• امروز : جمعه, ۲۲ تیر , ۱۴۰۳
خلاصه حضور من در منطقه عملیاتی

حاج محمد انجمی پور

  • کد خبر : 3103
حاج محمد انجمی پور

ما متعلق به یک خانواده ای بودیم که از قبل از انقلاب در وادی انقلاب شدیم و پدرم جزء کمیته استقبال امام بود در خیابان ایران زندگی می کردیم  افتخار همسایگی رهبر انقلاب امام خامنه ای و شهید رجایی و خیلی از بزرگان را داشتیم . طبیعتاً زودتر با این مسائل درگیر شدیم. اولین افتخار […]

ما متعلق به یک خانواده ای بودیم که از قبل از انقلاب در وادی انقلاب شدیم و پدرم جزء کمیته استقبال امام بود در خیابان ایران زندگی می کردیم  افتخار همسایگی رهبر انقلاب امام خامنه ای و شهید رجایی و خیلی از بزرگان را داشتیم . طبیعتاً زودتر با این مسائل درگیر شدیم. اولین افتخار جانبازیم هم مربوط به روز اوّل محرم 1357 است در صحنه شهادت شهید استادرضا حسن بنّا آن راننده اتوبوسی که اتوبوسش را  جلوی افسرهای گارد نگه داشت  در سرچشمه تا نتوانند مردم را بکشند افسری که به ایشان شلیک کرده بود من سنگ پرتاب کردم و افسر با گلوله به سمت من شلیک کرد و به بازویم خورد سطحی بود اما خب اولین افتخار را دریافت کردم. به همراه پدر و مادر و خواهر کوچکترم برای اولین بار در جهاد سازندگی در وادی جنگ تابستان سال 1359  همراه انجمن اسلامی مخابرات به عنوان جهاد سازندگی  به سنندج در کردستان رفتیم و در آنجا افتخار آشنایی با سید حسین خرازی که فاتح سندج بود که سسندج را آزاد کرده بودند. اولین آموزش نظامی ما را دست تک آورهای شیراز سپردند وقتی به تهران برگشتیم 6 روز نگذشته بود که هواپیمای عراقی را بالای سرمان دیدیم که رد شدند و ناقوس منحوس جنگ و سرود پر شکوه دفاع مقدس از آن لحظه زده شد. برادرم حاج علی انجمی پورسال 1356 بود که بر اساس دعوت و منقضی های 56 بلافاصله راهی منطقه شدند . 4 ،5 ماهی از ایشان خبر نداشتیم که بنده طاقت نیاوردم و از آنجا که می دانستم ایلام است راهی ایلام شدم. اول اسفند سال 1359 بود. روحش شاد شهید بزرگوار  محمود گلزایی معاون تیپ عاشورا و از دستیاران شهید قدوسی محسوب می شدند. در دادستانی بودند . خدماتشان را مردم تبریز می دانند. و دو برادر شهید صمد و محمود گلزایی. می خواستم به سپاه بروم و دیدم که یک ماشین در جلوی من ترمز کرد و به اسم من را صدا کرد. ایشان مهارت خاصی در شناختن چهره ها داشت. گویا برادرم از من زیاد تعریف کرده بود. ایشان به محض اینکه من را دید شناخته بود. در خیابان جلوی سپاه ایران من را دید و شناخت. وقتی مشخصات داد ، من متوجه شدم که دوست برادرم است و با هم به ده گُلان در ایلام رفتیم. آنجا به همراه برادرم بودم. اولین شیمیایی عراق را در میمَک در سال 1360 انجام شد. و اولین بار پشت خورو زرهی پی ام پی نشستم. خدا رحمت کند مرحوم حسن بابکی را به آموزش ما برای شناخت مین های  والمری که جزء ادوات عراقی ها بود و اولین بار مین والمری را دیدم. و خیلی کارهای دیگری آنجا یاد گرفتم. تا اینکه برادرم به جنوب رفت و من هم راهی جنوب شدم. کنار برادرم بودم . در عملیات رمضان به طور رسمی حضور داشتم  بر روی شانه ام آرپی جی گذاشتم به همراه شهید بزرگوار  و یکی از دلیرمردانی که در زندگیم شناختم شهید شیرعلی سام که از اهالی دزفول منطقه بودند ایشان جزء شیرمردان آرپیجی زن منطقه بود که در زمینه آرپی جی درس های زیادی به من داد. مخصوصاً به صورت کمین زدن و نحوه قرار گرفتن آرپی جی را آموزش داد. در منطقه شلمچه بودیم. فاصله 160 متر بود و عملیات رمضان بزرگترین عملیات زمینی و زرهی بعد از جنگ جهانی دوم است. و بزرگترین لطمه ای که ما در عملیات رمضان خوردیم به خاطر این بود که فرانسه یا آلمان با یک کار بسیار فشرده طی 45 روز بین عملیات بیت المقدس و عملیات رمضان مثلثی هایی را ایجاد کرد که وقتی به سمت شان می رفتید متوجه نمی شدید که روبروی شما چه چیزی است. فکر می کردیم که یک خاکریز معمولی است اما وقتی که می رفتیم ،وسط مثلثی ها گیر می کردیم. و همان باعث شد که ما در آن عملیات نتوانیم و همان قسمت پایین دریاچه ماهی را در حدود 60 کیلومتر مربع گرفتیم و بالغ بر 500 تانک از عراقی ها را زدیم و به غنیمت گرفتیم. عراق 700 تانک وارد کرد که ما 500 تانک را گرفتیم. در آن عملیان من به راحتی 15 تانک را در کنار شهید شیر علی سام زدم با اینکه کم سن بودم و اولین تجربه ام بود. برایم خیلی لذت بخش بود. در آن عملیات