• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
وقتی از پنجره یک نارنجک به داخل آمد

روحیه ی شهید صبرعلی کلانتر به روایت حاج مسعود میسوری

  • کد خبر : 3033
روحیه ی شهید صبرعلی کلانتر به روایت حاج مسعود میسوری

شهید کلانتر خیاط بود ، سواد خواندن و نوشتن نداشت و بچه بی شیله پیله و خنده رو بود.  ایشان را خیلی دوست داشتم . من سه دوره در گردان تخریب آموزش غواصی آبی خاکی دادم و یکی ، دو دوره همراه گردان حضرت زینب بودم که برای کمک مامور شدم . در یکی از […]

شهید کلانتر خیاط بود ، سواد خواندن و نوشتن نداشت و بچه بی شیله پیله و خنده رو بود.  ایشان را خیلی دوست داشتم . من سه دوره در گردان تخریب آموزش غواصی آبی خاکی دادم و یکی ، دو دوره همراه گردان حضرت زینب بودم که برای کمک مامور شدم . در یکی از این دوره ها ، شهید صبرعلی کلانتر از بچه هایی بود که آن جا آموزش دیده بود . من مسئول آموزش بودم و شهید کلانتر جزو بچه های خودم حساب می شد و من خیلی دوستش داشتم چون بچه ی ساده و خنده رویی بود .

شهید کلانتر یک بار برایم تعریف میکرد و می گفت در کردستان ، ما در روستایی که پایگاهمان بود ، یک خانه داشتیم که ما در طبقه دوم بودیم . میگفت یک دفعه دیدیم از پنجره یک نارنجک به داخل آمد . کمله دموکرات نارنجک انداخته بودند .

گفت: من دستم را لب پنجره گذاشتم و به پایین افتادم . مچ پایم آسیب دید اما بچه هایی که در خانه بودند را ترکش گرفت . ولی من به محض اینکه نارنجک وارد شد به بیرون رفتم .

اینکه می گویند بچه ها روی نارنجک خوابیده بود یک مورد استثناء است که البته آنجا ، در خاطره ی شهید کلانتر این اتفاق نیفتاده بود .

شهید کلانتر یک سری تصمیم گرفته بود که آموزش را به هم بریزد . در کلاس آموزشی سکوت کرده بود و صحبت نمی کرد تا بچه های دیگر هم ببینند و آنها هم صحبت نکنند تا جو خراب شود . فقط برای شیطنت این کار را می کرد.

وقتی پیش بینی شهید محمدرضا دوقوز درست از آب درومد

در پادگان دو کوهه دیدمش و به ایشان گفتم که چرا این کار را می کنی ؟ من خودم یک ادم ساکت و جزو بچه های شلوغ نبودم و یک مقداری من را به قول برادر ممقانی به رفتار اسطوره ای می شناختند . شاید به این دلیل که احساس می کردند که من مسائل اخلاقی را توجه می کنم.

شهید صبر علی کلانتر خطاب به من می گفت : نمی دانم چرا نمی توانم تو را اذیت کنم!؟

میگفت من دیگر این را ادامه نمی دهم اما یک سری در گردان من این کار را کردم ، همه ی بچه ها هم شروع کردند و این کار را کردند . ما اشک مسئول گروهانمان درآوردیم. حسابی اذیت کردیم و آن ها هم ما را اذیت کردند . سینه خیز می بردند و رزم شبانه می گذاشتند. به آنها برخورده بود و اذیت کردند.

صبر علی کلانتر یک چنین شخصیتی بود که نشسته بود که در شیطنت مصمم بود و در کار هم همینطور و نمی خوابید و یک ریز می دوخت و کار می کرد .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3033
  • نویسنده : حاج مسعود میسوری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه