• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
چرا منكر هستى كه عيسى به اجازه خدا مرده ها را زنده میكرد ؟

مناظره امام رضا ع در حضور مأمون با علماء یهود و نصاری و منکرین دین و شریعت

  • کد خبر : 4138
مناظره امام رضا ع در حضور مأمون با علماء یهود و نصاری و منکرین دین و شریعت

زمانى كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بر مأمون (خلیفه وقت) وارد شدند ، مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا علماى أديان و متكلّمين مثل جاثليق (عالم بزرگ نصارى) ، رأس الجالوت (عالم بزرگ يهود) ، رؤساى صابئين (منكرين دين و شريعت و خدا و پيامبر) ، هربذ بزرگ (عالم بزرگ زردشتيان) […]

زمانى كه علىّ بن موسى الرّضا عليهما السّلام بر مأمون (خلیفه وقت) وارد شدند ، مأمون به فضل بن سهل دستور داد تا علماى أديان و متكلّمين مثل جاثليق (عالم بزرگ نصارى) ، رأس الجالوت (عالم بزرگ يهود) ، رؤساى صابئين (منكرين دين و شريعت و خدا و پيامبر) ، هربذ بزرگ (عالم بزرگ زردشتيان) و زردشتى‏ها ، عالم روميان و علماء علم كلام را گرد هم آورده تا گفتار و عقائد حضرت رضا و نيز اقوال آنان را بشنود . فضل بن سهل نيز آنان را فراخواند و مأمون را از حضور آنان مطّلع نمود .

مأمون دستور داد ايشان را نزد او ببرند ، سپس بعد از خوش آمد گويى به آنان چنين گفت : شما را براى امر خيرى فرا خوانده‏ام . مايلم با پسر عمويم كه از مدينه به اينجا آمده مناظره كنيد . فردا أوّل وقت به اينجا بياييد و كسى از اين دستور سرپيچى نكند . آنها نيز اطاعت كرده و گفتند : إن شاء اللَّه فردا اوّل وقت در اينجا حاضر خواهيم بود .

 

از حسن بن محمّد نوفلى هاشمى چنين نقل شده است :

ما در نزد امام رضا عليه السّلام مشغول صحبت بوديم كه ناگاه ياسر (خادم حضرت رضا عليه السّلام) وارد شده و گفت : مولاى من ! اميرالمؤمنين به شما سلام رسانده و فرمود : برادرت فدايت باد ! علماى اديان مختلف و علماى علم كلام همگى نزد من حضور دارند ، آيا تمايل داريد نزد ما بيائيد و با آنان بحث و گفتگو كنيد ؟ اگر تمايل نداريد خود را به زحمت نيندازيد و اگر دوست داشته باشيد ما به خدمت شما بيائيم ، براى ما مشكل نيست.

حضرت فرمودند: به او سلام برسان و بگو متوجّه منظور شما شدم و إن شاء اللَّه خودم فردا صبح خواهم آمد .

نوفلى ادامه داد : وقتى ياسر رفت ، حضرت رو به ما كرده فرمودند : نوفلي ! تو عراقى هستى و عراقى ها طبع ظريف و نكته‏ سنجى دارند . نظرت درباره اين گردهمائى از علماى اديان و اهل شرك توسّط مأمون چيست ؟

عرض كردم : ميخواهد شما را بيازمايد و كار نامطمئنّ و خطرناكى كرده است . حضرت فرمودند : چطور؟ عرض كردم متكلّمين و اهل بدعت ، مثل علماء نيستند . چون عالم ، مطالب درست و صحيح را انكار نمى‏كند ولى آنها همه ، اهل إنكار و مغالطه‏اند ، اگر بر اساس وحدانيّت خدا با آنان بحث كنيد ، خواهند گفت : وحدانيّتش را ثابت كن و اگر بگوئيد : محمّد صلى اللَّه عليه و آله رسول خداست ، مى‏گويند رسالتش را ثابت كن ، سپس مغالطه مى‏كنند و باعث مى‏شوند خود شخص دليل خود را باطل كند و دست از حرف خويش بردارد .

قربانت گردم ، از آنان بر حذر باشيد و مواظب خودتان باشيد! حضرت تبسّمى فرمودند و گفتند: اى نوفلى ! آيا مى‏ترسى آنان ادلّه مرا باطل كنند و مجابم كنند ؟ ! گفتم : نه بخدا . درباره شما چنين ترسى ندارم و اميدوارم خداوند شما را بر آنان پيروز كند .

حضرت فرمودند : اى نوفلىّ ! مى‏خواهى بدانى چه زمان مأمون پشيمان مى‏شود ؟ گفتم : بله . فرمود: زمانى كه ببيند با اهل تورات با توراتشان و با اهل انجيل با انجيلشان و با اهل زبور با زبورشان و با صابئين به عبرى و با زردشتيان به فارسى و با روميان به رومى و با هر فرقه‏اى از علماء به زبان خودشان بحث ميكنم . و آنگاه كه همه را مجاب كردم و در بحث بر همگى پيروز شدم و همه آنان سخنان مرا پذيرفتند ، مأمون خواهد دانست آنچه كه در صددش مى‏باشد ، شايسته او نيست و در اين موقع است كه مأمون پشيمان خواهد شد . و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم .

صبح فردا ، فضل بن سهل نزد ما آمد و گفت : قربانت گردم ، پسر عمويت منتظر شماست و همه علماء و مدعوّين آمده‏اند ، كى تشريف مى‏آوريد ؟

حضرت فرمودند : شما زودتر برويد ، من هم به خواست خدا خواهم آمد . سپس وضوء گرفته ، مقدارى سويق (نوشيدنى يا آش و يا حليم ) ميل فرمودند و قدرى نيز به ما دادند . آنگاه همگى خارج شده نزد مأمون رفتيم .

مجلس مملوّ از جمعيّت بود ، محمّد بن جعفر (عموى حضرت رضا عليه السّلام) به همراه گروهى از سادات و نيز فرماندهان لشكر در آن مجلس حضور داشتند .

زمانى كه امام رضا عليه السّلام وارد شدند ، مأمون ، محمّد بن جعفر و تمام سادات حاضر در مجلس به احترام آن حضرت برخاستند . حضرت و مأمون نشستند ولى بقيّه همان طور ايستاده بودند تا اينكه مأمون دستور داد بنشينند و مأمون مدّتى با حضرت گرم صحبت بود . سپس رو به جاثليق كرده و گفت: اى جاثليق ! ايشان علىّ بن موسى بن جعفر و پسر عموى من و از فرزندان فاطمه و علىّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليهم هستند . دوست دارم با ايشان صحبت كنى و بحث نمايى و حجّت آورى و انصاف بدهى .

جاثليق گفت : اى امير مؤمنين ! چگونه با كسى بحث كنم كه به كتابى استدلال مى‏كند كه من آن را قبول ندارم ؟ و به گفتار پيامبرى احتجاج مى‏كند كه من به او ايمان ندارم ؟ حضرت فرمودند : اى مرد مسيحى ؟ اگر از انجيل براى تو دليل بياورم ، آيا مى‏پذيرى ؟ جاثليق گفت : آيا مى‏توانم آنچه را انجيل فرموده ، ردّ كنم ؟ به خدا سوگند على رغم ميل باطنى‏ام ، خواهم پذيرفت . حضرت فرمودند : حال ، هر چه مى‏خواهى بپرس و جوابت را دريافت كن .

جاثليق پرسيد : درباره نبوّت عيسى و كتابش چه عقيده‏اى دارى ؟ آيا منكر آن دو هستى ؟ حضرت فرمودند : من به نبوّت عيسى و كتابش و به آنچه امّتش را بدان بشارت داده و حواريّون نيز آن را پذيرفته‏اند ايمان دارم و به هر «عيسى» اى كه به نبوّت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و كتابش ايمان نداشته و امّت خود را به او بشارت نداده كافرم، جاثليق گفت : مگر هر حكمى نياز به دو شاهد عادل ندارد ؟

حضرت فرمودند : بله . او گفت : پس دو شاهد عادل از غير همكيشان خود كه‏ مسيحيّت نيز آنان را قبول داشته باشد ، معرّفى كن ، و از ما هم از غير همكيشانمان دو شاهد عادل بخواه . حضرت فرمودند : حالا سخن به انصاف گفتى . آيا شخص عادلى را كه نزد حضرت مسيح مقام و منزلتى داشت قبول دارى ؟ جاثليق گفت : اين شخص عادل كيست ؟ اسم او را بگو، حضرت فرمودند: درباره يوحنّا ديلمي چه ميگوئى ؟ گفت : به به ! محبوب‏ترين شخص نزد مسيح را نام بردى . حضرت فرمودند : تو را قسم مى‏دهم آيا در انجيل چنين نيامده كه يوحنّا گفت : مسيح مرا به دين محمّد عربى آگاه كرد و مژده داد كه بعد از او خواهد آمد و من نيز به حواريّون مژده دادم و آنها به او ايمان آوردند . جاثليق گفت : بله ، يوحنّا از قول حضرت مسيح چنين مطلبى را نقل كرده است و نبوّت مردى را مژده داده و نيز به اهل بيت و وصىّ او بشارت داده است و معيّن نكرده كه اين موضوع چه زمانى اتّفاق خواهد افتاد و آنان را نيز بر ايمان معرّفى نكرده است تا آنها را بشناسيم . حضرت فرمودند : اگر كسى كه بتواند انجيل را بخواند در اينجا حاضر كنيم و مطالب مربوط به محمّد و اهل بيت و امّتش را برايت تلاوت كند ، آيا ايمان مى‏آورى ؟ گفت: حرف خوبى است ، حضرت به نسطاس رومى فرمودند : سفر ثالث‏ انجيل را تا چه حدّى از حفظ هستى؟

گفت : به تمام و كمال آن را حفظ هستم . سپس رو به رأس الجالوت نموده و فرمودند : آيا انجيل خوانده‏اى ؟ گفت: بله ، حضرت فرمودند : من سفر ثالث را مى‏خوانم ، اگر در آنجا مطلبى در باره محمّد و اهل بيت او( سلام اللَّه عليهم) و نيز امّتش بود ، شهادت دهيد و اگر مطلبى در اين باره نبود شهادت ندهيد . آنگاه حضرت شروع به خواندن سفر ثالث كردند و وقتى به مطلب مربوط به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيدند ، وقف كرده فرمودند : تو را به حقّ مسيح و مادرش قسم مى‏دهم ، آيا دانستى كه من عالم به انجيل هستم ؟ گفت: بله ، سپس مطلب مربوط به محمّد و اهل بيت و امّتش را تلاوت فرمود و گفت : حال چه ميگوئى ؟

اين عين گفتار حضرت مسيح عليه السّلام است . اگر مطالب انجيل را تكذيب كنى ، موسى و عيسى عليهما السّلام را تكذيب كرده‏اى و اگر اين مطلب را منكر شوى ، قتلت‏ واجب است زيرا به خدا و پيامبر و كتابت كافرشده‏اى . جاثليق گفت : مطلبى را كه از انجيل برايم روشن شود انكار نمى‏كنم ، بلكه به ان اذعان دارم .

حضرت فرمودند : شاهد بر اقرار او باشيد و ادامه دادند : آنچه مى‏خواهى بپرس .

جاثليق پرسيد : حواريّون حضرت مسيح و نيز علماء انجيل چند نفر بودند ؟ حضرت فرمودند : از خوب كسى سؤال كردى . حواريّون دوازده نفر بودند كه عالمترين و فاضلترين آنان ، ألوقا بود و علماى مسيحى‏ها سه نفر بودند . يوحنّا ى اكبر در «أج» ، يوحنّا در «قرقيسيا» و يوحنّا ديلمىّ در رجّاز و مطالب مربوط به پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت و امّتش نزد او بوده و هم او بود كه امّت عيسى و بنى اسرائيل را به نبوّت حضرت محمّد و اهل بيت و امّتش مژده داد .

آنگاه فرمود: اى مسيحى ! به خدا سوگند ما به «عيسى» اى كه به محمّد صلى اللَّه عليه و آله ايمان داشت ، ايمان داريم و نسبت به «عيسى» ى شما ايرادى نداريم‏ بجز ضعف و ناتوانى و كمى نماز و روزه‏اش . جاثليق گفت : بخدا قسم ، علم خود را فاسد نمودى و خود را تضعيف كردى . گمان مى‏كردم تو عالمترين فرد در بين مسلمانان هستى ، حضرت فرمودند : مگر چطور شده است ؟ او گفت : مى‏گويى : عيسى ضعيف بود و كم روزه مى‏گرفت و كم نماز مى‏خواند و حال آنكه عيسى حتّى يك روز را بدون روزه نگذراند و حتّى يك شب نخوابيد . هميشه روزها روزه بود و شبها شب زنده‏دار ! حضرت فرمودند : براى تقرّب به چه كسى روزه مى‏گرفت و نماز مى خواند ؟! جاثليق از كلام افتاد و ساكت شد .

حضرت فرمودند : مى‏خواهم مطلبى از تو بپرسم ؟ جاثليق گفت : بپرس ، اگر جوابش را بدانم ، پاسخ مى‏دهم ، حضرت پرسيدند : چرا منكر هستى كه عيسى به اجازه خدا مرده‏ها را زنده مى‏كرد ؟ جاثليق گفت : زيرا كسى كه مرده‏ها را زنده كند و نابينا و شخص مبتلا به پيسى را شفا دهد خداست و شايسته پرستش است . حضرت فرمود : يسع نيز كارهايى نظير كارهاى عيسى انجام مى‏داد . بر روى آب راه مى‏رفت ، مرده زنده مى‏كرد ، نابينا و مبتلاى به پيسى را شفا ميداد ولى امّتش او را خدا ندانسته و كسى او را نپرستيد . حزقيل پيامبر نيز مثل عيسى بن مريم مرده زنده كرد و سى و پنج هزار نفر را بعد از گذشت شصت سال از مرگشان زنده نمود.

آنگاه رو به رأس الجالوت نموده ، فرمود : آيا مطالب مربوط به اين عدّه از جوانان بنى اسرائيل را در تورات ديده‏اى ؟ بخت‏ النصر ، آنها را از بين اسراى بنى اسرائيل كه در هنگام حمله به بيت المقدس اسير شده بودند انتخاب كرده ، به بابل برد ، خداوند نيز وى را به سوى آنها فرستاد و او آنها را زنده نمود . اين مطلب در تورات هست و هر كس از شما آن را انكار كند ، كافر است . رأس الجالوت گفت : اين مطلب را شنيده‏ايم و از آن مطّلع هستيم . حضرت فرمود : درست است ، حال دقّت كن و ببين آيا اين سفر از تورات را درست مى‏خوانم ؟ سپس آياتى از تورات را بر ما تلاوت فرمود ، يهودى با شنيدن تلاوت و صوت آن حضرت ، با تعجّب ، بدن خود را به راست و چپ حركت‏ مى‏داد .

