• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
آقا سید تکلیف کرده بود که باید برگردید

قهر و آشتی با شهید سید محمد زینال حسینی

  • کد خبر : 2877
قهر و آشتی با شهید سید محمد زینال حسینی

من با آقا سید محمد یک علاقه خاصی دارم ، هم به جهت اینکه از بچه های شهید حاج عبدالله نوریان بودیم و هم زیر دست حاج عبدالله بزرگ شده بودیم و حالا یک خورده شر آشوب هم بودیم  تو گردان . حالا سید محمد می خواست هم ما رو کنترل کنه هم مجموعه را […]

من با آقا سید محمد یک علاقه خاصی دارم ، هم به جهت اینکه از بچه های شهید حاج عبدالله نوریان بودیم و هم زیر دست حاج عبدالله بزرگ شده بودیم و حالا یک خورده شر آشوب هم بودیم  تو گردان .

حالا سید محمد می خواست هم ما رو کنترل کنه هم مجموعه را کنترل کنه ، شاید یک اصطکاکی بینمان پیش میومد ، اما ایشون علاقه ای که به ما داشت . ما برادر صیغه ای بودیم . شب عملیات نصر چهار من مامور بودم به گردان حضرت قاسم و شهید آقا رسول فیروزبخت مامور به گردان حضرت علی اکبر بود . غروب که می خواستیم بریم به گردان ها ، اومدیم پیش آقا سید که ایشان آخرین تذکرات را به ما داد که مواظب بچه ها باشید . خدای نکرده در آن در شلوغی کسی تیر و ترکش نخورد . بچه ها حیف هستند . برایشان زحمت کشیده شده و با یک رزمنده نیروی رزمی فرق می کنند . نیروی رزمنده جایگزین دارد ولی جانشین برای تخریب چی زمان می برد . مواظب باشید بچه های رزمنده هم روی مین نروند .

با آقا سید خداحافظی کردیم و رفتیم به عملیات . صبح عملیات انجام شد و معبر باز شد . گردان ها رفتند و درگیر شدند. آقا سید تکلیف کرد که وقتی کارتان تمام شد و معبر را زدید شرعاً دیگر مجاز نیستید در خط بمانید . و باید برگردید . اگر بر می گشتیم خلاف دستور فرمانده بود . آقا سید می گفت اگر جلو بروید و تیر هم خوردید دیگر شهید نیستید . یعنی برای نفستان رفتید . اینجوری القا می شد که واقعا بچه ها بر می گشتند .

عباس یک ماشین چپی گردنِ گردان گذاشت

کار که تمام شد به بچه هایی که جلوی معبر بودند گفتیم برگردید که دستور آقا سید هست . یه تعداد از بچه ها سالم بودند و تعدادی هم مجروح بودند . تعدادی که توانستیم با خودمان آوردیم بعضی ها تیر به پایشان خورده بود که می خواستند ناله کنند تا ما کولشان کنیم . که من هم حال کول کردن کسی را نداشتم بهشان می گفتم اگه اومدی که اومدی اگر نه گلوله می خورد بهتون ، بنابراین خودشان می آمدند .

در راه یه سربالایی و یک سرپایینی بود.  بالاخره رسیدیم جلوی سنگر تاکتیکی که تو خط بود  و یک سنگر بود که سقفش کوچیک بود آقا سید محمد در سنگر ایستاده بود . تازه سپیده صبح زده بود . آقا سید محمد از دیدن ما خیلی خوشحال شد . بغل و روبوسی کردیم . و گفت خسته نباشید عملیات چطور بود که من گفتم حمید دادو شهید شدند. تا گفتم حمید دادو شهید شد عقب عقب رفت و تکیه داد به سنگر تخریب و آهی کشید و گفت خوش به حالش و خیلی بهم ریخت .

