• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳
او به خصوصیات نیروهایش اشرافیت کامل داشت

فرماندهی به سبک شهید حاج عبدالله نوریان

  • کد خبر : 3641
فرماندهی به سبک شهید حاج عبدالله نوریان

یک روز قرار شد که من و شهید سید محمد زینال حسینی و یک نفر دیگر که یادم نیست ، از مقر الوارثین برویم به پادگان دو کوهه . آنجا حاج سید محمد برود ستاد و چند دقیقه کاری انجام بدهد . من هم به دفتر سر بزنم و کار را انجام بدهیم و برگردیم […]

یک روز قرار شد که من و شهید سید محمد زینال حسینی و یک نفر دیگر که یادم نیست ، از مقر الوارثین برویم به پادگان دو کوهه . آنجا حاج سید محمد برود ستاد و چند دقیقه کاری انجام بدهد . من هم به دفتر سر بزنم و کار را انجام بدهیم و برگردیم .

ما رفتیم و در راه ، خارج از برنامه یک نوشابه خوردیم . آن دوستی که الان اسمشان را یادم نیست ، یک مناسبتی برایش پیش آمده بود . مثلا بچه اش به دنیا آمده بود یا شاید ازدواج کرده بود و یا دانشگاه قبول شده بود ، به همین مناسبت یک نوشابه ما را مهمان کرد . کیک و نوشابه ای خریدیم و کنار خیابان ایستادیم و خوردیم . حالا شما حساب کنید چقدر طول کشید که یک کیک و نوشابه خوردیم …

فرض کنید مثلا پنج دقیقه . حتی اگر با ناز و عشوه هم خورده باشیم ، میشود ده دقیقه .

وقتی آمدیم و رسیدیم به مقر الوارثین ، شهید حاج عبدالله نوریان برگشت به من گفت که جای دیگری هم رفتید ؟ گفتم چطور ؟ گفت چون تأخیر کردید ، ده پانزده دقیقه تأخیر داشتید . گفتم نه ، ما کنار خیابان یک نوشابه خوردیم . گفت پس تأخیر برای آن هست ، گفتم چطور مگه ؟ گفت ببین ! من پیش خودم محاسبه میکنم . سرعت رانندگی شما در دستم هست ، کارهایی که شما باید آنجا انجام می دادید را می دانم ، مثلاً فرض کن محاسبه میکنم که سید محمد پنج دقیقه و شما هم دو سه دقیقه کارتان طول میکشد . مسیر پیاده روی تان اینقدر زمان میبرد ، رفت و برگشت این مسیر هم اینقدر طول میکشد . اما با این محاسبات ، میبینم که شما نزدیک به ده دقیقه یا یک ربع تأخیر داشتید . می خواهم بدانم که این یک ربع اختلاف به چه دلیل بوده است . محاسبات من غلط بوده یا شما کار دیگری داشتید . اما حالا معلوم شد که آن نوشابه خوردن در محاسبات من نبوده .

بواسطه ی رفاقت با شهید توحید ملازمی به گردان تخریب لشگر ده رفتیم

من نسبت به این مسئله حساس شدم . گفتم چرا این کار را می کنید ؟ گفت من در عملیات به شما مأموریت میدهم ، شما میروید و کار را انجام میدهید و می آیید . جاهای دیگر هم باید بروید . پس من باید بدانم چقدرطول میکشد که بروید و بیایید تا اینکه بتوانم در محاسباتم حساب کنم . در مأموریت های خط مقدم و… گاهی این محاسبات اهمیت زیادی پیدا میکند .

این نگاه حاج عبدالله برای من خیلی عجیب بود . با خودم میگفتم این بشر دارد چه کارهایی میکند ! ما داریم در مقر استراحت میکنیم و کارهای روزانه معمولی را در گردان انجام میدهیم اما ایشان فکرش کجاهاست !

فکر حاجی در شرایط عادی و استراحت هم در مأموریت و خط مقدم نهادینه شده . یعنی با خود حساب میکند و میگوید کسی که مثلاً میانگین سرعت رانندگی اش هشتاد کیلومتر هست ، این اگر به او بخواهم بگویم که در این زمان ، این کار را انجام بده ، باید بگویم با سرعت 110 یا 120 کیلومتر بر ساعت رانندگی کن که در فلان فاصله زمانی ، این مسیر را طی کنی و کار را انجام بدهی و برگردی .