سپس رو به جاثليق كرده و پرسيدند : آيا اينها قبل از عيسى بوده‏اند يا عيسى قبل از آنها ؟ گفت : آنها قبل از عيسى بوده‏اند . حضرت فرمودند : قريش همگى نزد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آمدند و درخواست كردند كه حضرت مرده‏هايشان را زنده كند ، آن حضرت ، عليّ بن ابى طالب عليهما السّلام را همراه آنان به صحرا يا گورستان فرستادند و فرمودند: «به صحرا يا گورستان برو و با صداى بلند افرادى را كه اينها درخواست زنده شدن آنان را دارند ، صدا بزن و تك تك نام آنان را ببر و بگو : محمّد ، رسول خدا مى‏گويد : به اذن خدا برخيزيد !

اینچنین محمد حنفيه از ادعای امامت دست شست و پيرو امام سجاد شد

امير مؤمنان نيز آنان را ندا كرد و همه برخاسته و خاك‏هاى سر خود را مى‏تكاندند . قریشيان نيز از آنان درباره امورشان سؤال مى‏كردند و در ضمن گفتند : محمّد پيامبر شده است . مردگان از خاك برخاسته و گفتند : اى كاش ما او را درك كرده و به او ايمان مى‏آورديم‏ . پيغمبر نيز افراد نابينا يا مبتلا به بيمارى پيسى و نيز ديوانگان را شفا داده است . با حيوانات ، پرندگان ، جنّ و شياطين صحبت كرده است ولى ما آن حضرت را خدا نمى‏دانيم و در عين حال منكرفضائل اين دسته از پيامبران مثل (عيسى، يسع، حزقيل و محمّد- صلى اللَّه عليه و آله و عليهم اجمعين-) نيستيم . شما كه عيسى را خدا مى‏دانيد ، بايد يسع و حزقيل را نيز خدا بدانيد . چون آنان نيز مثل عيسى مرده زنده مى‏كرده‏اند و نيز معجزات ديگر حضرت عيسى را نيز انجام ميدادند .

و نيز عدّه‏اى از بنى اسرائيل كه تعدادشان به هزاران نفر مى‏رسيد از ترس طاعون از شهر خود خارج شدند ولى خداوند جان آنان را در يك لحظه گرفت . اهل آن شهر ، اطراف آنان حصارى كشيدند و آن مردگان را به همان حال رها كردند تا استخوانهايشان پوسيد . پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل از آنجا گذر مى‏كرد ، از كثرت استخوانهاى پوسيده تعجّب كرد ، خداوند عزّ و جلّ به او وحى نمود كه آيا دوست دارى آنان را برايت زنده كنم تا آنان را انذار كرده و دين خود را تبليغ كنى ؟ گفت : بله ، خداوند وحى فرمود كه : آنان را صدا بزن ! آن پيغمبر نيز چنين ندا كرد : اى استخوانهاى پوسيده ! به اذن خدا برخيزيد ! همگى زنده شدند و در حالى كه خاك‏ها را از سر خود مى‏زدودند ، برخاستند .

همچنين ابراهيم خليل الرّحمن عليه السّلام آن زمان كه پرندگان را گرفت و تكّه تكّه نمود و هر تكّه را بر كوهى نهاد و سپس آنها را فراخواند و آنها زنده شدند و به سوى او حركت كردند .

و نيز موسى بن عمران عليه السّلام هفتاد نفر از همراهانش را از بين بنى اسرائيل انتخاب كرد و همراه او به كوه رفتند و گفتند : تو خدا را ديده‏اى ؟ او را به ما نيز نشان بده . حضرت گفتند : من او را نديده‏ام ولى آنان اصرار كرده و گفتند :

لن نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً ( ما سخنان تو را تصديق نمى‏كنيم مگر اينكه بالعيان و آشكار خدا را ببينيم- سوره بقره آيه 55) در نتيجه صاعقه‏اى آنان را سوزاند و نابود ساخت .

و موسى تنها ماند و به خدا عرضه داشت : خدايا! من هفتاد نفر از بنى اسرائيل را انتخاب كردم و بهمراه خود آوردم و حال تنها برميگردم . چگونه ممكن است قومم سخنان مرا در مورد اين واقعه بپذيرند ؟ اگر مى‏خواستى هم من و هم آنان را قبلا از بين مى‏بردى . آيا ما را بخاطر كار نابخردان هلاك ميسازى ؟ خداوند نيز آنان را پس از مرگشان زنده نمود .  سپس حضرت ادامه دادند : هيچ يك از مواردى را كه برايت ذكر كردم نمى‏توانى ردّ كنى زيرا همگى مضمون آياتى از تورات ، انجيل ، زبور و قرآن است . اگر هر كس كه مرده زنده مى‏كند و نابينايان و مبتلايان به پيسى و ديوانگان را شفا مى‏دهد ، خدا باشد ، پس اينها را هم خدا بدان ، حال چه مى‏گوئى ؟ جاثليق گفت : بله ، حرف ، حرف شماست و معبودى نيست جز اللَّه .

حضرت رو به رأس الجالوت كرده، فرمودند: حال، من از تو سؤال كنم يا تو سؤال مى‏كنى؟ او گفت : من سؤال مى‏كنم و فقطّ جوابى را مى‏پذيرم كه يا از تورات باشد يا از انجيل و يا از زبور داود يا صحف ابراهيم و موسى.

حضرت فرمودند : جوابى را از من نپذير مگر اينكه از تورات موسى يا انجيل عيسى و يا زبور داود باشد . رأس الجالوت پرسيد از كجا نبوّت محمّد را اثبات ميكنى ؟ امام فرمود : اى يهوديّ ! موسى بن عمران ، عيسى بن مريم ، داود خليفه خدا در زمين ، به نبوّت او گواهى داده‏اند  . گفت : گفته موسى بن عمران را ثابت كن . حضرت فرمودند : آيا قبول دارى كه موسى به بنى اسرائيل سفارش نمود و گفت : « پيامبرى از برادران شما خواهد آمد ، او را تصديق كنيد و از او اطاعت نمائيد » . حال اگر خويشاوندى بين اسرائيل ( بنی يعقوب) و بنی اسماعيل و رابطه بين آن دو را از طرف ابراهيم عليهم السّلام مى‏دانى ، آيا قبول دارى كه بنى اسرائيل برادرانى غير از فرزندان اسماعيل نداشتند ؟ رأس الجالوت گفت :

بله . اين گفته موسى است و ما آن را ردّ نمى‏كنيم . حضرت فرمودند : آيا از برادران بنى اسرائيل پيامبرى غير از محمّد صلى اللَّه عليه و آله آمده است ؟ گفت : نه . حضرت فرمودند : آيا از نظر شما اين مطلب صحيح نيست ؟ گفت: آرى صحيح است ولى دوست دارم صحّت آن را از تورات برايم ثابت كنى . حضرت فرمودند : آيا منكر اين مطلب هستى كه تورات به شما مى‏گويد : « نور از كوه طور سيناء آمد و از كوه ساعير بر ما درخشيد و از كوه فاران بر ما آشكار گرديد »؟ رأس الجالوت گفت : با اين كلمات آشنا هستم ولى تفسير آنها را نمى‏دانم . حضرت فرمودند : من برايت خواهم گفت . جمله « نور از كوه طور سيناء آمده » اشاره به وحى خداوند است كه در كوه طور سيناء بر موسى عليه السّلام نازل كرد و جمله «از كوه ساعير بر ما درخشيد» اشاره به كوهى است كه خداوند در آن بر عيسى بن مريم عليهما السّلام وحى فرمود و جمله «از كوه فاران بر ما آشكار گرديد» اشاره به كوهى از كوههاى مكّه است كه فاصله‏اش تا مكّه يك روز ميباشد و شعيا پيامبر عليه السّلام طبق گفته تو و دوستانت در تورات گفته است : دو سوار را مى‏بينم كه زمين برايشان مى‏درخشد . يكى از آنان سوار بر درازگوشى است و آن ديگرى سوار بر شتر . سوار بر درازگوش و سوار بر شتر كيستند ؟ رأس الجالوت گفت : آنان را نمى‏شناسم ، معرّفى‏شان كن . حضرت فرمودند : آن كه بر درازگوش سوار است ، عيسى عليه السّلام است و آن شترسوار محمّد صلى اللَّه عليه و آله . آيا اين مطلب تورات را منكر هستى ؟ گفت : نه ، انكار نمى‏كنم .

آنگاه حضرت سؤال كردند : آيا حيقوق پيامبر عليه السّلام را مى‏شناسى ؟ گفت :

بله، مى‏شناسم، حضرت فرمودند: حيقوق چنين گفته است و كتاب شما نيز مى‏گويد : خداوند از كوه فاران ، بيان را آورد و آسمانها از تسبيح گفتن محمّد و امّتش پر شده است . سوارانش را بر دريا و خشكى سوار مى‏كند و كنايه از تسلّط امّت اوست بر دريا و خشكى . بعد از خرابى بيت المقدس كتابى جديد براى ما مى‏آورد و منظور از كتاب فرقان است . آيا به اين مطالب ايمان دارى ؟ رأس الجالوت گفت : اين مطالب را حيقوق گفته است و ما منكر آن نيستيم .

حضرت فرمودند : داود در زبورش كه تو نيز آن را مى‏خوانى گفته است : خداوندا ! برپا برپاكننده سنّت بعد از فترت را مبعوث كن .

آيا پيامبرى غير از محمّد صلى اللَّه عليه و آله را مى‏شناسى كه بعد از دوران فترت ، سنّت الهى را احياء و برپا كرده باشد ؟! رأس الجالوت گفت : اين سخن داود است و آن را قبول دارم و منكر نيستم ولى منظورش عيسى بوده است و روزگار عيسى همان دوران فترت است . حضرت فرمودند : تو نمى‏دانى و اشتباه مى‏كنى . عيسى با سنّت تورات مخالفت نكرد بلكه موافق آن سنّت و روش بود تا آن هنگام كه خداوند او را به نزد خود بالا برد و در انجيل چنين آمده است : پسر زن نيكوكار مى‏رود و فارقليطا بعد از او خواهد آمد و او كسى است كه سنگينى‏ها و سختى‏ها را آسان كرده و همه چيز را برايتان تفسير مى‏كند و همان طور كه من براى او شهادت مى‏دهم او نيز براى من شهادت مى‏دهد . من امثال را براى شما آوردم و او تأويل را برايتان خواهد آورد. آيا به اين مطلب در انجيل ايمان دارى ؟

گفت : بله ، آن را انكار نمى‏كنم . حضرت فرمودند : اى رأس الجالوت ! از تو درباره پيامبرت موسى بن عمران سؤال مى‏كنم . عرض كرد : بفرمائيد.

فرمود : چه دليلى بر نبوّت موسى هست ؟ مرد يهودى گفت : معجزاتى آورد كه انبياء پيشين نياورده بودند . حضرت فرمودند : مثل چه چيز؟ گفت مثل شكافتن دريا و تبديل كردن عصا به مار و ضربه زدن به سنگ و روان شدن چند چشمه از آن . يد بيضاء (دست سفيد و درخشنده) و نيز آيات و نشانه‏هايى كه ديگران قدرت بر آن نداشتند و ندارند . حضرت فرمودند : در مورد اينكه دليل موسى بر حقّانيّت دعوتش اين بود كه كارى كرد كه ديگران نتوانستند انجام دهند ، درست مى‏گويى . حال ، هر كس كه ادّعاى نبوّت كند سپس كارى انجام دهد كه ديگران قادر به انجام آن نباشند آيا تصديقش بر شما واجب نيست ؟ گفت: نه ، زيرا موسى به خاطر قرب و منزلتش نزد خداوند نظير نداشت و هر كس كه ادّعاى نبوّت كند بر ما واجب نيست كه به او ايمان بياوريم مگر اينكه معجزاتى مثل معجزات موسى داشته باشد . حضرت فرمودند : پس چگونه به انبيائى كه قبل از موسى عليهم السّلام بودند ايمان داريد و حال آنكه آنان دريا را نشكافتند و از سنگ ، دوازده چشمه ايجاد نكردند و مثل موسى «يد بيضاء» نداشتند و عصا را به مار تبديل نكردند؟ يهودى گفت: من كه گفتم ، هر گاه براى اثبات نبوّتشان معجزاتى بياورند هر چند غير از معجزات موسى باشد  تصديقشان واجب است .

حضرت فرمودند : پس چرا به عيسى بن مريم ايمان نمى‏آورى ؟ با اينكه او مرده زنده مى‏كرد و افراد نابينا و مبتلا به پيسى را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى گلى مى‏ساخت و در آن مى‏دميد و آن مجسّمه گلى به اذن خداوند به پرنده‏اى زنده تبديل مى‏شد ؟ رأس الجالوت گفت : مى‏گويند كه او اين كارها را انجام مى‏داد ولى ما نديده‏ايم . حضرت فرمودند : آيا معجزات موسى را ديده‏اى ؟ آيا اخبار اين معجزات از طريق افراد قابل اطمينان به شما نرسيده است ؟ گفت : بله همين طور است . حضرت فرمودند : خوب ، همچنين درباره معجزات عيسى بن مريم عليهما السّلام اخبار متواتر براى شما نقل شده است ، پس چرا موسى را تصديق كرديد و به او ايمان آورديد ولى به عيسى ايمان نياورديد؟

مرد يهودى جوابى نداد و حضرت ادامه دادند : همچنين است موضوع نبوّت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و نيز هر پيامبر ديگرى كه از طرف خدا مبعوث شده باشد و از جمله معجزات پيامبر ما اين است كه يتيمى بوده فقير كه چوپانى مى‏كرد و اجرت مى‏گرفت . دانشى نياموخته بود و نزد معلّمى نيز آمد و شد نداشت و با همه اين اوصاف ، قرآنى آورد كه قصص انبياء عليهم السّلام و سرگذشت آنان را حرف به حرف در بر دارد و اخبار گذشتگان و آيندگان را تا قيامت بازگو كرده است و از اسرار آنها و كارهائى كه در خانه انجام مى‏دادند خبر مى‏داد و آيات و معجزات بى‏شمارى ارائه داد.

رأس الجالوت گفت : مسأله عيسى و محمّد از نظر ما به ثبوت نرسيده است و براى ما جائز نيست به آنچه كه ثابت نشده است ايمان آوريم . حضرت فرمودند : پس شاهدى كه براى عيسى و محمّد صلى اللَّه عليه و آله گواهى داد ، شهادت باطل داده است ؟ يهودى جوابى نداد .

آنگاه حضرت ، هربذ بزرگ (بزرگ زردشتيان) را فراخواند و فرمود : دليل تو به پيامبرى زردشت چيست ؟ گفت : چيزهائى آورده كه قبل از او كسى‏ نياورده است . البتّه ما خود او را نديده‏ايم ولى اخبارى از گذشتگان ما در دست است كه او چيزهايى را كه ديگران حلال نكرده‏اند بر ما حلال كرد ، لذا از او پيروى ميكنيم .

حضرت فرمودند: مگر نه اين است كه به خاطر اخبارى كه به شما رسيده از او پيروى مى‏كنيد ؟ گفت : بله همين طور است . حضرت فرمودند : ساير امّت‏هاى گذشته نيز چنين‏اند . اخبارى مبنى بر دين پيامبران و موسى و عيسى و محمّد صلوات اللَّه عليهم  به دستشان رسيده است . عذر شما در عدم ايمان به آنان و ايمان بغير آنان بدين امور چيست ؟

هربذ خشكش زد !! سپس حضرت خطاب به جمعيّت فرمودند : اگر در بين شما ، كسى مخالف اسلام هست و مى‏خواهد سؤال كند ، بدون خجالت و رودربايستى سؤال كند . در اين موقع عمران صابىّ كه يكى از متكلّمين بود ، برخاست و گفت : اى دانشمند! اگر دعوت به پرسش نكرده بودى، اقدام به سؤال نمى‏كردم، من به كوفه، بصره، شام و جزيره سفر نموده ، با متكلّمين بسيارى برخورد كرده‏ام ولى كسى را نيافته‏ام كه بتواند وجود واحدى را كه غير از او كس‏ ديگرى قائم به وحدانيّت نباشد را برايم ثابت كند . آيا اجازه پرسش به من ميدهى ؟ حضرت فرمودند : اگر در بين جمعيّت عمران صابى حاضر باشد ، حتما تو هستى . گفت : بله خودم هستم ، حضرت فرمودند : بپرس ولى انصاف را از دست مده و از سخن باطل و فاسد و منحرف از حقّ بپرهيز . عمران گفت :

رسول خدا (ص) فرمود به علی (ع) با عنوان امیرالمومنین سلام کنید .

بخدا قسم اى سرورم ، فقط مى‏خواهم چيزى را برايم ثابت كنى كه بتوان به آن چنگ بزنم و تمسّك جويم و به سراغ چيز ديگر نروم . حضرت فرمودند : آنچه مى‏خواهى بپرس . اهل مجلس همگى ازدحام كردند و به يك ديگر نزديك شدند . عمران گفت : اوّلين موجود و آنچه را خلق كرد چه بود ؟ حضرت فرمودند : سؤال كردى ، پس خوب دقّت كن ! واحد هميشه واحد بوده ، هميشه موجود بوده ، بدون اينكه چيزى به همراهش باشد ، بدون هيچ گونه حدود و اعراضى و هميشه نيز اين گونه خواهد بود . سپس بدون هيچ سابقه قبلى ، مخلوقى را با گونه‏اى ديگر آفريد ، با اعراض و حدودى مختلف ، نه آن را در چيزى قرار داد و نه در چيزى محدود نمود و نه به مانند و مثل چيزى ايجادش كرد و نه چيزى را مثل او نمود و بعد از آن مخلوقات را به صور مختلف و گوناگون از جمله : خالص و ناخالص . مختلف و يكسان به رنگها و طعمهاى متفاوت آفريد بدون اينكه نيازى به آنها داشته باشد و يا براى رسيدن به مقام و منزلتى به اين خلقت محتاج باشد و در اين آفرينش در خود زيادى يا نقصانى نديد . آيا اين مطالب را مى‏فهمى ؟ گفت : بله به خدا اى سرورم.

حضرت ادامه دادند و بدان كه اگر خداوند به خاطر نياز و احتياج ، مخلوقات را خلق مى‏كرد ، فقطّ چيزهايى را خلق مى‏كرد كه بتواند از آنها براى برآوردن حاجتش كمك بگيرد و نيز در اين صورت شايسته بود كه چندين برابر آنچه خلق كرده بود خلق كند ، زيرا هر قدر اعوان و انصار بيشتر باشند ، شخص كمك ‏گيرنده قوى‏تر خواهد شد و نيز در اين صورت حاجت‏ها تمامى نداشت زيرا هر آفرينشى كه انجام مى‏داد ، حاجت ديگرى در او ايجاد مى‏شد و به اين خاطر مى‏گويم : مخلوقات را از روى نياز نيافريده است ، بلكه با آفرينش مخلوقات ، از يكى به ديگرى منتقل مى‏نمايد و بعضى را بر بعضى ديگر برترى مى‏دهد بدون اينكه محتاج شخص برتر باشد يا بخواهد از آن ديگرى كه زيردست قرار گرفته انتقام بگيرد . به اين علّت آفرينش كرده‏ .

عمران سؤال كرد : آيا آن موجود ، به خودى خود ، نزد خود ، معلوم بود ؟ (به خودش علم داشت؟)

حضرت فرمودند : جز اين نيست كه علم و شناخت هر چيز براى تميز آن از غير است ، و براى اينست كه موجوديّتش ثابت و شناخته شود و در آنجا وجود محض بود و غيرى نبود تا تمييز لازم باشد و ضرورتى باشد كه امتياز هر يك معلوم گردد ، جز وجود بحت بسيط ، چيز ديگرى نبود تا لازم آيد حدّ هر يك معلوم گردد . آيا فهميدى اى عمران ؟! گفت : آرى اى سرور من ، پس اكنون بفرما به چه چيز ميدانست آنچه را كه مى‏دانست ؟ يعنى به چه وسيله‏اى آنچه را كه دانسته است ، بدان آگاهى يافته ؟ آيا به توسّط ضمير بوده است يا چيزى غير از آن ؟

مترجم گويد : منظور صورت حاصله از ذات معلوم در نفس عالم ميباشد و نيز هدف عمران از اين سؤال ظاهرا اين بوده است كه با اثبات «ضمير» و يا هر چيز ديگرى در خداوند ، وحدانيّت (تك بودن و وحدت مطلقه) ذات اقدس الهى را مورد تشكيك قرار دهد و حضرت با اين بيان «علم حصولى» را در مورد خداوند مردود دانسته‏اند و وحدت مطلقه (جزء ناپذير بودن) خداوند را اثبات نموده‏اند .

حضرت فرمودند : اگر علم او از طريق «ضمير» (و آن صورت حاصله در انديشه) انجام بپذيرد ، آيا مى‏توان براى شناخت آن «ضمير» حدّ و حدودى قرار نداد ؟ گفت : نه نمى‏توان . امام ادامه دادند : آن ضمير چيست ؟ عمران جوابى نداد ، سپس فرمودند : باكى نيست . حال اگر از تو در باره «ضمير» بپرسم كه آيا آن را با «ضمير» ديگرى باز مى‏شناسى ؟ اگر بگوئى آرى ، در واقع حرف و ادّعاى خودت را باطل كرده‏اى اى عمران ! آيا شايسته نيست بدانى كه «واحد» يا «ضمير» وصف نمى‏شود ؟ و چنان نيست كه از برايش غير از كرد و كار گفته نشود و او چنان نيست كه در باره‏اش جهات و أجزاء ، توهّم و خيال شود . يا درباره او ، جهات و اجزاء مختلف مثل جهات و اجزاء مخلوقين قابل تصوّر گردد . اين را خوب بفهم و دانسته‏هاى صحيح خود را بر آن اساس قرار بده .

عمران سؤال كرد : آيا مرا درباره كيفيّت حدود خلقتش و معانى و انواع آن آگاه ميكنى ؟ حضرت فرمودند : سؤالت را كردى ، اكنون خوب دقّت كن تا بفهمى . حدود خلق خداوند شش نوع است . لمس كردنى ، وزن كردنى ، ديدنى ، چيزى كه وزن‏ ندارد كه همان روح است و نوعى ديگر كه ديدنى است ولى وزن ندارد و قابل لمس و حسّ نيست و رنگ ندارد و قابل چشيدن نيست و اندازه و عرض و صورت و طول و عرض نيز ندارد و از جمله آنها عمل و حركاتى است كه اشياء را مى‏سازد و از حالى به حال ديگر تغييرش مى‏دهد و زياد و كم ميكند . امّا اعمال و حركات ميروند و زمانى بيشتر از آنچه براى آنها نياز بوده ندارند ، پس هر گاه فراغ و خلاصى از آن فعل حاصل شود ، آن نيست شده و برود و اثرش باقى بماند و جارى مجراى سخن است كه ميرود و تنها اثرش باقى مى‏ماند .

عمران گفت : بفرمائيد اگر خالق واحد باشد و چيزى غير از او نباشد و نيز چيزى به همراهش نباشد ، آيا آفرينش خلق ، خود تغييرى نمى‏كند ؟

حضرت فرمود : خدا بوده و با خلقت خلائق تغيير نميكند بلكه مخلوقات با تغييرهايى كه خدا در آنها ايجاد مى‏كند . تغيير مى‏كنند . عمران پرسيد : ما خدا را با چه چيز شناخته‏ايم ؟ حضرت فرمودند : با چيزى غير از او ، پرسيد :

غير او چيست ؟ حضرت فرمودند : مشيّت او ، اسم او و صفت او و هر چيز ديگر شبيه به اينها و همگى اينها مخلوق ، حادث و تدبيرشده خداوند هستند و عمران پرسيد : او چيست ؟ حضرت فرمودند : نور است . به اين معنى كه مخلوقاتش را چه از اهل آسمان باشند و چه از اهل زمين ، هدايت مى‏كند و بجز بيان و اثبات وحدانيّت او بيان چيزى ديگر بر من واجب نيست .

عمران پرسيد : آيا مگر اين طور نيست كه قبل از آفرينش ساكت بوده ، سپس به نطق آمده است ؟ حضرت فرمودند : سكوت در جايى معنى دارد كه قبلا نطقى در بين باشد ، به عنوان مثال ، در مورد چراغ «ساكت» گفته نمى‏شود.

و نيز در مورد كار چراغ ، گفته نمى‏شود «چراغ درخشيد» زيرا «نور» و «درخشش» ، «كار» و «وجود» از چراغ نيستند بلكه چيزى جز چراغ نيستند و فعل چراغ محسوب نميشوند و خود چيزى جز نور نيستند . پس هنگامى كه ما را روشنى مى‏بخشد ، گوئيم از براى ما روشن شد و ما روشنى جستيم و تو به آن روشنى امر خود را مى‏يابى و در كار خويش بينا ميگردى .

عمران گفت : من گمان مى‏كردم ، خالق با آفريدن مخلوقات و تغييرى كه در كارش ايجاد مى‏شود از حالت خود دگرگون مى‏گردد ، حضرت فرمودند : سخن محالى گفتى كه موجود تغيير مى‏كند مگر اينكه چيزى آن را تغيير دهد. آيا ديده‏اى كه تغيير آتش آن را تغيير دهد ؟ يا تا حال ديده‏اى كه حرارت خودش را بسوزاند ؟ يا هيچ ديده‏اى كه شخص بينا ، بينائى خود را ببيند ؟

عمران گفت : نه ، نديده‏ام . حال بفرمائيد آيا او در مخلوقات است يا مخلوقات در اويند ؟ حضرت فرمودند : او برتر از اين حرفهاست . نه او در مخلوقات است و نه مخلوقات در اويند . والاتر و برتر از اين حالت است . حال به حول و قوّه الهى برايت توضيح خواهم داد . بگو ببينم آيا تو در آينه هستى يا آينه در تو ؟ اگر هيچ كدام در ديگرى نيستيد چگونه خودت را در آينه مى‏بينى ؟

گفت : توسّط نورى كه بين من و آن هست ، حضرت فرمودند : آيا آن نور را بيشتر از آنچه در چشم خود مى‏بينى در آينه مى‏بينى ؟ گفت : بله ، حضرت فرمودند : به ما نشانش بده . عمران جوابى نداد و حضرت فرمودند : از نظر من ، نور بدون اينكه در يكى از شما دو تا باشد ، تو و آينه را به خودتان نشان داده است ، اين موضوع مثالهاى ديگرى هم دارد كه جاهل را در آنها راهى نيست ، خداوند را داستان بالاتر است . سپس رو به مأمون نموده و فرمودند : وقت نماز شده است ، عمران گفت :

مولاى من ، سؤال مرا قطع نكن . دلم نرم شده است ! فرمودند : نماز ميگذاريم و بازمى‏گرديم . سپس برخاستند و مأمون نيز از جاى برخاست . حضرت در داخل (اندرونى) نماز خواندند و مردم به امامت محمّد بن جعفر (عموى حضرت) در بيرون نماز گزاردند . سپس بيرون آمده و به جاى خود بازگشتند و عمران را فراخوانده و فرمودند : سؤالهايت را عنوان كن .

گفت : بفرمائيد آيا يكتائى خداوند به حقيقت درك مى‏شود يا از روى وصف ؟ حضرت فرمودند : خداوند خالق يكتا ، همان موجودى كه از اوّل بوده است ، هميشه يكتا بوده بدون اينكه چيزى به همراهش باشد . تك است و دومى ندارد ، نه معلوم است و نه مجهول ، نه محكم است و نه متشابه ، نه در يادهاست و نه فراموش شده ، نه چيزى است كه نام چيز ديگرى از اشياء غير از خودش بر او نهاده شود . اين طور نيست كه از وقتى (خاصّ) موجود شده باشد و تا وقت‏ (معيّنى) باقى بماند . يا قائم به چيز ديگر بوده باشد و يا تا مرز چيز ديگرى برپا باشد ، به چيزى تكيه نكرده و در چيزى پنهان نشده است و اينها همه قبل از خلقت خلق است چون چيزى غير از خودش نبوده است و هر صفتى بر او قرار دهى همگى صفاتى است حادث و ترجمانى است كه موجب فهميدن مى‏شود . بدان كه ابداع ، مشيّت و اراده ، سه اسم براى يك چيز هستند و اوّلين ابداع ، اراده و مشيّت او، حروفى بود كه آنها را اصل هر چيزى قرار داد و راهنمايى بر هر مدرك و روشنگرى بر هر امر مشتبهى نمود و به وسيله آن حروف هر چيز اعمّ از حقّ و باطل ، فعل و مفعول ، يا معنى و غير معنى از هم جدا و شناخته مى‏شود و همه امور بر آنها جمع شده است و در آفرينش اين حروف براى آنها معناى متناهى و وجودى غير از نفس آنها ، قرار نداد . زيرا آنها با ابداع و ايجاد ، بوجود آمده‏اند ، و نور ، در اينجا ، اوّلين فعل خداست . خدايى كه خود نور آسمانها و زمين است و حروف از آن فعل به فعليّت رسيده‏اند و آنها حروفى هستند كه اساس گفتار بر آنهاست و عبارات همگى‏ از خداوند است كه به خلق خود آموخته است . اين حروف ، سى و سه حرف هستند ، بيست و هشت حرف از آنها نشانگر زبانهاى عربىّ است و از بيست و هشت حرف ، بيست و دو حرف ، نشانگر زبانهاى سريانى و عبرىّ است و از ميان آنها پنج حرف در سائر زبانهاى عجم در مناطق مختلف ، زبانها ، متفرّق و پراكنده است و اينها پنج حرف هستند كه از بيست و هشت حرف جدا شده‏اند كه در نتيجه حروف سى و سه حرف شد و اين پنج حرف ، به دلائلى است كه بيش از آنچه گفتيم جايز نيست ذكر شود . سپس حروف را بعد از احصاء نمودن و شمردن آنها «فعل» خود نمود ، مثل اين آيه شريفه (كُنْ فَيَكُونُ) (موجود شو، او نيز موجود شد) ، «كن» صفت و خلقت خداست و آنچه كه از آن ايجاد مى‏شود ، مصنوع و مخلوق است . اوّلين خلقت خداوند عزّ و جلّ ابداع است .

