اداره ها لازمشان داشتند. به این خاطر نیرو کم بود. و ما هم کاری می کردیم که  اعزام مجدد بگیریم. سلطان به من گفت اصغر خواهش می کنم من را هم راهی کن که بروم به منطقه و اعزام مجدد بگیرم. خیلی التماس می کرد. من هم گفتم تو اول خودت را پاک سازی کن نمازهایت را مرتب بخوان کسی را اذیت نکن پدر و مادر را اذیت نکن و در کل خودت را بساز. بنده خدا گفت : چشم و شروع کرد به خود سازی کردن. دو سه ماه بعد به سراغم آمد و گفت اصغر خوب شدم؟ من هم دیدم واقعا تغییر کرده است. گفت : من را به منطقه بفرست. گفتم: چشم.

آخرین وداع شهید بابابزرگی با فرزندانش

به سپاه رفتم و کارهای اعزام مجددش را انجام دادم. و مستقیم به تخریب پیش حاج عبداله رفت. در ضمن نامزد شده بود. یعنی در مرخصی نامزد کرد و پدرم گفت برو تسویه کن و بیا ازدواج کن. سلطان رفت و دیگر نیامد. پدرم  به ما فشار می آورد و می گفت: برادرتان شهید شده است ، حداقل شما با هم نروید و شما نوبت هایتان را رفته اید اجازه دهید دیگران بروند. گفت : من را بفرستید بروم جبهه  تا بفهمم در جبهه چه چیزی ریختند که من نمی توانم شما را نگه دارم. میگفت : اصغر تو بچه بودی در تاریکی نمی رفتی حالا چطور جنگ می کنید. سلطان را در تاریکی به کوچه  نمی فرستادم ، چطور جنگ می کند. من را بفرستید تا بروم. خدا رحمت کند یکی از دوستانم از پرسنل لشکر 10 بود. با شهید حاج کاظم رستگار بود. گفت: پدرم و دامادمان خیلی اصرار می کنند و می گویند ما را بفرست. پدر و داماد خودشان و پدر من را اعزام مجدد زد و به لشکر 10 فرستاد.

و سه نفرشان به تخریب رفتند. حاج عبداله پدرم را دید و سلام احوالپرسی کرد و سلطان هم آنجا بود و خیلی پدرم را تحویل گرفت و یکی، دو روز مانده بود و پدر خدا بیامرز پدر شهید  امیر مختار محمد حسینی را در تدارکات گذاشته بودند. دامادشان را هم همینطور. به پدرم گفت: حاج پرویز چه کاری بلد هستی. پدرم به لهجه ترکی گفت: فقط رانندگی بلد هستم. حاج عبداله هم می گوید بیا و راننده من شو. و با من همه جا می رویم. پدرم آنجا 45 روز با حاج عبداله خاطره ها داشت.

روحیه ی شهید صبرعلی کلانتر به روایت حاج مسعود میسوری

وقتی تسویه می گرفت  به سلطان گفته بود حالا که عملیات نیست بیا برویم و ازدواج کن و عروسی می گیرم و دوباره برگرد. خو.دم هم اینجا بودم و دیدم که چه خبر است. سلطان گفت شما برو و من بعد از شما می آیم. پدرم را راضی می کند و تسویه برایش می گیرد و پدرم را راهی خانه می کند. حدوداً دو هفته پدرم منتظر بود که سلطان بیاید و برابش عروسی بگیرد. که عملیات کربلای 8 شروع شد که به ام الرساس رفت و در آن جا شهید شد و پیکرش ماند و تا سال 80 جنازه امد بیرون. پدرم هر وقت می خواست  از حاج عبداله صحبت کند با گریه شروع می کرد. می گفت : همان 45 روزی که خدا به من عمر داد که تخریب باشم، یک طرف و کل زندگیم یک طرف دیگر.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2144
  • نویسنده : حاج اصغر معصومی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه