رفاقت های زمان جنگ هم عجیب بود . یک فرمانده داشتیم به اسم ماشاءالله رشیدی که فرمانده گروهانی داشت به اسم زکی زاده . شب عملیات کربلای پنج میخواست وارد عمل شود . دم خط به سنگر من آمد و گفت : فلانی ! من و زکی زاده با هم عهد بستیم که هرکداممان زودتر شهید شد وارد بهشت نشود تا دیگری بیاید . دیشب زکی زاده را در خواب دیدم که میگفت : مشاءالله! چرا من را دم درب نگهداشتی ؟ نمی آیی ؟ وقتی رشیدی این جریان را تعریف کرد فهمیدم میرود و شهید میشود . او را نگه داشتم اما رفت و بلافاصله شهید شد .
چرا من را دم در نگهداشتی ؟
رفاقت های زمان جنگ هم عجیب بود . یک فرمانده داشتیم به اسم ماشاءالله رشیدی که فرمانده گروهانی داشت به اسم زکی زاده . شب عملیات کربلای پنج میخواست وارد عمل شود . دم خط به سنگر من آمد و گفت : فلانی ! من و زکی زاده با هم عهد بستیم که هرکداممان زودتر […]
- نویسنده : به روایت شهید حاج قاسم سلیمانی
- ارسال توسط : tahoor_110
- منبع : خالدین
- 222 بازدید
- بدون دیدگاه




























