ماجرای دعای پیامبر برای اهل بیتش به روایت عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب

بدون وزن و حركت است . مسموع نيست ، رنگ ندارد ، قابل حسّ نيست . دومين مخلوق ، حروفند كه وزن و رنگ ندارند ، قابل شنيدن و وصف كردن هستند ولى قابل ديدن نيستند ، سومين مخلوق چيزى است از همه انواع محسوس ملموس ، قابل چشيدن و قابل ديدن است ، و خداوند تبارك و تعالى قبل از ابداع بوده است . زيرا قبل از خداوند عزّ و جلّ و همراه او چيز ديگرى نبوده است و ابداع قبل از حروف بوده است و حروف چيز ديگرى غير از خود را نشان نمى‏دهند .

مأمون سؤال كرد : چطور غير از خود چيز ديگرى را نشان نمى‏دهند ؟

حضرت فرمودند : زيرا ، خداوند تبارك و تعالى آنها را براى معنى كنار هم جمع مى‏كند ، وقتى چند حرف از آنها را مثلا چهار حرف يا پنج يا شش يا بيشتر يا كمتر را در كنار هم قرار مى‏دهد ، براى معنايى است محدث و جديد كه قبلا نبوده است . عمران پرسيد : ما چگونه مى‏توانيم اين مطلب را (بهتر) بفهميم ؟

حضرت فرمودند : توضيح اين مطلب چنين است كه وقتى مقصود تو از اين حروف ، خود آنها باشد نه چيز ديگرى ، آنها را جدا جدا ذكر مى‏كنى و ميگوئى: ا، ب، ت، ث، ج، ح، خ تا آخر . در اين صورت معنايى غير از خود اين حروف در آنها نمى‏يابى ، امّا وقتى آنها را كنار هم بگذارى و اسم و صفت براى معنى مورد نظر خود بسازى ، نشانگر معنى و موصوف خود خواهند بود ، آيا فهميدى ؟ گفت : بله .

بدان كه صفت نمى‏تواند بدون موصوف باشد و نيز اسم بدون معنى و حدّ بدون محدود نخواهد بود و صفات و اسماء همگى دالّ بر كمال و وجود هستند و به مانند حدود مثل تربيع (چهارتايى نمودن) تثليث (سه‏تايى نمودن) و تسديس (شش‏تايى نمودن) دلالتى بر احاطه و فراگيرى ندارند زيرا معرفت خداوند به وسيله صفات و اسماء درك مى‏شود و با حدّ قرار دادن توسّط طول و عرض ، قلّت و كثرت ، رنگ و وزن و نظائر آنها درك نمى‏شود و هيچ چيز از اين مذكورات ، در مورد خداوند جلّ و تقدّس مصداق ندارد تا مخلوقات بتوانند با شناخت خود ، او را (توسّط اين حدود) بشناسند.

و اين مطلب ، بالضّرورة ، از گفته‏ها و دلائل ما ثابت مى‏شود ، لكن صفات خدا ، دالّ بر خداوند هستند و او با اسماء خويش درك مى‏گردد و با وجود مخلوقات بر وجود او استدلال مى‏توان كرد . به گونه‏اى كه انسان طالب (حقيقت) نيازى به ديدن با چشم يا شنيدن با گوش و لمس با دست و احاطه كردن با جان و دل نخواهد داشت .

اگر صفات و اسمائش نشانگر او نبود و علم مخلوق معناى او را درك نمى‏كرد . مخلوق ، أسماء و صفات او را مى‏پرستيد ، نه معناى او را و اگر غير از آن بود ، معبود يكتا غير از «اللَّه» بود ، زيرا اسماء و صفات غير از او هستند ، آيا فهميدى ؟ گفت : بله ، بيشتر توضيح بدهيد.

حضرت فرمودند : مبادا سخنان جاهلان گمراه و كوردل را بر زبان آرى . همان كسانى كه گمان دارند كه خداوند براى ثواب و عقاب ، در آخرت حضور دارد ولى در دنيا براى اطاعت و اميدوارى بندگان حضور ندارد و حال آنكه اگر قرار بود حضور خداوند براى او مايه نقص و شكستگى باشد در آخرت هم حضور نمى‏داشت ولى اين افرادى كه چنين پندارى دارند به سرگردانى دچار گشته‏اند و ندانسته ، نسبت به حقّ كور و كر گشته‏اند و اين آيه شريفه ، به اين مطلب اشاره دارد :

وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِيلًا

و هر كس در اين جهان كور باشد ، در آخرت نيز كور است و گمراهتر

منظور از كورى در اين آيه ، كورى از حقائق است و عاقلان مى‏دانند كه استدلال بر آن جهان ممكن نيست جز با آنچه در اين جهان است و هر كس بخواهد با آراء خويش و از پيش خود به آن عالم گردد و آن را درك نمايد . با اين كار فقطّ از درك آن حقائق فاصله مى‏گيرد ، زيرا خداوند ، علم آن را نزد كسانى قرار داده است كه عاقل‏اند و عالم و اهل فهم مى‏باشند . عمران گفت : برايم بگوئيد آيا «ابداع» مخلوق است يا غير مخلوق ؟

حضرت فرمودند : خلقى است ساكن كه با سكون درك نمى‏شود و بدين جهت مخلوق است كه شىیئى است پديد آمده و محدث و خداوند است كه او را ايجاد نموده و پديد آورده و در نتيجه او «مخلوق» شده است و به عبارت ديگر خداوند است و مخلوقاتش و چيز سومى در اين ميان نيست . آنچه را خداوند خلق نمايد از مخلوق بودن سر باز نمى‏زند و خلق خداوند يا ساكن‏ است يا متحرّك ، يا مختلف يا يكسان ، يا معلوم است يا مشتبه و هر آنچه ، حدّ پذيرد ، مخلوق خداوند عزّ و جلّ است .

و بدان هر آنچه كه حواست آن را ايجاد كند ، معنائى است كه با حواسّ قابل درك است و هر حسىّ ، نشانگر همان چيزى است كه خداوند در ادراكش برايش قرار داده است و فهم از قلب سرچشمه مى‏گيرد .

و بدان آن يكتايى كه هميشه برپا است بدون هيچ اندازه و حدودى ، مخلوقى با اندازه و حدّ (مشخّص) آفريد و آنچه را كه آفريد ، دو چيز بود : اندازه و چيز با اندازه و هيچ كدام رنگ و وزن نداشت و قابل چشيدن نبود و يكى را وسيله ادراك ديگرى قرار داد و آن دو را آن گونه قرار داد كه به خودى خود درك شوند و چيزى را به صورت تك و قائم به خود ، نه غير از خود نيافريد . چون مى‏خواست راهى براى استدلال بر وجود خويش و اثبات آن ، قرار دهد .

خداوند ، تك است و يكتا ، دومى ندارد كه آن دومى بخواهد او را برپا نگاه دارد و كمكش كند و يا او را حفظ كند و مصون بدارد ولى مخلوقات با اذن و خواست خداوند ، بعضى بعض ديگر را حفظ مى‏كنند و نگاه مى‏دارند . مردم در اين مسأله با يك ديگر اختلاف كردند تا آنجا كه به سرگردانى و حيرت افتادند و با استفاده از تاريكى ، در صدد رهائى از تاريكى برآمدند . چون خداوند را با اوصاف خودشان وصف و از حقّ دور شدند و اگر خداوند را با صفات خود خدا و مخلوقات را نيز با صفات خودشان وصف مى‏كردند ، به صواب سخن گفته بودند و دچار اختلاف نمى‏گشتند ولى از آنجا كه به دنبال چيزى رفتند كه در آن سرگردان مى‏شدند . در آن گرفتار آمدند و خداوند هر آن كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‏فرمايد .

عمران گفت : سرورم شهادت مى‏دهم كه او همان گونه است كه وصفش نمودى ولى سؤال ديگرى برايم باقى مانده است .

حضرت فرمودند : سؤال كن . عمران پرسيد : (خدا) حكيم در چه چيزى قرار دارد ؟ و آيا چيزى او را احاطه نموده است ؟ و آيا از چيزى (يا جايى) نه چيزى ديگر (يا جاى ديگر) تغيير مكان مى‏دهد ؟ يا نيازى به چيزى دارد ؟

حضرت فرمودند : اين مطلب از پيچيده‏ترين نكاتى است كه مورد سؤال مردم‏ میباشد و كسانى كه دچار كاستى در عقل و فقدان علم (يا فهم) هستند آن را نمى‏فهمند و در مقابل ، عقلاى منصف از درك آن عاجز نيستند . پس خوب در جواب من دقّت كن و آن را بفهم اى عمران :

امّا نكته اوّل آن! اگر (خداوند) مخلوقات را به خاطر نياز به آنان خلق كرده بود ، جائز بود كه بگوئيم به سمت مخلوقاتش تغيير مكان مى‏دهد چون نياز به آنها دارد ولى او چيزى را از روى نياز خلق نكرده است و هميشه ثابت بوده است نه در چيزى و نه بر روى چيزى . إلّا اينكه مخلوقات يك ديگر را نگاه مى‏دارند و برخى در برخى ديگر داخل شده و برخى از برخى ديگر خارج مى‏شوند و خداوند متعال با قدرت خود تمام اينها را نگاه مى‏دارد و نه در چيزى داخل مى‏شود و نه از چيزى خارج مى‏گردد و نه نگاهدارى آنها او را خسته و ناتوان مى‏سازد و نه از نگاهدارى آنها عاجز است و هيچ يك از مخلوقات چگونگى اين امر را نمى‏داند مگر خود خداوند و آن كسانى كه خود آنها را بر اين امر مطّلع ساخته باشد كه عبارتند از : پيامبران الهى و خواصّ و آشنايان به اسرار او ، حافظان و نگاهبانان شريعت او .

دستور او در يك چشم برهم زدن بلكه زودتر به اجرا در مى‏آيد ، هر آنچه را اراده فرمايد ، فقطّ به‏ او مى‏گويد : موجود شو و آن شى‏ء نيز به خواست و اراده الهى موجود مى‏شود . هيچ چيز از مخلوقاتش از چيز ديگرى به او نزديكتر نيست و هيچ چيز نيز از چيز ديگر از او دورتر نيست . آيا فهميدى عمران !؟

گفت: بله سرورم ، فهميدم و گواهى مى‏دهم كه خداوند تعالى همان گونه است كه توضيح دادى و به يكتايى وصفش نمودى و گواهى مى‏دهم كه محمّد بنده اوست كه به نور هدايت و دين حقّ مبعوث شده است . آنگاه رو به قبله ، به سجده افتاده و اسلام آورد .

وقتى ساير متكلّمين ، عمران صابى را چنين ديدند با آنكه بسيار سرسخت بود و تا به حال كسى در بحث بر او غلبه نكرده بود ، هيچ كس به حضرت رضا عليه السّلام نزديك نشد و ديگر از حضرت سؤالى نكردند . كم كم مغرب در آمده و مأمون و حضرت رضا عليه السّلام برخاسته و به داخل رفتند و مردم نيز متفرّق شدند . من نيز با عدّه‏اى از دوستان و هم مسلكان خودمان نشسته بوديم كه محمّد بن جعفر مرا احضار كرد . به نزد او رفتم ، گفت: اى نوفلىّ ديدى دوستت چه كرد ؟ بخدا قسم، گمان نداشتم كه علىّ بن موسى الرّضا توان غور و غوص در چنين مسائلى را داشته باشد . او را اين گونه نمى‏شناختيم كه در مدينه از «كلام» صحبت كند تا علماء «كلام» بر او گرد آيند .

من گفتم : ولى حجّاج نزد او مى‏آمدند و مسائل مختلفى در مورد حلال و حرام از او سؤال مى‏كردند و جواب مى‏گرفتند و گاهى افرادى نزد حضرت آمده با ايشان بحث و مناظره مى‏كردند . محمّد بن جعفر گفت : اى ابو محمّد ! مى‏ترسم اين مرد بر او حسد ورزد و او را مسموم نمايد ، يا بلائى سر او بياورد . به او بگو از اين كارها دست بردارد . گفتم : از من نخواهد پذيرفت . آن مرد مى‏خواست او را امتحان نمايد تا بفهمد آيا از علوم پدرانش عليهم السّلام چيزى مى‏داند يا خير؟ محمّد بن جعفر به من گفت : به او بگو : عمويت به علل مختلفى از اين موضوع خوشش نمى‏آيد و دوست دارد از اين كارها دست بردارى .

وقتى به منزل حضرت بازگشتم ، پيام عمويشان محمّد بن جعفر را رساندم و كلمات او را به آن حضرت گفتم . امام تبسّمى كرده و فرمودند : خدا عمويم را حفظ كند . او را خوب مى‏شناسم ، چرا از اين موضوع ناراحت است ؟ بعد گفت : اى غلام ، نزد عمران صابى برو و او را نزد من بياور . گفتم : فدايت شوم ، من مى‏دانم او كجاست . او نزد يكى از برادران شيعى است ، حضرت فرمودند : عيبى ندارد ، مركبى به او بدهيد تا سوار شود .

من به نزد عمران رفتم و او را آوردم . حضرت به او خوش آمد گفتند و لباسى طلبيدند و بر او پوشاندند و مركبى به او دادند و ده هزار دينار خواستند و به عنوان هديّه به او دادند .عرض كردم : فدايت شوم مثل جدّت امير المؤمنين عليه السّلام رفتار كرديد . حضرت فرمود : اين گونه دوست داريم . سپس دستور شام دادند و مرا سمت راست و عمران را سمت چپ خود نشاندند و بعد از شام به عمران گفتند : به منزل برگرد و فردا اوّل وقت نزد ما بيا تا از غذاى مدينه به تو بدهيم . بعد از اين قضيّه ، متكلّمين از گروه‏هاى مختلف نزد عمران مى‏آمدند و او سخنان و ادلّه آنان را جواب داده و باطل مى‏كرد تا اينكه بالأخره از او كناره گرفتند، و مأمون ده هزار درهم به او هديه داد و فضل نيز به او اموالى بخشيد و مركبى به او داد و حضرت رضا عليه السّلام او را مأمور صدقات بلخ نمودند و از اين‏ راه به منافع زيادى دست يافت.

 

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=4138
  • نویسنده : حسن بن محمّد نوفلى
  • منبع : کتاب عیون اخبار الرضا

خاطرات مشابه

ثبت دیدگاه