بعد از یک استراحت کوچیکی من بلند شدم که برگردم تو خط . آقا سید گفت کجا ؟ من که اجازه ندادم ؟ گفتم اذیت نکن بذار برم . گفت نه ! باید بری عقب. خلاصه با اقا سید دعوام شد گفتم من می روم …

ایشان گفت تو بی خود می کنی بری ، یک کلاش اونجا بود مسلحش کرد و گفت اگه بری می زنم . گفتم تو گفتی بچه ها رو بیار منم آوردمشون حالا بزار برم . گفت مگه تخریب چی نیاز دارند؟ اگه نیاز دارن خودم می فرستم ! منم با بچه ها اومدم عقب اما با ناراحتی و عصبانیت .

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت

بعدش دیگه همدیگرو ندیدیم و این آخرین دیدارمون بود . از این دعواها ما با هم زیاد می کردیم ویکی پادرمیونی می کرد و آشتی می کردیم.  اومدم تو مقر گردو ، اطراف مقر درخت گردو بود به همین خاطر می گفتیم مقر گردو . بچه ها گفتند چی شده ؟ منم گفتم با آقا سید دعوام شده !

زمان گذشت و به ما خبر دادند که آقا سید محمد شهید شده . باید بیاین تهران ، آقای فضلی گفته که بچه های تخریب برن تهران برای تشییع آقا سید محمد و اومدیم تهران برای تشییع آقا سید محمد.

من تو مراسم هم نخوندم و گفتم ما با هم دعوا کرده بودیم . تشییع در پادگان ولیعصر بود . بچه های دیگه می خودندن ، فیلمش هم هست . تا اینکه به محل دفنش رسیدیم . هرچی شهید حاج قاسم اصغری گفت جعفر شما با هم رفیق بودید ، گفتم سید اعصابمو خورد کرد و نذاشت من برم تو خط. خودش رفت و باب شهادت براش باز شد .

تا اینکه جنازه رسید و نمیدونم چه اتفاقی افتاد یک لحظه دیدم جنازه سید محمد بغل منه و دارم میزارمش تو خاک . رفتم تو قبر و با لباس هاش و پوتینش دفنش کردم . تو قبرش صورتشو تو خاک گذاشتم و بهش گفتم رفیق همیشه قهر که می کردیم تو پیش قدم می شدی حالا این دفعه ما پیش قدم شدیم ! خلاصه صورتشو بوسیدم و اون لحظه یک چیزی یادم افتاد . وقتی سید محمد رفته بود مکه برای دو ، سه نفر سوغات آورده بود . به من یک قرآن هدیه داده بود و یک جانماز و مهر که مال خودش بود . یک خودکار ساعتی بود که ساعت کامپیوتری داشت از اونها برای من آورد . اون موقع هم که هدیه می داد قهر بودیم و می خواستیم آشتی کنیم . یک بسته کوچیکی به من داد و گفتم این چیه ؟ گفت تو مکه با یک عراقی آشنا شدم و غبار اطراف حرم  امام حسین علیه السلام رو جمع کردم خاک غبار اونه در این جعبه گذاشتم . خیلی برای من عزیزه ولی میدمش به تو . گفتم باشه دستت درد نکنه. اون موقع نسبت به این بی توجه بودم . داد به من تو ماشین که با هم جایی می رفتیم . گذاشتم تو داشبورت . تا اینکه وقتی داشتم دفنش می کردم تو جیبم بود . یک لحظه یادم افتاد که جانماز تو جیبمه . مهرشو درآوردم و گذاشتم زیر صورتش

در ابتدای هر کار بسم الله الرحمن الرحیم را فراموش نکن

آفتاب صورتش رو سرخ کرده بود و خیلی طبیعی جلوه می کرد . صورتش رو گذاشتم روی مهر و غبار هم توی یک کاغذ پیچیده بود گذاشتم روی پیشونی و گونه چپش مالیدم روی لبش و اطراف قبرش ریختم چهره اش را بوسیدم و گفتم سید همیشه تو پیشقدم می شدی برای آشتی ایندفعه من . فکر می کنم شاید برای 20 ثانیه صورتم به صورتش چسبیده بود و بعد لحد گذاشتیم .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2877
  • نویسنده : حاج جعفر طهماسبی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه