• امروز : پنجشنبه, ۳۰ فروردین , ۱۴۰۳
خلاصه ما را از بهشت دوکوهه راندند

گردان تخریب ، بعد از عملیات خیبر ، منطقه عمومی جفیر

  • کد خبر : 3879
گردان تخریب ، بعد از عملیات خیبر ، منطقه عمومی جفیر

بعد از عملیات خیبر که من به گردان تخریب آمده بودم ، مقر اصلی گردان تخریب در دوکوهه بود و ما هم آنجا بودیم تا این که دوستان ما در دوکوهه یک رزم شبانه برقرار کردند و در جریان این رزم شبانه ، شیشه های پشتیبانی شکست . بعد از این موضوع ، متوجه شدیم […]

بعد از عملیات خیبر که من به گردان تخریب آمده بودم ، مقر اصلی گردان تخریب در دوکوهه بود و ما هم آنجا بودیم تا این که دوستان ما در دوکوهه یک رزم شبانه برقرار کردند و در جریان این رزم شبانه ، شیشه های پشتیبانی شکست . بعد از این موضوع ، متوجه شدیم که گفتند گردان تخریب باید از منطقه ی دو کوهه بیرون برود . باید برود یک زمین یا یک جای دیگر . آن زمان ، برداشت ما این بود که از بهشت رانده شدیم و آن قصه ی آدم و حوا که از بهشت رانده شده بودند برای ما اتفاق افتاده . ما این قضیه را به این شکل برای خودمان قیاس کردیم .

خلاصه ما را از بهشت دوکوهه راندند و به یک منطقه ی دیگر رفتیم و مستقر شدیم . به نظرم می رسد که در منطقه ای مقابل پادگان حمید به نام منطقه ی عمومی جفیر رفتیم . زمانی که وارد آن منطقه شدیم ، یک تعداد واحد هم آن جا ، مستقر بودند ، یا شاید مدت کوتاهی بعد مستقر شدند .

وقتی که مستقر شدیم بحث های راه پیمایی شبانه و روزانه ، کلاس های احکام ، آموزش های تخریب و رزم مین بود . اگرچه این موضوع برای ما تازگی نداشت ولی در عین حال ملزم بودیم در آن فضا قرار بگیریم . مدت کوتاهی گذشت و من در مجموعه تخریب رشد کردم . شاید بدلیل آن داستانی بود که گفتم شهید سید محمد زینال حسینی به من میگفت تو ارتشی هستی . شاید این باعث شد که من در گردان رشد کنم . یا شاید مجموع ارزیابی هایی که شهید سید محمد زینال حسینی و شهید حاج عبدالله نوریان انجام داده بودند باعث این موضوع شده بود.

انگار یک فرشته ای است که بر روی زمین نازل شده

آن زمان ، گردان ما گروهان نداشت و بجای گروهان دسته داشت . آن جا دو یا سه دسته تشکیل دادند و خادمی یکی از این دسته ها را هم بر دوش من نهادند . یعنی من مسئول آن دسته شدم . آقای حاج ناصر اسماعیل یزدی هم معاون ما بود . مسئول یکی دیگر از دسته ها آقای مهدی قدیمی شده بود . دوستان دیگری مانند حاج علی زاکانی هم یا معاون یا مسئول یکی دیگر از دسته ها بودند . خلاصه ما در آن سرزمین زندگی کردیم ، کار و آموزش را توأماً داشتیم و یادم می آید حتی بذله گویی ها و شوخی های مختلفی و جالبی هم با بچه ها داشتیم .

در سال های بعد از جنگ ، یک دفعه آقای زاکانی به منزل ما آمده بود و به من گفت که : حاج حسن! یادت هست که تو مسئول دسته ی اشرار بودی ؟ من که خیلی چیزی یادم نمی آمد ،  ولی به نظرم جالب بود که آن زمان  که مسئول دسته بودم و بین بچه ها بودم ، جزو بچه های شیطون بودم و یک بچه ی سر به زیر نبودم .

در آن مقطع یادم می آید ، یک تعداد از رفقا همراه ما بودند مثل مرحوم حاج امیر یحیوی تبار یا به قول خودمان عمو یشلاق ، احمد خسروبابایی ، ناصر اربابیان ، وحید بهاری ، محمد غلامعلی . این ها رفقایی بودند که جزو ارکان مجموعه تخریب بودند .

من یادم هست آن زمان ، زاغه ی اهواز یا گلف اهواز ، دست ارتش بود . البته معمولا زاغه ها دست ارتش بود . ما برای آوردن امکانات و تجهیزاتی مثل خرج گود ، نیترات آمونیوم ، مین های ام نوزده ، تی ام چهل و شش و وسایل این تیپی ، خودمان رأساً به آن جا میرفتیم و این تجهیزات را بار تریلی میکردیم و می آوردیم و استفاده میکردیم . معمولا کارگر افغانی باید این کارها را انجام می داد ولی این تیپ بچه هایی که نام بردم ، علاوه بر این که شیطنت خودشان را داشتند ، در زمان کار بدون خستگی و ضعف کار می کردند . بعضی از این دوستانی که نام بردم بعد ها شهید شدند مثل : آقای صاحب علی نباتی و ناصر اربابیان .

عملیات والفجر دو به روایت حاج محمد غلامعلی

ما از این کار کردن ابایی نداشتیم ، خیلی از بچه هایی که آن جا بودند در زمان کار ، کار می کردند و زمان شیطنت هم شیطنت های خودشان را داشتند . شهید آقا سید محمد زینال حسینی هم بعضاً می آمدند و ما را نصیحت می کردند که شما بالاخره مسئول هستید و باید مراعات کنید . این بحث ها را ما آن زمان داشتیم .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3879
  • نویسنده : حاج حسن نسیمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه