• امروز : یکشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۳
میخوام اَجری هم به شما برسه

ارزش کار ها به اینه که آدم از جیب خودش مایه بگذاره

  • کد خبر : 1654
ارزش کار ها به اینه که آدم از جیب خودش مایه بگذاره

یک بار با هم آمدیم مرخصی ، او رفت دنبال کارش و من هم رفتم خانه . به قول معروق خستگی راه هنوز توی تنم بود که آمد سروقتم و گفت : استراحت دیگه بسه … گفتم خیره ان شاءالله جایی میخوایم بریم؟ لبخندی زد و گفت : آره اومدم که هم خودت رو ببرم […]

یک بار با هم آمدیم مرخصی ، او رفت دنبال کارش و من هم رفتم خانه . به قول معروق خستگی راه هنوز توی تنم بود که آمد سروقتم و گفت : استراحت دیگه بسه …

گفتم خیره ان شاءالله جایی میخوایم بریم؟

لبخندی زد و گفت : آره اومدم که هم خودت رو ببرم هم ماشین رو …

منتظر جواب نماند . زد پشت شانه ام و گفت : زود حاضر شو که بریم .

دیدم کم کم قضیه دارد جدی میشود . پرسیدم کجا؟

گفت همینقدر بدون که چند ساعتی کار داریم .

به شوخی گفتم : بابا ما همه اش چهارروز مرخصی داریم . همینم بهمون نمیبینی که یک روز استراحت کنیم ؟

بلند شد دست مرا هم گرفت و بلند کرد . با حنده گفت : این حرف ها رو بگذار کنار ، زود باش که دیر میشه .

سریع حاضر شدم و با هم راه افتادیم .

بین راه از چند تا فروشگاه سر زدیم و چیزهای زیادی خرید … هممه را هم میداد کادو میکردند . بار آخر سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ، گفتم بالاخره میگی کحا میخوایم بریم حاج آقا یا نه ؟

لبخندی زد و گفت : میریم دیدن شهداء

گفتم دیدن شهدا؟

گفت میریم دیدن خانواده های شهدا ، به هر حال اونا هم بوی شهدا رو میدن . میدونی که روح شهید متوجه خانواده اش هست بنابر این ما در حقیقت میریم به دیدن خود شهداء …

گردان ما چند تا شهید داده بود . آن روز به خانواده تک تکشان سر زدیم . توی هر خانه هم میرفتیم ، عبدالحسین به یکی از بستگان نزدیک شهید ، یکی از آن هدیه ها را میداد.

شاهرخِ کوکاکولا چطور حر انقلاب شد؟

کارمان تا غروب طول کشید و هنوز هم تمام نشده بود . اذان مغرب را که گفتند ، تو یکی از محله های جنوب شهر مشهد بودیم . رفتیم مسجد همان محل نماز را به جماعت خواندیم . بعد از نماز داشتیم آماده ی رفتن میشدیم . که یک دفعه عبدالحسین گفت الهی به امید تو!

گفت و بلند شد . یک راست رفت پهلوی پیش نماز ، چند لحظه کنارش نشست ، نمیدانم به هم چه گفتند و چه شنیدند . ولی دیدم یکهو بلند شدند ، آن روحانی ، عبدالحسین را گرم تحویل گرفته بود و احترامش را خیلی داشت . با هم تا پای تریبون رفتند .

آقای روحانی رو کرد به جمعیت و بعد از گفتن مقدماتی ادامه داد : امشب افتخار این رو داریم که خدمت یکی از فرماندهان عزیز جبهه و جنگ هستیم . حاج آقای برونسی که حتما چیز هایی از دلاورمردی های ایشون شنیده اید …

همهمه ای از بین جمعیت بلند شد و بعد هم صلوات فرستادند . عبدالحسین خونسرد و آرام ایستاده بود . جمعیت دوباره صلوات فرستادند . عبدالحسین رفت پشت تریبون . بعد از مقدماتی بنا گذاشت به صحبت از جبهه و جنگ گفت و از این که نباید جبهه ها را خالی گذاشت . خیلی پرشور و مسلط حرف میزد . بی اختیار یاد لحظه های قبل از عملیات افتاده بودم و یاد حال و هوای عبدالحسین وقتی که توی نقطه رهایی سخنرانی میکرد برای بچه ها . واقعا نقطه ی رهایی نقطه ی رهایی میشد . از دنیا و از تمام تعلقات دنیایی .

در آن لحظه ها وقتی به خودم آمدم دیدن عبدالحسین رفته تو فاز معنویات و دیدم مسجد یکپارچه شور و هیجان شده . تاثیر صحبتش تو چهره ی خیلی ها واضح بود . خوب یادم هست بعد از سخنرانی خیلی ها مخصوصا جوان ها بلند شدند و همانجا ثبت نام کردند برای رفتن به جبهه ها . بعضی هایشان حتی بعدا جذب سپاه شدند . آخر شب وقتی برمیگشتیم خانه ، بهش گفتم : حاج آقا شما چرا درخواست ماشین نمیکنین برای اینجور کار ها؟

معاون تیپ عاشورا شهید شیرعلی سام

خندید و گفت : میخوام اجری هم به شما برسه .

گفتم : لااقل هدیه هایی رو که به خانواده شهداء میدید ، پولش رو که میشه از سپاه گرفت . گفت : ارزش این کار ها به همینه که آدم از جیب خودش مایه بگذاره . وقتی این حرف را میزد به حقوق کم او فکر میکردم و به افراد تحت تکفلش …

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1654
  • نویسنده : سید کاظم حسینی
  • منبع : کتاب خاک های نرم کوشک

خاطرات مشابه

11بهمن
این چیز ها ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه !
هرگز آن عصبانیتش از یادم نمیرود

این چیز ها ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه !

07آذر
روزی که شهید برونسی ، داماد صدام را دستگیر کرد
این کله قندی همین امروز باید آزاد بشه !

روزی که شهید برونسی ، داماد صدام را دستگیر کرد

ثبت دیدگاه