خواهرزاده شهیدم هم بود ،حمید رضا حسینیان، پسرخاله ام دکتر علیرضا اعرابی ، برادرم و یک پسر خاله دیگرم و تقریباً کل فامیل آنجا بودیم. وقتی عملیات تمام شد یک اتفاق هایی افتاد که ما همان جا قسم خوردیم وقتی از هم جدا شدیم جایی بازگو نکنیم. و فامیلی به منطقه نرویم. نتیجه این شد که من رفتم که رسماً آموزش ببینم. یک مقدار کارها دفتری شده بود یک سری کارهای اداری انجام شده بود و قرار شد من دوباره به صورت رسمی آموزش ببینم. در پادگان امام حسین توفیق پیدا کردم زیر دست شهید بزرگور میثم شکوری آموزش دیدم که آموزش ما بیشتر جنگ شهری بود. و تا روز آخر ما نمی دانستیم که قرار است ما را به لبنان اعزام کنند. شهید شکوری دوره ی بسیار سختی را برای ما رقم زد .در  پادگان امام حسین آن روز بچه ها به شهید شکوری لقب جلاد داده بودند. یکی از جمله های معروفش این بود که پات شکست می گذاری در گردنت و میآی در صف و بعد اجازه می دهم که جای دیگری بروی. خدا روحش را از ما شاد کند. مارا شرمنده ایشان نکند و عاقبت ما را به خیر کند ما آموزه های خاص مان را از این شهید بزرگوار داریم. شهیدی که همیشه به پای خودش دو سرب هفت کیلویی می بست و فقط در عملیات ها باز می کرد. زیرا روزی چهار گروه را آموزش می داد و روزی 8 ساعت  با آموزشی ها می دوید . کاری که ما با دوساعت دویدن می کردیم ایشان مجبور بود با 8 ساعت دویدن انجام دهد. فعالیت بدنی شان زیاد بود . ما از آنجا آمدیم  و از آن جایی که به نفس خودم شک داشتیم و به ما گفتند به لبنان بروید و لبنان از لحظ فساد خیلی سنگین بود . من نرفتم. و اعزام شدیم به قصرشیرین. تحت عنوان گردان مطهری به گردان ابوذر رفتیم و از آن جا به جبهه المهدی در قصر شیرین رفتیم. نرسیده به بلوار قصر شیرین یک جاده ای نرسیده به سمت عراق زیرارتفاع منحوس آق داغ یکی از جاهایی که شما  در مرز 800 کیلومتری هر جا را که نگاه می کردیم زیر چینش عراقی ها بود. و این هم یکی از همان خیانت های خاندان پهلوی است در اعلام مرزهای ما. یعنی روزی که آمدند مرزها را تعیین کنند این اتفاق افتاده است. من قبلاً با برادرم به عنوان گشت شناسایی رفته بودم. آن جا مسئول محور با یک فردی که از کرمانشاه پاسدار بود. چند ماه آنجا بودیم تا اینکه بلند گو را باسیم می کشیدیم و می بردیم و زیر سنگرهای عراقی ها می گذاشتیم  و مارش حمله پخش می کردیم. عراقی ها کمین گذاشته بودند و با خمپاره شصت و رگبار حمله می کردند که نتیجه این شد پای چپم از استخوان قلم شد و تیر در پاشنه پایم رفت . انتقالم دادند به پادگان ابوذر و یکی از دکترهای خاص مراجع آن جا بود. پاهایم را عمل کرد و پای راستم را بخیه زد و و من تا دو سال از منطقه دور بودم. تا اینکه اواخر  سال 64  به تیپ عملیات 313 حر پیوستم . به عنوان اطلاعات عملیات منطقه شمال غرب و عملیات های کربای 8، کربلای 10، کربلای 5، بودم . در عملیات کربلای 5 بیشتر برای ما مرخصی بود . در منطقه شمال غرب به مدت 5 ماه کار کردیم. عملیات که شد ماشین ر ا گرفتیم و همراه با دو تا از دوستان که الان در قطعه 29 هستند ، شهید بهمن صالحی و شهید اکبر احمدی، به جنوب رفتیم البته شهید اسماعیل لشکری فرماند ه گردان عمار ، به عنوان مرخصی رفتیم ودر عملیات شرکت کردیم. یعنی نیروی اطلاعات عملیات به عنوان مرخصی رفتیم و در عملیات شرکت کردیم. در عملیات کربلای 5  بود که آنجا هم از سمت راست بدنم مجروح شدم و به منطقه برگشتم. تا سال 66 بودم تا برای طرح 55 فرستادنم برای تجهیز کردن  ستاد نیروی زمینی سپاه پاسداران ، که اتق نقشه را ردیف کنیم که تا اواخر سال 66 آنجا بودیم دوباره آمدیم تهران برای درمان مشکلات جسمس که د اشتم. بعد از مدتی در عملیات مرصاد برای  شنود  و ردیابی به باختران درکرمانشاه رفتیم . این خلاصه حضور من در منطقه عملیاتی بود.

شهید محمود گلزاری برای ما مثل یک پدر و برادر بود
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3103
  • نویسنده : حاج محمد انجمی پور
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

06خرداد
این سه نفر آخرین امید صدام را نا امید کردند …
23مرداد
وقتی حاج عبدالله میخواست روحیه و معنویتش را تقویت کند
خاطره ای که شهید حاج عبدالله نوریان تعریف میکرد

وقتی حاج عبدالله میخواست روحیه و معنویتش را تقویت کند

09آبان
بواسطه ی رفاقت با شهید توحید ملازمی به گردان تخریب لشگر ده رفتیم

ثبت دیدگاه