• امروز : دوشنبه, ۲۳ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های انقلاب اسلامی ایران - صفحه 33 از 99 - خالدین

جانباز فتنه تقلب شهید مصطفی صدرزاده
مصلحت و مشیتش نبوده که آن جا به شهادت برسد

جانباز فتنه تقلب شهید مصطفی صدرزاده

برای کاری توی شهرک رفتم و نگاه کردم و دیدم جلوی مسجد اتوبوس ها ایستاده اند. آقا مصطفی اینطرف آنطرف می دوید. گفت چه خبره؟ گفتند در میدان ولیعصر تهران جشن پیروزی آقای دکتر احمدی نژاد است. ده تا اتوبوس حرکت کردیم مصطفی و محمود با موتور آمدند. گفتم بچه ها شما هم سوار اتوبوس […]

خبر شهادت شهید احمدعلی نیّری

خبر شهادت شهید احمدعلی نیّری

سه ماه بود که احمد به جبهه رفته بود. به جز یکی دو نامه، دیگر از او خبر نداشتیم. نگران احمد بودم. به بچّه‎ها گفتم: خبری از احمد ندارید؟ من خیلی نگرانم. یک روز دیدم رادیو مارش عملیّات پخش می‎کند. نگرانی من بیشتر شد. ضربان قلب من شدیدتر شده بود. مردم از خبر شروع عملیّات […]

شیفته ی سیدابراهیم شدم ، طوری که حاضر بودم جانم را فدایش کنم …
خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (قسمت سوم)

شیفته ی سیدابراهیم شدم ، طوری که حاضر بودم جانم را فدایش کنم …

  خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) آنچه در این مطلب مطالعه میفرمایید قسمت سوم از خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی است . جهت مطالعه قسمت دوم خاطرات خودگفته شهید مرتضی عطایی اینجا کلیک کنید .   دیماه سال 1393 بود که به نیروی مخصوص رفتم . فرمانده این یگان مصطفی صدرزاده معروف […]

اولین دیدار و آشنایی من با شهید مصطفی صدرزاده
خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (قسمت دوم)

اولین دیدار و آشنایی من با شهید مصطفی صدرزاده

خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) آنچه در این مطلب مطالعه میفرمایید قسمت دوم از خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی است . جهت مطالعه قسمت اول خاطرات خودگفته شهید مرتضی عطایی اینجا کلیک کنید .   بعد از ورود به دمشق به یک پادگان منتقل شدیم . در پادگان تهران من را به […]

نهی از منکر به شیوه ی شهید مصطفی صدرزاده
اگر بچه محل ها چیزی به ایشان نمی گفتند، آقا مصطفی رد می شدند و می رفتند

نهی از منکر به شیوه ی شهید مصطفی صدرزاده

یک روز آقا مصطفی داشتند رد می شدند که به هیئت بروند. کاری هم به کسی نداشته . یعنی اگر بچه محل ها چیزی به ایشان نمی گفتند، آقا مصطفی رد می شدند و می رفتند. یکی از این بچه محل ها برمی گردد و می گوید آقا مصطفی! آقا مصطفی! این مشروب ها را […]

من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن
کمک در ساخت خانه ی خدا، مسجد امیرالمومنین ...

من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن

اگر نگویم صددرصد ، حداقل نود و پنج درصدِ مسجد امیرالمومنین علیه السلام با پول مردم ساخته شد. یکی از جاهایی که برای مسجد پول جمع می شد، بهشت رضوان بود . آخرهای سال هم برای جمع آوری پول ساخت مسجد به بهشت زهرا می رفتیم . حاج آقا بهرامی برای آن جا مجوز می […]

گفتم امام گفته که سنگر دانش آموزها مدرسه و علم است
نامه نگاری من و داوود

گفتم امام گفته که سنگر دانش آموزها مدرسه و علم است

آن موقع در جبهه با فاصله‌ی کوتاه نامه میداد و تند تند نامه میداد.  مثلا میگفت که من به اندیمشک رسیدم . اینجا جایم خوب است . نگران نباشید، برای ما دعا کنید . بعد من در نامه ای برای داداشش نوشتم که ایشان آنجاست و شما به ایشان بگو که این قضیه بود . […]

اولین باری که پسرم را برای اعزام به جبهه بدرقه کردم
اسلحه ای که الان زمین افتاده را که بردارد؟

اولین باری که پسرم را برای اعزام به جبهه بدرقه کردم

من همسر خواهرم شهید شده بود، شهید محمد حنفی شفاهی . روزی که ایشان شهید شد، ما به تشییع جنازه اش رفتیم. وقتی به خانه خواهرم برگشتم‌ دیدم که من را از درب منزل ایشان خواستند. گفتند خانم ابراهیمی ؟! با خودم گفتم در این محل کسی من را ابراهیمی نمیشناسد، اینجا مهرخاوران میدانند. با […]

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده
دور مصطفی پر از نوجوان های رنج سنی مثلا ده تا شانزده- هفده سال بود

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده

روش کار فرهنگی آقا مصطفی صدرزاده کاملا متفاوت بود. می گفت جمع کردن این بچه هایی که خودشون بچه های خوبی هستن هنر نیست. این که شما یک بچه ی یک آخوند یا بچه ی یک روحانی یا مثلا فرزندان یک پاسدار ، فرزندان یک مسئول متعهدی رو برداری و بیاری و اینجا نگهش داری […]

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود
گفت از جون این بچه چی میخوای تو ؟

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود

یک روز آقا مصطفای صدرزاده توی بیست متری من رو دید، گفت چطوری؟ این وقت صبح این جا چکار می کنی؟ حالا ساعت چند  بود؟ هشت و نیم – نه . گفتم یادته آقا مصطفی برام یک کارنامه درست کردی، بردم پیش پدرم و گفتم بابا قبول شدم. گفت خب؟! گفتم خب بابا میگه باید […]