عملیات بیت المقدس چهار

نحوه شهادت چهارده شهید شیمیایی به روایت حاج ابراهیم قاسمی

  • کد خبر : 3248
نحوه شهادت چهارده شهید شیمیایی به روایت حاج ابراهیم قاسمی

تقریباً آخرهای جنگ ، سال 66 بود و ما قرار بود با بچه هایی که قبلاً در منطقه بیاره ی عراق مستقر شده بودند جایگزین شویم . عراق آن جا را شیمیایی زد . مقر قبلی را زده بود و تعدادی تا از بچه ها آنجا شهید شدند . بچه ها اکثر جنازه ها را […]

تقریباً آخرهای جنگ ، سال 66 بود و ما قرار بود با بچه هایی که قبلاً در منطقه بیاره ی عراق مستقر شده بودند جایگزین شویم . عراق آن جا را شیمیایی زد . مقر قبلی را زده بود و تعدادی تا از بچه ها آنجا شهید شدند . بچه ها اکثر جنازه ها را برده بودند و یکی دو تا از جنازه ها مانده بود . آقای ذبیح الله کریمی به ما خبر داد . من با آقای ناصر اربابیان دیدیم که مقر به چه صورت هست و از آن جا برگشتیم و رفتیم در مقر بیاره . شهید حاج ناصر اربابیان و حاج مجید مطیعیان و جعفر به معراج رفته بودند که ببینند بچه ها درست انتقال پیدا کردند ؟! میخواستند مطمئن شوند که معراج ، اسامی بچه ها را نوشته باشند که کسی از قلم نیفتد .

به یک عده از بچه ها هم گفتند به عقب بروند و ما جایگزین آنها شدیم . ظهر همان روز بعد از اینکه نماز را خواندیم ، من به بچه ها گفتم بلند شوید و مقر را یک کم جمع کنید ، چون خیلی ریخت و پاش بود و عراق هم مرتباً شیمیایی می زد . در همین موقع خدا رحمت کند شهید استاد هم نشسته بود کنار چادر تدارکات و با کوله اش ور می رفت. با صدای بلند داد زدم که از آن جا بلند شو و بیا اینجا . بلافاصله هواپیماهای عراق امدند و اول یک شناسایی مقدماتی کردند و پشت سرش راکت شیمیایی زدند . راکت کنار شهید استاد خورد و ایشان همان جا شهید شدند .

روحانی گردان ، حاج آقای تاج آبادی هم آن جا در اثر پوکه شیمیایی زخمی شد . هم ترکش به پایش خورد و هم اینکه شیمیایی شد. تا آن جا که می شد دوستان را جمع و جور کردیم . حاج آقا را به اورژانس فرستادیم . خدا رحمت کند شهید صوراسرافیل که جانباز بود و چند وقت پیش به شهادت رسید ، بالای سر حاج آقای تاج آبادی ایستاده بود و گریه می کرد . سر ایشان داد زدم و گفتم که کاری نمی شود کرد ، جنگ همین است . خلاصه حاج آقای تاج آبادی را به سمت اورژانس جابه جا کردند و بچه ها را جمع کردیم و از مقری که آلوده بود رفتیم کنار اورژانس ، چون اورژانس در ارتفاع بالاتری قرار گرفته بود و بالای کوه بود .

ماجرای اعزام شهید سلطان علی معصومی به گردان تخریب

بچه ها را آن جا بردیم و مستقر شدیم . حاج مجید مطیعیان (فرمانده گردان) و شهید حاج ناصر اربابیان و آقا جعفر آمدند . فکر کرده بودند که همه شهید شدند چون اول به مقر رفته بودند . ما هم سر و صدا کردیم که ما این جا هستیم . آنها رفتند و جنازه شهید استاد را از کنار چادر آوردند. و به تعاون انتقال دادند و ما هم مابقی بچه ها را پایین آوردیم . من به شهید حاج ناصر اربابیان گفتم که وضعیت آلودگی طوری است که دیگر جای ماندن نیست ، با تجربه ای که بنده دارم عرض می کنم خدمتتان که نباید بمانیم . ایشان این مطلب را به حاج مجید انتقال داد و حاج مجید گفت : من به کسی نمی گویم برو ، هر کسی می خواهد خودش برود .

البته بچه ها که بدون اجازه فرمانده نمی رفتند ، همه ماندند و هر ساعت یکی از بچه ها بدنش تاول می زد و به این صورت به عقب آمدند . خود حاج مجید هم به همین بلا گرفتار شدند و مجبور شدند به عقب برگردند . از بیاره ما را فرستادند به عقبه ای که در پاوه داشتیم . از پاوه می خواستند ما را با هواپیما بفرستند اما وضعیت طوری بود که هواپیما نمی توانست بلند شود . می ترسیدند که عراق هواپیما ها را بزند . تشخیص دادند که مجروحین را با اتوبوس بیاورند . با اتوبوس همه را به سمت اراک راهی کردند. که ابتدا روی باند هواپیما بردنمان . ولی بعد که نشد ما را با اتوبوس فرستادند.

دو روز بعد که در بیمارستان اراک بستری شده بودیم ، فهمیدیم که چقدر از بچه ها کنار هم هستیم . تمام بدن بچه ها تاول زده بود ، طوری که نمی توانستند لباس بپوشند. یک سری از بچه ها پارچه و لنگ به خودشان بسته بودند تا بتوانند حفظ عورت کنند . آقا جعفری گاهی تعریف می کند که لنگش باز می شد و بدنش پیدا می شد . چشم ها در اثر گاز تاول زده بود و نمی توانستیم چیزی را ببینیم . وقتی می خواستیم جایی را ببینیم پلکمان را به زور با دست باز می کردیم . آبی که در چشممان جمع شده بود اگر بیرون می ریخت یک مقدار دید پیدا می کردیم . اگر نمی ریخت که اصلا دید نداشتیم . خلاصه به اراک رفتیم و در آن جا دو سه روز ما را نگه داشتند .

مهمترین اصل پیروزی عملیات والفجر۸

آن جا حاج جعفر یک ذکری از امام زمان خواند . با توجه به اینکه چشمش نمی دید و روی ولیچر نشسته بود ، وسط مجروح ها می چرخید و می خواند . مجروح ها با حال و هوایی که داشتند اشک می ریختند . تمام دکترها و پرستارها هم گریه می کردند . حال و هوای خاصی به لطف آقا امام زمان پیش آمد . بعد از آن جا به بیمارستان لقمان تهران ما را انتقال دادند . یک سری از بچه ها بهبود پیدا کرده بودند ولی بنده و شهید حاج ناصر اربابیان و برادر عباس جهانبخش و یک تعداد از بچه ها که یک مقدار حالمان مساعد نبود را در بیمارستان لقمان نگه داشتند تا اینکه بعضی ها مرخص شدند و رفتند . من هم به بیمارستان بقیه الله تهران منتقل شدم و آن جا یک مقداری که بهبود پیدا کردم مجدد به منطقه رفتم .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3248
  • نویسنده : حاج ابراهیم قاسمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه