• امروز : پنجشنبه, ۳۰ فروردین , ۱۴۰۳
شهید حسن پردازی مقدم

از همون لحظه ی اول توی دل همه نفوذ کرده بود

  • کد خبر : 3440
از همون لحظه ی اول توی دل همه نفوذ کرده بود

شهید حسن پردازی مقدم یه مدت گردان تخریب نبود . من زمانی که اومدم ایشون نمیدونم به چه دلیلی توی گردان نبود . البته قبل از من توی گردان بود . ولی من که بیست و سوم تیرماه 1364وارد گردان تخریب شدم ، ایشون توی گردان نبود . بعد از عملیات عاشورای سه دوباره اقای […]

شهید حسن پردازی مقدم یه مدت گردان تخریب نبود . من زمانی که اومدم ایشون نمیدونم به چه دلیلی توی گردان نبود . البته قبل از من توی گردان بود . ولی من که بیست و سوم تیرماه 1364وارد گردان تخریب شدم ، ایشون توی گردان نبود . بعد از عملیات عاشورای سه دوباره اقای حسن پردازی مقدم اومد .

شهید حسن پردازی مقدم یه بچه ی خنده رو بود که چشماش خیلی حالت شادابی داشت و خیلی دوست داشتنی بود .

یکی از بچه هایی بود که من چشم هاش رو خیلی دوست داشتم . خیلی می خندید وخیلی خوش اخلاق بود . وقتی اومد گردان ، من دیدم حاج عبدالله خیلی بهش احترام میزاره و خیلی تحویلش میگیره و خیلی بهش احترام میذاره .

روز اولی که حسن پردازی مقدم بعد از مدتی که گردان نبود ، تازه اومده بود گردان ، حاج عبدالله خودش اومد و بچه ها رو برد برای تمرین و مراسم صبحگاه  . وقتی حاج عبدالله داشت نرمش می داد ، حسن ، پشت سر بچه ها قایم میشد و تمرین ها رو انجام نمی داد .

من که نگاهش میکردم میگفت چیه ؟ میخندیدم . میگفت هیچی نگو ، من الآن بعد از این همه وقت ، تازه اومدم . ماهیچه هام خشک شده ، اگر به خودم فشار بیارم ، ماهیچه هام میگیره ، باید اول خودم رو عادت بدم .

شهید حسن پردازی مقدم ، از همون لحظه ی اول توی دل همه نفوذ کرده بود .

همون طور که خدمتتون عرض کردم ، بعضی از بچه ها بودن که توی نگاه اول ، من میدیدم محبتشون مثل تیر و کمون بود که انگار میزدن توی مرکز قلب آدم و توی مرکز قلب هم مینشست.

گرهی که با توسل به حضرت صدیقه طاهره باز شد ...

یکی از این بچه ها شهید حسن پردازی مقدم بود که وقتی من نگاهش میکردم خیلی لذت میبردم . خیلی دوستش داشتم .

بعده ها ، شهید حاج عبدالله نوریان ، شهید حسن پردازی مقدم رو گذاشت بعنوان مسئول آموزش گردان.

حسن وقتی آموزش برگزار می کرد برای گردان تخریب ، واقعا میکشت ما رو ، صبح و شب برای ما نمیگذاشت.

یعنی هرشب می گفتیم دیگه امشب رو میخوابیم ، اما دوباره طوری با فریاد ، رزم شبانه رو شروع میکرد که انگار صدای صولت حیدری به حنجره اش تابیده بود .

با صولت حیدری اش برپا میزد و بچه ها رو به خط میکرد و میبرد رزم در شب و این چیزها ؛

من اصلا نمیفهمیدم که این شخصیت ، کی میخوابه ؟! یه سره در حال کار بود .

توی ذهن ما ، ناخودآگاه این دوتا شخصیت شهید پردازی مقدم با هم مقایسه میشد . اون کسی که توی صبحگاه می خندید و فرار میکرد که نرمش ها رو انجام نده ، با این یکی که واقعا خودش رو آماده کرد و یه آموزش خیلی سنگینی رو واسه ما گذاشت .

شهید حسن پردازی مقدم مداح خیلی خوبی بود . صدای خوبی داشت و گاهی میخوند . بعضی مواقع که داخل صبحگاه میدویدیم ، بچه ها بالاخره یه قرآنی میخوندن یا شعاری میخوندن . سرود های حماسی که با ریتم دویدن توی صبحگاه هماهنگ بود رو اجرا میکردن .

میرفتیم یه مسیری رو میدویدیم و برمیگشتیم . توی مسیر معمولا یکی از بچه ها میخوند و بقیه بچه ها جواب میدادن . من یادمه مرحوم امیر یشلاقی هم میخوند . شعری که میخوند این بود :

یک دستی برای سید مرتضی بلند کنید

میگفت :

علی مولا ، علی جانم

و بچه ها جواب میدادن :

یا علی ای همای رحمت

علی مولا علی جانم

یکی از همین بچه هایی که میخوند مثلا شهید حسن پردازی مقدم بود . گاهی وقت ها من هم یه چیزی میخوندم . یادمه حسن میومد میگفت اگر میخوایی بخونی ، اینجوری بخون و یک سری نکاتی میگفت بهم.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3440
  • نویسنده : حاج مسعود میسوری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه