• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳
سلام بر بدن هایی که قطعه قطعه شد

نحوه شهادت هفت تن آل صفا به روایت حاج ابراهیم قاسمی

  • کد خبر : 3239
نحوه شهادت هفت تن آل صفا به روایت حاج ابراهیم قاسمی

در فاو سمت دریاچه نمک یک پدافند داشتیم و یکی از گردان های رزمی آن جا بود . دوستان برای مین گذاری ، جلوی گردان رفتند که عراق از آن جا حرکت می کرد . محوری بود در فاو سمت دریاچه نمک که لشکر آن جا گردان پدافندی داشت . بچه های تخریب هم جهت […]

در فاو سمت دریاچه نمک یک پدافند داشتیم و یکی از گردان های رزمی آن جا بود . دوستان برای مین گذاری ، جلوی گردان رفتند که عراق از آن جا حرکت می کرد . محوری بود در فاو سمت دریاچه نمک که لشکر آن جا گردان پدافندی داشت . بچه های تخریب هم جهت مین گذاری جلوی محور مامور شدند . خدا رحمت کند شهید مجید رضایی بعد از شهادت حاج عبدالله خیلی ناراحت بود و می گفت زنده بودن فایده ندارد. شهادت حاج عبداله خیلی روی ایشان اثر گذاشته بود .

در فاو ، چون جا نداشتیم ، شب اول مهمان بچه های اطلاعات شدیم . شب مبعت بود . بچه های اطلاعات یک تعصب خاصی روی بچه های تخریب داشتند.  آن شب آمدند و گفتند اگر کسی مداح است برای امشب اعلام کند و مداحی کند.

شهید مجید رضایی دستش را بالا برد و گفت من مداحی می کنم ، در صورتی که مداح نبود . همه ی دوستان ما که ایشان را میشناختند به صورت زیر لب خندیدند . بچه های واحد اطلاعات عملیات هم قبول کردند و قرار شد که ایشان بخواند.  مجید هم جدی شروع کرد و گفت امشب شب مبعث .

گوش بده برادر . یاد بگیر بعداً تکرار کن .

هر کسی که نگاهش کرد باور کرد که ایشان مداح است . یک ربع مجلس را به این صورت نگه داشت و گفت : (کمپوت می خواییم در بست . تدارکات یالله. ، تدارکات یالله )

بچه های اطلاعات تازه فهمیدند که این بنده خدا شوخی کرده است . اول ناراحت شدند و فکر کردند سر کار رفته اند اما بعدا با هم دوست شدند . فردای آن شب ما برای خودمان یک مقر پیدا کردیم و آنجا مستقر شدیم.

فردای آن شب ما برای خودمان یک مقر پیدا کردیم و آنجا مستقر شدیم . هر روز یک ساعت قبل از غروب آفتاب من و مجید رضایی می رفتیم پشت خاکریز و مین ها را تقسیم می کردیم . مجید قدم شمار میدان بود . مجید با هر تیمی به میدان می رفت چون می دانست که هر مین کجا قرار می گیرد .

تکه تکه میدان ها را می گذاشتیم پشت خاکریز کار می کردند و فردا گروه جدید می آمدند . حدوداً یک هفته به این صورت مشغول کار بودیم . مجید می گفت : با این مین ها شهید شدن خیلی صفا دارد . مین های ام نوزده که فقط مخصوص تانک بود .

دوربین های نماز جمعه ، خبر جانبازی من رو به مادرم دادند

تا اینکه ایام میلاد های شعبانیه شد . شب های مولودی عراق در منطقه خیلی آتش می ریخت و حمله ها را زیاد می کرد برای اینکه شادی را به بچه ها تلخ کند . تا اینکه شب تولد آقا قمر بنی هاشم و شب تولد آقا زین العابدین (ع) بود .

به ما گفتند عراق امشب قصد پاتک دارد . دو، سه شب بود که به خاطر آتشی که عراق می ریخت کار در میدان را تعطیل کرده بودیم و قرار شد آن شب کار را شروع کنیم . بچه ها رفتند که کار را شروع کنند .

شهید مجید رضایی اهل کار در پشت گردان نبود یعنی اهل ظرف شستن و یا کارهای این چنینی نبود اما آن روز تمام مقر را جارو کرد و همه‌ی ظرف ها راشست .

 

همه تعجب کردند و گفتند چه اتفاقی افتاده که مجید دارد کار می کند ؟ شهید نباتی با دو الی سه تا از بچه ها به مسجدی که در فاو بود رفته بودند و عکس گرفتند اما مجید رضایی آن شب با بچه ها نرفت . خلاصه آن جا را نظافت کرد و کارهایی انجام داد که کسی از مجید توقع نداشت حتی چند تا از لباس های کثیف بچه ها را هم شست . عصری بود و بچه ها قرار بود به مین گذاری بروند.

بچه ها در یک حال و هوای خاصی بودند ، انگار الهام شده بود که قرار است شهید شوند . با اینکه روز میلاد بود شروع کردند به عزاداری و سینه زدن و با سینه زدن بچه ها را بدرقه کردند .

مجید رضایی سوار ماشین شد و لباس غواصی پوشیده بود . آن جا که می رفتند لجن و باتلاق بود و لباس غواصی می پوشیدند که بتوانند راحت تر در آن جا راه روند . از عقب ماشین پایین پرید و یک کاغذ سیمان آن جا افتاده بود که آن را برداشت و با خودکار نوشت من 500 تومان به فلانی  بدهکار هستم . برگه را به من داد و گفت این را به حسین بده تا به دست پدرم برساند و بدهکاری من را بدهد ، من دیگر برنمی گردم .

مقدمات عملیات ، شش ماه قبل از والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

بچه ها به این حرف توجه نکردند . بعد ، نباتی به ایشان گفت دیدار به قیامت…

انگار همه می دانستند که یک عده برنمی گردند اما نمی دانستند چه کسانی شهید می شوند . این حرف آخرش بود که می زد .

ماشین حرکت کرد و من بچه ها را به پشت خاک ریز رساندم و بچه ها پیاده شدند . مجید به من گفت : چاشنی کم داریم و به اندازه نیاوردیم . گفتم : من میاورم . با آقای حسن کسبی برگشتیم و یک مقدار چاشنی تهیه کردیم و دوباره از مقر برداشتیم و به سمت خط رفتیم.

در راه با هم گفتیم برویم ببینیم کدام یک از بچه ها شهید شدند . مطمئن بودیم که تعدادی از بچه ها شهید می شوند اما نمی دانستیم چه کسانی شهید شدند!

وقتی به اول خاکریز رسیدیم ، دیدم که آقای قاسم غلامرضایی داد می زند امدادگر امدادگر . ما گفتیم چی شده؟ غلامرضایی گفت بچه ها به جلو رفتند اما برنگشتند . امدادگر نیاز داریم که با خودمان ببریم . دو نفر امدادگر با اقای قاسم غلامرضایی و شهید محسن چهاردولی و محمدرضا جعفری داخل خط ، جلوی خاکریز رفتند و گفتند یک انفجار مهیبی شده است و اولین تیکه بدنی که آوردند شهید مسیبی بود که دست و پایش قطع شده بود. نصف صورتش هم رفته بود و دست و پایش به طور کامل قطع شده بود.

بعد مجید رضایی را آوردند که ایشان هم به همین صورت بود . یک تیکه هم آوردند که از بدن شهید نباتی بود . فقط یک تکه پوست صورت و یک مقدار از پوست بدنش بود. این سه نفر سالم ترین افرادی بودند که به شهادت رسیده بودند .

آن جا هفت نفر از بچه ها شهید شدند . فردا صبح آن ها را به تعاون بردیم و در معراج شهدا گذاشتیم . وقتی در روز برگشتیم به محل شهادت بچه ها که بهتر بتوانیم ببینیم ، دیدیم تقریبا 100 الی 150 متر این طرف خاکریز حشره و مگس جمع شده بود . ما رفتیم و دیدیم که قلوه و گوشت های بدن این شهیدان آنجا بود .

یک مقدار از آن را جمع کردند و یک مقدار هم که در لجن های خاکریز بود جمع کردند و فقط توانستند از آن چهار پیکر یک گونی گوشت جمع آوری کنند. بدن ها همه از هم متلاشی شده بود . تعاون که این وضعیت را دیده بود ، می گفت که باید به عنوان مفقودالاثر برای دفن بفرستیم چون اصلا معلوم نیست که هر تکه مربوط به کدام یکی از شهدا است . ما گفتیم که ما می دانیم این ها کی هستند . پدر و مادرهایشان چشم به راه اند .

گفت: من وظیفه دارم که الان بروم

مثلاً شهید رحمان میرزازاده فقط یک تیکه از پوست بدنش بود زیرا پوست بدنش مو زیاد داشت و مشخص بود که پوست بدن ایشان است ، چون ما بدنش را دیده بودیم . یا از توحید ملازمی دو کف پا به دست آمد و از شهید زند یک قفسه سینه به بالا به جا ماند .

از شهید احدی هم همچنین یک مقدار گوشت و پوست به جا ماند . بچه های تعاون با اصرار زیاد ما و با مشورت با آقای تاج آبادی بالاخره قبول کردند . با آقای محمدرضا جعفری شروع کردم به تفکیک پیکرها از هم . بدن هایی که مثل شهید رضایی و نباتی و زند که یک مقدار از بدنشان سالم بود را به عقب فرستادیم . آن بدن هایی هم که مطمئن بودیم مربوط به چه کسانی است گذاشتیم و هفت تا جسد تکمیل شدند و به عقب فرستادند .

آقا سید محمد وقتی ماجرای شهادت هفت تن را شنید به منطقه آمد و گفت: آنقدر که این ها کمر من را خم کردند ، شهادت برادرم ، شهید سید مجتبی کمرم را خم نکرد.

سید محمد خیلی از نحوه ی شهادت بچه ها ناراحت شد . بعد از 24 ساعت که آن جا بود من را به اتفاق آقای تاج آبادی به مقر الوارثین فرستاد و باقی بچه ها ماندند تا یک مقدار میدان مین را ترمیم کنند. و بعداً به عقب آمدند.

بعدها این شهیدان هفت تن آل صفا لقب گرفتند . بچه های با صفایی بودند و شب با صفایی از بین مان رفتند و همه در روز تولد آقا قمر بنی هاشم دست هایشان را از دست دادند ، از این باب هفت تن آل صفا نام گرفتند.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3239
  • نویسنده : حاج ابراهیم قاسمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه