• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های مدافعان حرم حضرت زینب (س) - صفحه 6 از 9 - خالدین

یک پاکت پر از پول نقد برای هادی
می خواستم او را نصیحت کنم اما او ...

یک پاکت پر از پول نقد برای هادی

دوستی من با هادی ادامه داشت زمانی که هادی در منزل ما کار می کرد او را بهتر شناختم بسیار فعال و با ایمان بود حتی یکبار هم ندیدم که در منزل ما سرش را بالا بیاورد . چندبار خانم من که جای مادر هادی بود برایش آب آورد . هادی فقط زمین را نگاه […]

آخرین گفت و گوی شهید ذوالفقار حسن عزالدین با تکفیری ها
شهیدی که حاج قاسم سلیمانی داستانش را روایت کرد

آخرین گفت و گوی شهید ذوالفقار حسن عزالدین با تکفیری ها

گروهک تروریستی موسوم به دولت اسلامی عراق و “داعش” سر «ذوالفقار حسن عزالدین» رزمنده ۱۷ ساله حزب‌الله که در منطقه الغوطه شرقی دمشق به اسارت این گروه تکفیری درآمد از بدن جدا کردند. شهید عزالدین از اهالی منطقه “صور” لبنان بود که در اولین روزهای درگیری‌های منطقه غوطه توسط مین زخمی شد و به اسارت […]

امر به معروف مثل شهید روح الله قربانی
بعد از من شما هم مثل من عمل کنید

امر به معروف مثل شهید روح الله قربانی

شهید مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها روح الله قربانی ، چند سال از من بزرگ تر بود . روح الله رو برای اولین بار در مسجد امام علی علیه السلام دیده بودم . در عین حال که خیلی سر به زیر و کم حرف بود ، خیلی هم پر جنب و جوش و […]

زحمتی که شهید محمدهادی ذوالفقاری برای کوچه های شهر کشید
مردم باید با چهره ی شهدا آشنا شوند

زحمتی که شهید محمدهادی ذوالفقاری برای کوچه های شهر کشید

ورود هادی به مسجد همزمان با مراسم یادواره ی شهدا بود .به یاد زنده یاد حاج سید علی مصطفوی ، هادی را شهدا انتخاب کردند . از روزی که هادی را شناختیم همیشه برای مراسم شهدا سنگ تمام میگذاشت . اگر میگفتیم فلان مسجد میخواهد یادواره ی شهدا برگزار کند و کمک میخواهد ، دریغ […]

آدم وقتی عاشق محبوبش باشد دوست دارد بهترین داشته اش را به او بدهد
گفتگو با همرزم شهید مصطفی صدرزاده

آدم وقتی عاشق محبوبش باشد دوست دارد بهترین داشته اش را به او بدهد

آنچه میخوانید بخشی از مصاحبه ی نشریه دانشجویی بقچه با شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) است : سلام؛ به عنوان هم کلاسی و هم رزم شهید صدرزاده آیا خاطره ای از وی دارید؟ بارز ترین خصوصیت این شهید بزرگوار از نگاه شما چه بود؟ بسم الله الرحمن الرحیم روزی که برای رفتن به سوریه تلاش می […]

بابا من سعی می‌کنم مثل عمو برایت رفیق خوبی باشم
بابا من مثل برادرت شده‌ام

بابا من سعی می‌کنم مثل عمو برایت رفیق خوبی باشم

حسین یک عموی شهید دارد که همسرم همیشه از خاطراتش برای او می‌گفت. اینکه علاوه بر برادر، رفیق خوبی برایش بود. این جمله حسین را تشویق می‌کرد که کاش بتواند جای عمو را برای پدرش پُر کند، از بچگی دوست داشت کارهای سخت و سنگین انجام دهد؛ مثلاً از بلند کردن بارهای سنگین خوشش می‌آمد. […]

قرار گذاشتیم من به روح الله فقه و اصول یاد بدم و اون به من خطاطی
گفتم کجا ؟ گفتا به خون

قرار گذاشتیم من به روح الله فقه و اصول یاد بدم و اون به من خطاطی

روح الله استاد سطح عالی یا شاید ممتاز کانون خوشنویسان بود . کلاس تدریس هم داشت . یک برهه ای بهش گفتم من بهت فقه و اصول یاد میدم و تو هم در عوض بهم خطاطی یاد بده که رفت و برام چند تا کتاب سرخط خطاطی گرفت و با هم یک مدتی کار میکردیم […]

کربلای حسین (ع) تماشاچی نمی خواهد … یا حقّی یا باطل … راستی من کجا هستم؟
دلنوشته ی شهید عباس دانشگر

کربلای حسین (ع) تماشاچی نمی خواهد … یا حقّی یا باطل … راستی من کجا هستم؟

دلنوشته ی شهید عباس دانشگر (شهید عباس دانشگر این نوشته را اواخر سال (1394) در ایران به رشته تحریر در آورده است .   دنیا بوی خون گرفته است. ظلمتِ ظلمِ ظالم بر عالم، پرده افکنده است. آه ای کودک سوری…؛ آه ای کودکان یمن و عراق و ای مسلمانان به خون کشیده شده…؛ قدری […]

کاش وصیت شهدا که قاب اتاق های ما را اشغال کرده, دلمونو اشغال می کرد
وصیت نامه شهید قدیر سرلک

کاش وصیت شهدا که قاب اتاق های ما را اشغال کرده, دلمونو اشغال می کرد

با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد (صل الله علیه وآله وسلم) و با احترام وصیتنامه ی خود را اینگونه می نویسم: “کاش صحبتهای حاج احمد کاظمی سر لوحه ی کار امثال بنده که خادمی مجموعه ای را عهده دار شدیم قرار گیرد.” _کاش وصیت شهدا که قاب اتاق های ما را اشغال […]

هر چى می‌خواهى بگى بگو، ولى به من بى معرفت نگو
شهید حسن قاسمی دانا به روایت مصطفی صدر زاده

هر چى می‌خواهى بگى بگو، ولى به من بى معرفت نگو

بخشی از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده : حسن کار همه را راه می‌انداخت. از صبح تا شب برنامه‌ه­اش يک چيز بود، آن هم خدمت به رزمند­‌گان. همه بچه‌ها می‌گفتند: «حسن آخر معرفت هست». همه را می‌خنداند. همه به یک طریقی عاشقش شده بودند. يک روز که می‌خواستيم غذا به دست بچه‌ها برسانيم با موتور راه […]