همچین مواردی را در جزیره ی مجنون و جاهای دیگر داشتیم که زمان خیلی مهم بود . در عملیات والفجر هشت ، من و شهید حاج عبدالله نوریان و حاج احمد خسروبابایی و چند نفر دیگه از دوستان ، اولین نفرهایی بودیم که به فاو رفتیم . رفتیم و از آنجا عبور کردیم و رسیدیم به آن طرف آب . همین طور قدم می زدیم و می رفتیم جلو و دنبال جایی می گشتیم که یک موقعیت مناسبی برای استقرار نیرو ها پیدا کنیم . یک دفعه من دیدم حاج عبدالله برگشت به من گفت فلانی ! بدو بیا . گفتم چی شده ؟ گفت همین الان برمیگردی میروی آن طرف آب ، ماشین را برمیداری …

عملیات ام الرصاص به روایت حاج علی اکبر جعفری

گفتم حاجی اینطوری نمیشه . بگو چی شده ؟ با دست اشاره کرد و گفت آن جا را نگاه کن . نگاه کردم و دیدم یک رزمنده ای دارد راه میرود . گفت دیدی؟ گفتم آره دیدم ، چیز خاصی نیست ، یک رزمنده است . گفت نه! او ماسک دارد و ما نداریم . ماسک به ما ندادند و ما هم نگرفتیم و رزمنده ها را آوردیم . در صورتی که این بچه هایی که اینجا هستند ماسک دارند . پس احتمال استفاده عراق از بمب شیمیایی داده اند و احتمالا عراق شیمیایی خواهد زد . پس ما ماسک نداریم و بچه ها ممکن است آسیب ببینند . سریع باید بروی عقب و ماسک بیاوری .

خاطرم هست که حدوداً ساعت ده بود . من از آنجا برگشتم آمدم ، ماشین این طرف آب بود ، سوار شدم و رفتم . اول رفتم پشتیبانی لشگر ، گفتند نداریم ، باید بروی بالاتر . هی بالاتر رفتیم و گشتیم . تا جایی که از فاو تا اهواز رفتیم …

من و آقای حبیب فرخی بودیم و بدون توقف و با سرعت رفتیم . حاج عبدالله گفته بود پیاده نشوید و فقط اگر دستشویی داشتید ، پیاده بشوید . ما هم همانطور که حاج عبدالله گفته بود عمل کردیم . حتی ناهار را هم توی ماشین خوردیم . رفتیم پادگانی در اهواز پیدا کردیم ، ماسک را گرفتیم و دوباره از پادگان اهواز راه افتادیم و با همین سرعتی که می توانستیم ، در همین مسیر برگشتیم . فردا صبح ، حدود ساعت ده یا یازده ، ماسک را رساندیم به بچه ها و توزیع کردیم . دقیقاً یک ساعت و نیم یا دو ساعت بعد شیمیایی زدند که ما ماسک را رسانده بودیم و اتفاقی نیوفتاد .

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت

ببینید این محاسبات و این فرماندهی توانمند ، اینطور جاها به درد میخورد . حاج عبدالله دقیقاً می گفت باید اینجا بروید و آنجا بروید . تاکید میکرد که در جاده خاکی ، ماشین بیست کیلومتر بر ساعت یا سی کیلومتر ، بیشتر نرود که دست اندازها ماشین را خراب نکنند . این محاسبات جزئی ناشی از این بود که به همه ی گردان اشرافیت داشت . میدانست در تدارکات چه چیزی موجود است !؟ توی انبار چه چیزی هست و چه چیزی نیاز است ؟

ما رفتیم پشتیبانی لشگرمان ، آنجا ماسک نداشتند . پشتیبایی قرارگاهمان هم نداشت و ما مجبور شدیم پنج پله بالاتر رفتیم تا از خود اهواز بالاخره ماسک گرفتیم و آوردیم . خب این ها از دقت نظر ایشان نشأت می گرفت .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3641
  • نویسنده : حاج اسدالله سلیمانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه