• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های مدافعان حرم حضرت زینب (س) - صفحه 7 از 9 - خالدین

شنیدم مسجدی هست که در آنجا برای اعزام به سوریه ثبت نام میکنند
خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (قسمت اول)

شنیدم مسجدی هست که در آنجا برای اعزام به سوریه ثبت نام میکنند

مرتضی عطایی هستم ، متولد سال 1355 در مشهد ، فرزند دوم یک خانواده هشت نفره ، سه خواهر و سه برادر . شغل و حرفه ی من تاسیسات مکانیکی ساختمان است . کارهایی مثل لوله کشی سرد و گرم ، شوفاژ ، آبگرمکن ، پکیج ، هفت هشت سالی هست که مغازه دارم ولی […]

اگر برای رضای خداوند و دفاع از اسلام می‌روی من راضی هستم
روایت پدر شهید مرتضی عطایی

اگر برای رضای خداوند و دفاع از اسلام می‌روی من راضی هستم

افتخار می‌کنم که فرزندم شهید شده است، نمی‌گویم که من از او راضی هستم بلکه امیدوارم که مرتضی از من راضی باشد. مرتضی به اسلام، ولایت و اهل بیت(ع) خدمت کرد، جنگ سوریه که شروع شد دلش هوایی شده بود که برود سوریه اما اقوام و آشنایان همه ناراضی بودند، اما من گفتم اگر برای […]

اینجانب محمدرضا دهقان امیری فرزند علی شهادت می‌دهم
وصیت نامه شهید محمدرضا دهقان

اینجانب محمدرضا دهقان امیری فرزند علی شهادت می‌دهم

«و فدیناه بذبح العظیم» او را به قربانی بزرگی بازخریدیم. سوره مبارکه صافات آیه ۱۰۷ اینجانب «محمدرضا دهقان امیری» فرزند علی در سلامت کامل روانی و جسمی و در آرامش کامل شهادت می‌دهم و به یگانگی حضرت حق و شهادت می‌دهم به دین مبین اسلام و قرآن و نبوت خاتم الانبیاء. حضرت محمد (ص) و […]

حکایت انگشت و انگشتری که به دست داعشی ها افتاد
شهید مدافع حرم سید اسحاق موسوی

حکایت انگشت و انگشتری که به دست داعشی ها افتاد

از زمان آغاز جنگ در سوریه، پسرانم سیدمهدی و سیداسحاق خیلی اصرار داشتند که به سوریه بروند، اما من راضی نمی‌شدم؛ با توجه به اینکه همسرم به دلیل حضور در جنگ افغانستان، دچار موج گرفتگی شده بود و تا پایان عمرش درگیر عوارض ناشی از جنگ بود، این قضیه را با تمام وجود احساس کرده […]

محمدرضا برای زیارت به سوریه رفته است؟
به روایت خواهر شهید مدافع حرم

محمدرضا برای زیارت به سوریه رفته است؟

محمدرضا بچه شیرینی بود و از همان کودکی اخلاق‌های خاصی داشت، به حجاب بسیار اهمیت می‌داد و مثل پدرم سخت‌گیر بود. عید سال ۹۳ یکی از اقوام به افغاستان و شهر هرات آمد و سوغاتی مادر را به دستم داد. بسته را که باز کردم، دیدم پارچه سبزی داخل بسته است. با خودم گفتم مادرم […]

رزمنده در میدان جنگ باید آنقدر بی‌خوابی بکشد تا بیفتد ، بیدارش کنند
اغلب اوقات بی‌خوابی در صورتش معلوم بود

رزمنده در میدان جنگ باید آنقدر بی‌خوابی بکشد تا بیفتد ، بیدارش کنند

یادم هست محمودرضا در کلاس دوم دبیرستان؛ یک روز دفترچه‌ای را که برای ثبت خاطرات شهدا بود و از بنیاد شهید گرفته بود، به خانه آورد. دو شهید را انتخاب کرده بود برای کار جمع آوری خاطرات؛ یکی شهید «عبدالمجید شریف زاده» که دانش آموز و هم محله‌ای بود و دیگری شهید «احد مقیمی» بی‌سیم‌چی […]

شیعه به دنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم
نبرد شام، مطلع تحقق وعده آخرالزمانی ظهور است

شیعه به دنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم

در نامه‌ای که شهید بیضایی – شهید مدافع حرم – در شب شهادت امیرالمؤمنین (ع) در ماه مبارک رمضان در در فضای ملکوتی بینالحرمین دو مظلومه، دو شهیده، خانم زینب کبری (س) و خانم رقیه (س) در سوریه خطاب به همسر گرامی‌اش نگاشته، آمده است: «باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا […]

آن قدر تمرین کرده بود که خودشکنی برایش آسان شده بود
افتاده و متواضع و بی ادعا

آن قدر تمرین کرده بود که خودشکنی برایش آسان شده بود

محمودرضا شکسته بود خودش را و به راحتی می شکست خودش را . در این خصوصیت اخلاقی در اوج بود! بدون اغراق می گویم که به جز مقابل دشمن و آدم های زورگو ، مقابل همه ی بندگان خدا این جور بود؛ افتاده   و  متواضع   و  بی ادعا. آن قدر تمرین کرده بود که خودشکنی […]

حیف است که جان انسان با مرگ طبیعی از دست برود
خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن

حیف است که جان انسان با مرگ طبیعی از دست برود

 «باارزش‌ترین دارایی انسان، عمر و جان انسان است؛ حیف است که جان انسان با مرگ طبیعی از دست برود.» تکیه کلام علیرضا این جمله بود. می‌گفت: «خدایا تا پاکم نکردی خاکم نکن.» چندماه قبل از شهادت در دانشکده زرهی شیراز مشغول گذراندن دوره افسری بود. یک شب قرار شد همراه با همکارانش با ماشین شخصی […]

یه فرشته در قالب یک مرد
شهید مدافع حرم حامد جوانی

یه فرشته در قالب یک مرد

پارسال ( آبان۹۳) نزدیکای تولدش بود که بهم زنگ زد. گفت: مهرداد از دستت کمکی بر میاد؟؟ گفتم: چی ؟؟ گفت:کمک مالی گفتم:آخه به کی؟ گفت: تو دیگه کاریت نباشه گفتم حتما نیاز داره، یه مبلغی رو اومد و ازم گرفت. منم چون میدونستم که حتما واسه کار خیر میخواد دیگه نپرسیدم. یه روز دیگه […]