پیشنهاد متن پلاکارد برای نمایش در تجمعات شبانه
عهد جهاد جمعی تا هنگامه شهادت
ملاک، فقط و فقط فرمایشات امامِ امّته. والسلام
واقعیت ماجرا اینه که انقلاب اسلامی نه برده و بنده ی غربی هاست و نه برده و بنده ی شرق
سپاه یک نهاد عاشورایی است و روح عاشورا در پیکر سپاه جاری ست
اگر آمریکا تهدید کرد، مذاکره را ترک و کار را به ما نیروهای مسلح بسپارید
آقای قمی! چرا سازمان تبلیغات در اجرای فرامین رهبری کوتاهی کرده؟
نامه ای که منجر به فتوای تحریم تنباکو شد؛ به روایت ادوارد براون
خداوند حاج عبدالله را رحمت کند. او یکی از آن اورکتهای آمریکایی که سربازها میپوشیدند، داشت. آن را به تن میکرد و در جیبش سنگهایی نگهداری میکرد؛ سنگهایی سفید، سفید لکهدار، سیاه و… . روزی یکی از این سنگها را بیرون آورد و گفت: “این را نگاه کن، این سنگ کم گناه کرده است.” سنگ […]
در جریان عملیات والفجر ۸، روزی زیر آتش سنگین دشمن در سنگر بودیم. آن روز نمیدانم در غذا چه ریخته بودند، اما هر از چند دقیقه مجبور میشدم به دستشویی بروم. فاصله دستشویی تا سنگر حداقل صد تا دویست متر بود و هر بار که مینشستیم، باید دوباره بلند میشدم و به دستشویی میرفتم. این […]
شهید حاج عبدالله نوریان علاقه خاصی به من داشت و این علاقه را در صحبتهایش نشان میداد. گاهی به من میگفت: «ممقانی، خطاهای من را به من بگو.» من معمولاً پاسخ میدادم: «من چه بگویم؟» و او میگفت: «درباره من چه خوابی دیدهای؟» یک بار که در تهران بودیم، او به دیدن من آمد. آن […]
یکی از ویژگیهای حاج عبدالله، دقت و توجه خاصی بود که به وظایف خود داشت. او با جدیت به حکم و مأموریتی که بر عهدهاش گذاشته شده بود عمل میکرد و حتی هنگام تردد مسلحانه خود و اعضای گردان در منطقه، همه جزئیات را رعایت میکرد. برای مثال، او برگههای حکم مأموریت را با چسب […]
پس از عملیات خیبر، به دلیل موجگرفتگی، به تهران بازگشتم و برای مداوا به بیمارستان نجمیه مراجعه کردم. دکتر بیگدلی مسئول درمان من بود. در همین زمان، حاج عبدالله نیز معمولاً پس از هر عملیات به تهران میآمد، اما این بار خبری از او نشد. بعدها شنیدم که خودش گفته بود: «ممقانی، ای کاش تو […]
مدتی قبل از عملیات خیبر بود که به منطقه جفیر آمدیم . یک پاسگاهی بود به نام پاسگاه زارعی که به آنجا رفتیم و تا یک مدت هم در آن جا بودیم تا قرار شد به آن طرف آب برویم . یک قرارشد با هلیکوپترها جلو برویم اما بعد گفتند نشد . هلیکوپترها را روشن […]
در منطقه سرابگرم بودیم و نزدیک عملیات خیبر بود . فکر میکنم در پادگان ابوذر بودیم . بچه هایی که در پادگان ابوذر بودند می آمدند و چیز هایی که لازم داشتند را از من میگرفتند . یک روز برادر محمد غلامعلی آمد و گفت برادر ممقانی! من رفتم دکتر و دکتر گفته قلبت ضعیف […]
در منطقه سرابگرم که بودیم ، یک روز برادر سید ناصر حسینی آمد و یک گنجشک آورد و گفت یک تویوتا زده به این گنجشک و زخمی شده . وقتی گنجشک را آوردند نیمه جان بود . ما بچه بودیم و با هم مشورت کردیم . بچه ها گفتند باید کمی روغن و اب کره […]
بعد از عملیات والفجر چهار در منطقه سراب گرم یک ساختمان بود که ما مدتی در آن جا مستقر بودیم . آنجا بود که قضیه اعدام کردن موش انجام شد . من مسئول تدارکات بودم . یادم هست که یک روز ، وسط مراسم دعای توسل بود که بچه ها گفتند اینجا موش پیدا شده […]
در موقعیت گردان تخریب یکی از چادر ها چادری بود که من مسئول آن چادر بودم . داخل این چادر شهید محمد بهشتی و شهید عنایت الله رزاقی و شهید سید اسماعیل موسوی می آمدند و حاج آقا مسعود تاج آبادی هم بودند . این چادر نسبت به چادر های دیگر یک حالت خاصی داشت […]