• امروز : دوشنبه, ۲۳ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های انقلاب اسلامی ایران - صفحه 35 از 99 - خالدین

احمد، نوزده سال به یاد شهید حاج حسین خرازی گریه کرد
یا رب الحسین یا رب الشهداء

احمد، نوزده سال به یاد شهید حاج حسین خرازی گریه کرد

کسی هروقت یک عزیزی را از دست میدهد ، یک سال ، دوسال یا چهل روز به یادش هست ، اسم او را مبیرد . کمتر اتفاق می افتد یک مدت وطلانی آدم درگیر کسی بشود که او را از دست داده است . نوزده سال احمد کاظمی به یاد شهید خرازی ، حسین حسین […]

احساس میکنم عمرم اینطوری تلف میشه
بلافاصله بعد از سفر کربلا

احساس میکنم عمرم اینطوری تلف میشه

شهریور 1390 بود. توی مسجد نشسته بودیم و با هادی صحبت می کردم. می دانست من طلبه حوزه علمیه هستم. صحبت بر سر ادامه زندگی و کار و تحصیل بود. گفتم: آقا هادی شما توی همان بازار آهن مشغول هستی؟ نگاه معنی داری به چهره من انداخت و بعد از کمی مکث گفت: می خوام […]

در جواب تشکر دیگران میگفت خرّمشهر را خدا آزاد کرد
همیشه از خودم میپرسیدم آیا این همه شباهت اتفاقی است ؟

در جواب تشکر دیگران میگفت خرّمشهر را خدا آزاد کرد

این سخنان را از خیلی ها شنیدم. اینکه هادی ویژگی های خاصی داشت. همیشه دائم الوضو بود. مداحی می کرد. اکثر اوقات ذکر سینه زنی هیئت را می گفت. اهل ذکر بود. گاهی به شوخی می گفت: من ۲۰۰۰ تا یا حسین حفظ هستم. یا می گفت : امروز هزار بار ذکر یا حسین گفتم، […]

شبیه شهید ابراهیم هادی
از خدا خواسته ام همیشه جیبم پر پول باشد تا گره از مشکلات مردم بگشایم

شبیه شهید ابراهیم هادی

یادم هست در خاطرات ابراهیم هادی خواندم که همیشه به دنبال گره گشایی از مشکلات مردم بود. این شهید والامقام به دوستانش گفته بود: از خدا خواسته ام همیشه جیبم پر پول باشد تا گره از مشکلات مردم بگشایم. من دقیقاً چنین شخصیتی را در هادی ذوالفقاری دیدم. او ابراهیم هادی را الگوی خودش قرار […]

هادی را شهدا انتخاب کرده بودند برای برگزاری یادواره شهدا
باید برای شهدای محل کاری انجام دهیم

هادی را شهدا انتخاب کرده بودند برای برگزاری یادواره شهدا

ورود هادی به مسجد، با مراسم یادواره شهدا بود. به قول زنده یاد سید علی مصطفوی (همسفر شهدا)، هادی را شهدا انتخاب کردند. از روزی که هادی را شناختیم همیشه برای مراسم شهدا سنگ تمام می گذاشت. اگر می گفتیم فلان مسجد می خواهند یادواره شهدا برگزار کنند و کمک می خواهند دریغ نمی کرد. […]

چرا من را دم در نگهداشتی ؟
او را نگه داشتم اما رفت و بلافاصله شهید شد

چرا من را دم در نگهداشتی ؟

رفاقت های زمان جنگ هم عجیب بود . یک فرمانده داشتیم به اسم ماشاءالله رشیدی که فرمانده گروهانی داشت به اسم زکی زاده . شب عملیات کربلای پنج میخواست وارد عمل شود . دم خط به سنگر من آمد و گفت : فلانی ! من و زکی زاده با هم عهد بستیم که هرکداممان زودتر […]

قرار شد تا زمانی که صدام زنده است حرفی از علی هاشمی نزنیم
من تا آخرین لحظه کنار علی هاشمی بودم

قرار شد تا زمانی که صدام زنده است حرفی از علی هاشمی نزنیم

علی هاشمی گمنام بود و این بارزترین خصوصیت این فرمانده است چرا که امروز مصادیق او در میان ما سخت پیدا می‌شود. این طبیعی است که کسی که گمنام است بسیاری از فضایلش نیز گمنام باقی خواهد ماند. علی هاشمی در ۱۷ سالگی وارد مبارزات انقلاب شد. ۱۹ سالگی فرمانده شد. در ۲۱ سالگی فرماندهی […]

لبخند هادی باعث میشد دردهایش نمایان شود
او نمیتوانست توهین به ولایت را تحمل کند

لبخند هادی باعث میشد دردهایش نمایان شود

لباس پلنگی نو و بسیار زیبایی پوشیده بود . موتورش را تمیز کرد . گفتم : هادی جان کجا ؟ مگه میخوای بری عملیات ؟ یکی دیگه از بچه ها گفت : این لباس کماندویی رو از کجا آوردی ؟ نکنه خبرایی هست و ما نمیدونیم ؟ خندید و گفت : امروز میخوان جلوی دانشگاه […]

پای پیاده تا منزل یار (عج)
هرچه داشت نتیجه ی ارتباط با امام زمان عج بود

پای پیاده تا منزل یار (عج)

امام علی علیه السلام در بیان صفات یکی از دوستانش میفرماید : در گذشته برادری داشتم در راه خدا که دنیا در برابر دیدگان او کوچک بود و … امام علیه السلام ، کوچک دیدن دنیا را یکی از صفات برجسته ی این دوست خود میداند . اگر بخواهیم مصطفی را در یک جمله تعریف […]

نمیدانم الان بروم به حوزه یا بعد از دیپلم
رویای عجیب شهید مصطفی ردانی پور

نمیدانم الان بروم به حوزه یا بعد از دیپلم

تصمیم گرفته بود که به مدرسه برنگردد . خیلی توی فکر بود . میگفت : دوست دارم بروم حوزه علمیه اما! امانمیدانم الان بروم حوزه یا اینکه درس هنرستانم را تمام کنم بعد برای حوزه اقدام کنم . فردا صبح رفا دنبال ثبت نام حوزه . پرسیدم : چی شد ؟ تصمیم گرفتی طلبه بشی […]