• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳
شهید مصطفی مبینی

آخرین رزمنده ای که بر سر سفره ی غذا حاضر شد

  • کد خبر : 2003
آخرین رزمنده ای که بر سر سفره ی غذا حاضر شد

شهید مصطفی مبینی ، از لحاظ رفتار و کردار خیلی مظلوم بود. مدام به عبادت مشغول بود و معمولاً آخرین نفر سر غذا می رسید .اگر چیزی گیرش می آمد می خورد و اگر نمی آمد چیزی نمی گفت. معمولا جیره ی غذایی به اندازه بود اما  چون دیر می رسید بچه ها سربه سرش […]

شهید مصطفی مبینی ، از لحاظ رفتار و کردار خیلی مظلوم بود. مدام به عبادت مشغول بود و معمولاً آخرین نفر سر غذا می رسید .اگر چیزی گیرش می آمد می خورد و اگر نمی آمد چیزی نمی گفت. معمولا جیره ی غذایی به اندازه بود اما  چون دیر می رسید بچه ها سربه سرش می گذاشتند و گذایش را می خوردند. وقتی می آمد بچه ها می خواندند که( بند3 اجارا شد) یعنی چیزی برایت نگذاشتیم. او هم یکی می زد بر سینه اش و یکی بر سرش و می خندید و می نشست سر سفره و هرچی بود می خورد و هیچ اعتراضی نمی کرد. می خواستیم بچه ها را برای عملیات ببریم. و هر وقت می خواستیم برای عملیات برویم بچه ها پیش حاج عبداله می آمدند و التماس می کردند که اسم ما را بنویس و ما را هم ببر.در پادگان دوکوهه شهید مبینی کنار یک تیر برق تکیه داده بود. و به حاج عبداله نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. 60تقریباً متری از مقر دور شدیم . حاج عبداله گفت: برگردیم. گفتم چرا؟ گفت: یک نفر به من گفت برگرد و برو مصطفی را بیار. برگشتیم و مصطفی را سوار کردیم. هر کسی که به حاج عبداله می گفت: من را هم ببر. حاج عبداله می گفت : به من نگویید بلکه به خدا بگویید . او است که شما را انتخاب می کند. او به دل من می اندازد که شما را با خودم ببرم. شهید مبینی با خدا صحبت می کرد که خدا قبولش کند. یک شهیدی داشتیم به نام حاج میری که هنوز جنازه اش بر نگشته است. از لحاظ سنی کوجکترین فرد گردان بود. بعد از عملیات خیبر که یک مرحله انجام شده بود. یک مرحله دیگر مانده بود. یک خط را می خواستند صاف کنند و زیاد ضرورتی نداشت. اما بچه ها غُر می زدند که چرا ما را در خط نمی بری. آنجا تعداد زیادی از بچه ها را حاج عبداله برد تا آرام شوند. و صبح به عقب برگردند.شهید حاج میری هم همین حالت را داشت و تکیه داده بود به ماشین و داشت تیکه سیاسی می انداخت و می گفت : شما بزرگترها را سوار می کنید و اصلاً من نباید می آمدم  ایجا. همین بتعث شد که برروی حاج عبداله تاثیر بگذارد و او را هم ببرد. برحسب اتفاق آنجا شهید شد. و هنوز جنازه ایشان بعد از این همه تفحص پیدا نشده است.

برادر میسوری مگر من میگذارم تو شهید یا اسیر شوی ؟!
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2003
  • نویسنده : حاج ابراهیم قاسمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه