• امروز : پنجشنبه, ۱۰ خرداد , ۱۴۰۳
خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمیکنم

روزی که پاسدار وظیفه شدم و به گردان تخریب برگشتم

  • کد خبر : 3784
روزی که پاسدار وظیفه شدم و به گردان تخریب برگشتم

بعد از عملیات سیدالشهداء علیه السلام ، در منطقه فکه بودم که یکی از بچه ها به من خبر داد که برایم نامه ای آمده . نامه از سپاه سیدالشهداء ع بود که گفته بود باید بروی تهران و پاسدار وظیفه بشوی . من می خواستم یک کاری بکنم که در منطقه بمانم . با […]

بعد از عملیات سیدالشهداء علیه السلام ، در منطقه فکه بودم که یکی از بچه ها به من خبر داد که برایم نامه ای آمده . نامه از سپاه سیدالشهداء ع بود که گفته بود باید بروی تهران و پاسدار وظیفه بشوی . من می خواستم یک کاری بکنم که در منطقه بمانم . با خودم گفتم هستم دیگه . الان هم که دارم انجام وظیفه کنم . خب فکر نمی کردبم زنده بمانیم و یک روزی لازم بشود که از سوابق جبهه استفاده کنیم و کسری خدمت بگیریم . البته من همه ی کارهایم را با نظم انجام می دادم . مثلا گواهی نامه ام را رفتم گرفتم و همه کارهایم روی نظم بود .

یادم هست از همان جا شبانه رفتیم و بچه ها را ندیدم و بعد به تهران آمدم . یک خاطره قشنگ دارم از آن زمان .

سپاه سیدالشهدا نامه داده بود که باید برای این کار به مرخصی بروم . گفته بودند که میروی سازمان نظام وظیقه و برگه ی وظیفه می گیری و برمی گردی . من رفتم پایین تر از میدان سپاه تهران که در آن زمان ، نظام وظیفه آن جا بود .

آنجا که رسیدم ، دیدم صف های طولانی تشکیل شده و همه آمده بودند برای کسری گرفتن از خدمت . معمولا برای گرفتن دفترچه صبح زود می رفتند . پدرم من را رساند و آن جا پیاده کرد . من دفترچه گرفته بودم و رفتم و گفتم که می خواهم محل خدمتم مشخص بشود .

یادم هست زمانی که رفتم آن جا ، خیلی ها نامه و پرونده آورده بودند و همه دنبال این بودند که به منطقه جبهه نروند . تعداد کسانی که می خواستند به جبهه بروند خیلی کم بود .

شهید بسطام خانی بجای من رفت که معبر بزند ...

من رفتم و گفتم می خواهم بروم منطقه . گفتم میخواهم امریه بگیرم و نامه هم دارم . گفتند باید بروی حتما آن اتاق . یک اتاقی بود که آن جا کمیسیون بود . در آن کمیسیون می گفتند چه کسانی ، کجا می روند و تقسیم های نهایی و کلی را می کردند . به علاوه کسانی که معافشان می کردند هم ایستاده بودند . همه ایستاده بودند و کسی داخل نمی رفت ولی من استثنا بودم و می گفتم من نامه دارم . به ما گفتند برو داخل.

من رفتم داخل اتاق و دیدم دو سرهنگ نشسته بودند . خیلی هم با احترام با من برخورد کردند . طوری که هیچوقت یادم نمی رود .

با همه برخورد بدی می کردند چون که اکثرا ، قریب به اتفاق برای فرار از خدمت با برای معافی آمده بودند . برایشان عجیب بود که یک نفر آمده ، هجده ساله هست و میگوید آمدم برای خدمت . گفتند خب برو خدمت . گفتم من از لشگر سیدالشهدا آمدم ، تخریب چی هستم . میخواهم اعزامم به لشگر سیدالشهدا و گردان تخریب باشد . نامه را دادم ، تا نامه را دیدند بلند شدند ایستادند و واقعا احترام گذاشتند .

بچه بسیجی ها را دوست داشتند . گفتند کجا بودی ؟ گفتم این منطقه بودم . گفت کی اومدی ؟ گفتم پریشب اومدم . گفت چی شد اومدی ؟ گفتم عملیات شد و توجیهشون کردم . خیلی هم بنده خدا ها لذت می بردند چون بالاخره این ها فرماندهان داخل منطقه نبودند و خیلی مشتاق به شنیدن اتفاقات منطقه بودند . خلاصه گفتم اینجوری شد و تخریب چی هستم و… و ایشان هم خیلی من را تحویل گرفتند و احترام گذاشتند و راهیمون کردند و آمدیم .

گروه سه نفره ی شهید پیام پوررازقی و شهید محمد مرادی و من

من آن احترام را هیچ وقت یادم نمیرود . بعد هم آمدیم سمت جنوب کشور و ادامه خدمتمان را انجام دادیم. آن زمان رسم نبود که یک بسیجی بیاید بگوید من دارم میروم خدمت کنم . میخواهم خودم را به اجبار موظف کنم که در فلان گردان خدمت کنم به مدت دو سال .آن هم در منطقه جنگی و لشگر سیدالشهدا و در گردان تخریب .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3784
  • نویسنده : حاج علی اکبر جعفری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه