• امروز : یکشنبه, ۶ خرداد , ۱۴۰۳
عملیات لشگر بیست و یک حمزه

نگهداری خط دهلران و نهر عنبر زبیداد

  • کد خبر : 2905
نگهداری خط دهلران و نهر عنبر زبیداد

در سال شصت و شش ، ما را برای نگهداری خط دهلران و نهر عنبر زبیداد بردند و آن جا مستقر شدیم . بعد از 10 الی 15 روز ما را برای خط نگهداری اعزام کردند. ما از سه راه موسیان که رد می شدیم بعد از پاسگاه زید بود. در طول نگهداری خط ما […]

در سال شصت و شش ، ما را برای نگهداری خط دهلران و نهر عنبر زبیداد بردند و آن جا مستقر شدیم . بعد از 10 الی 15 روز ما را برای خط نگهداری اعزام کردند. ما از سه راه موسیان که رد می شدیم بعد از پاسگاه زید بود. در طول نگهداری خط ما 8 الی 10 سنگر بودیم  که هشت سنگر عقب تر بود و دو سنگر با فاصله 300 متر از هم بودند در زیر دیدگاه عراقی ها بود بچه ها عقب بودند و ما جلو بودیم.

بچه ها به سنگر ما که خیلی بزرگ بودند هتل رجبی می گفتند و به اسم من صدا می زدند . هر چه که سرباز جدید وارد می شد به سنگر ما می آمد. سنگر ما زیر دیدگاه و به ارتفاع 8 تا 10 متر در شیب بود و بالا سنگر ما بود که مسلط بود به دیدگاه عراقی ها مسلط بود. خدا رحمت کند یکی از بچه ها کرد بود به نام محمد محمدی که با یکی از همشهری هایش به نام شمس الله  قادری بود و زمانی که از عقب به جلو برای نگهبانی می آمدند و صبح ساعت 6 یا 8 بود و عراقی ها در این خط که به آن تعل اسبی می گفتند مستقر بودند.  تک تیراندازشان در فاصله 800 متری این بنده خدا را دید. از همان جا نشانه گرفت و به شاهرگش زد و به زمین افتاد و فکر کنم بعد از 7 الی 8 ساعت در بیمارستان شهید شد. به خاطر اینکه هیکلی و تنومند بود تا بیمارستان دوام آورد. خدا رحمتش کند اسمش محمد محمدی و بچه مریوان بود. ما معمولا  برای غذا به فاصله 300 الی 400 متری می آمدیم و غذایمان را می گرفتیم و از آنجا  می رفتیم برای سنگر . من یک روز تفریحی آمدم و گفتم بروم و سر بزنم و برگردم. اما یک عراقی من را دید و من برای یک لحظه صدای سیمینوف را شنیدم و از آنجا شروع کرد به تیر زدن که به فاصله  دو وجب از جلوی من تیر پرید به هوا رفت. سریع رفتم در کانال و دیدم که عراقی ول نمی کند ودارد تیر می اندازد. خلاصه آنجا اتفاقی برایم نیافتاد. بعد از ان یک تک هم خود منافقین زدند در ارتفاعات چکمه ای ساعت یازده و نیمه شب از خط نعل اسبی جلو آمدند . فرمانده گروهان جناب سروان حاتمی بود که به مرخصی رفته بود و یک سروان جانشین ایشان بود. بچه ها به سروان اطلاع دادند که ما از دوربین دید در شب نگاه کردیم و دیدیم که تعدادی دارند به جلو می آیند و شما چی صلاح می دانید  سروان نگاه کرد و گفت شما درست می گوئید. بگذارید به جلو بیان و کاری نداشته باشید. انها تا فاصله 20 متر از ما جلو امدند . اینها این سمت تپه و ما آن سمت تپه بودیم . و تا صبح آتیش تیاره رو سر ما ریخت و همچنین بر سر انها ریخت. خلاصه آنها موفق نشدند و 5 صبح رفتند. هر چقدر که کشته داشتند پرچم منافقین عراق را زدند و رفتند.

روایت آزاده ی سرافراز ارتشی از اسارت سربازان ارتش در جبهه دهلران

من با یکی از بچه ها در دره سبز نگهبانی می دادیم که کنار هم نشسته بودیم تازه پست را تحویل گرفتیم و ایشان اسلحه را داشت تمیز می کرد. فکر می کرد اسلحه خالی هستش . به طرف لب من گرفت و شلیک کرد لبم ترکید و خون بیرون زد. خودش خیلی ترسید شروع کرد به داد و بیداد کردن و بچه ها آمدند و مرا بردند و آن شب نگهبانی نکردم و استراحت کردم.

بچه ها خیلی شجاع بودند. آقایی به نام ابراهیم تشویق از بچه های همدان بود . خیلی نترس و زرنگ بود. الانم زنده است و خدا نگهدارش باشد. روز عملیات آنجا نبود.ممکن بود شهید و یا اسیر شود. به حدی شجاع بود که در روز جلوی دید عراقی ها در ساعت 4 و یا 5 غروب ، چتر منور،توپ، تانک می آورد خیلی زنده دل بود. بچه ها روحیه خوبی داشتند و با هم همدل بودند.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2905
  • نویسنده : آقای جواد رجبی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

02اردیبهشت
خاطرات اسارت در اردوگاه موصل
گفتند با ایران به توافق رسیدند

خاطرات اسارت در اردوگاه موصل

28فروردین
جانباز و آزاده سر افراز آقای جواد رجبی
سرباز تیپ بیست و یک حمزه

جانباز و آزاده سر افراز آقای جواد رجبی

23فروردین
ماجرای اسارت سربازان ارتش در دهلران
به روایت سرباز ، جانباز و آزاده دفاع مقدس

ماجرای اسارت سربازان ارتش در دهلران

ثبت دیدگاه