• امروز : پنجشنبه, ۲۸ تیر , ۱۴۰۳
ما مامور شدیم به طرح برنامه و اطلاعات عملیات

عملیات کربلای یک به روایت حاج اصغر معصومی

  • کد خبر : 2811
عملیات کربلای یک به روایت حاج اصغر معصومی

من قبل از عملیات کربلای یک به منطقه آمدم و به گردان رفتم . چند روزی گذشت و گفتند بچه ها سوار شوید تا به عملیات برویم . ما در حالی که نمی دانستیم کجا می رویم سوار شدیم ، وقتی سوار مینی بوس شدیم من تب کردم و حالم بد شد و در ماشین […]

من قبل از عملیات کربلای یک به منطقه آمدم و به گردان رفتم . چند روزی گذشت و گفتند بچه ها سوار شوید تا به عملیات برویم . ما در حالی که نمی دانستیم کجا می رویم سوار شدیم ، وقتی سوار مینی بوس شدیم من تب کردم و حالم بد شد و در ماشین خوابیدم تا به مقصد رسیدیم.

نزدیکی های مهران بین صالح آباد و مهران بودیم ، کنار رودخانه کنجان چم در شیارهای کوه بچه ها را جا داده بودند تا هواپیماهای دشمن ایشان را نبینند . ما هم در یکی از شیارها مستقر شدیم.

روز اولی که آنجا مستقر شدیم من تب داشتم و حالم بد بود . شهید حاج ناصر اربابیان گفت برادر معصومی را به بهداری ببرید . من را سوار ماشین کردند و به بهداری بردند . خیلی ضعیف شده بودم ، به من سرم وصل کردند . برگشتم اما اشتها نداشتم و چیزی نمی توانستم بخورم.

شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان) به حاج ناصر گفته بود که شما کار دسته بندی را انجام دهید . خدا رحمت کند شهید پیام پوررازقی آن جا بود و بچه ها را با حاج ناصر دسته بندی میکردند . حاج ناصر من را جزء نیروهای حاج موسی انصاری دسته بندی کرد .

حاج موسی انصاری که مسئول دسته مان بود ، به من گفت شما باید معبر بزنید ، آمادگی داشته باشید.

فردای آن روز دوباره من حالم بد شد . حاج ناصر اربابیان گفت برادر معصومی حالش بد است مجدداً به درمانگاه ببریدش و من را به درمانگاه بردند . در آن دو سه روز نتوانستم چیزی بخورم . من را معاینه کردند سرم وصل کردند و دوباره برگشتم .

پیام پوررازقی یه کم زبانش می گرفت . با همان زبان شیرنش گفت برادر معصومی چی شده؟ گفتم در این دو سه روز خیلی حالم بد شده . گفت چی میل داری ؟ گفتم هیچی نمی توانم بخورم . پیام رفت برایم کمپوت گیلاس آورد و باز کرد و من آرام آرام فقط آبش را خوردم . بعداً من فهمیدم که حصبه روده گرفته بودم . چهار روزی را آنجا بودیم و پیام پوررازقی پرستارم شد .

بعد از نماز مغرب و عشاء حاج ناصر همه را جمع کرد . هوا گرم بود و تعدادی از بچه ها بیرون از مقر ، روی کوه هم می نشستند چون آنجا خنک بود . حاج ناصر گفت همه بیایند داخل و جمع شوند . بچه ها که جمع شدند حاج ناصر گفت همه ی دسته ها به هم خورده است و دسته بندی جدید کردم .

عملیات کربلای چهار به روایت حاج جعفر طهماسبی

شروع کرد به خواندن اسامی و گفت حاج موسی انصاری با فلانی و فلانی و فلانی و اسم من در آنها نبود . من خیلی مریض احوال بودم ، صبر کردم تا همه را بخواند .

حاج ناصر گفت بچه هایی که باید مامور شوند و با بچه های طرح برنامه و اطلاعات و بروند و بلدوزر بیاورند این ها هستند : مسئول دسته برادر اصغر معصومی و نیروهایش فلانی و فلانی و فلانی . سه تا نیرو به من داد. من با وضع بیماریی که داشتم خیلی به هم ریختم و ناراحت شدم. با عصبانیت پیش حاج ناصر رفتم و گفتم آخه مرد حسابی چرا این کار را کردی؟ حاج ناصر گفت: بچه ها دارند نگاه می کنند یه کم آرام باش ، بهت می گویم!

گفتم چرا من را کنار گذاشتی ؟ من می خواستم معبر بزنم !

من را به کناری کشید و گفت: تو هم مسئولیتی داری و الان مسئولیتت بیشتر از آنهاست .  همین که عملیات شروع شد باید بتوانی لودر ها را ببری تا بچه ها بتوانند سنگر بزنند و این کار بزرگیست ، کار خودت را کوچک نبین! خلاصه مقداری برای من توضیح داد و من را قانع کرد.

ما شب عملیات رفتیم بعد و از اینکه دستور عملیات داده شد بچه ها رفتند جلو ما هم با بچه های طرح برنامه که راه را نشان می دهند ، سوار بلدوزر شدیم و حرکت کردیم و رسیدیم به جایی که دیدیم معبرها زده شده اما آخرین سیم خاردار هنوز باز نشده است ، ولی بچه ها رد شده بودند.

در یکی از معبر ها دیدم که یکی ، دو تا از بچه ها آتیش گرفته بودند و شهید شده بودند . در کوله پشتی شان ، خرج آرپیچی وجود داشت و ظاهرا وقتی دشمن آتش ریخته بود ، علف های اطراف شان آتش گرفته بود و خرج بچه ها هم آتش گرفته بود و بچه ها شهید شده بودند . حاج موسی انصاری جنازه اش آنجا بود . من هم قرار بود در دسته ی حاج موسی باشم اما توفیق نداشتم.

عملیات والفجر مقدماتی به روایت حاج محمد غلامعلی

ما باید معبرها را بزرگ می کردیم که لودر ها رد شوند . حرکت کردیم اما ما راه را بلد نبودیم . بچه های اطلاعات راه بلد بودند و ما هم همراه ایشان رفتیم و به لودر ها رسیدیم .

وقتی ما بالای لودرها رفتیم ، عراقی هایی که در سنگرهایشان بودند به سمت ما شلیک می کردند . اما کار خدا بود که گلوله هایشان به ما اصابت نمی کرد . تا اینکه جایی رسیدیم که مرحله اول باید تمام می شد . به کله گاوی رودخانه رسیدیم و گفتند همان جا بمانید .

به ما دستور داده بودند که همان جا لودرها و بلدوزر ها را که دیدید باید آنها را رها کنید و خودتان برگردید . یعنی ماموریت شما تا همانجاست . اما وقتی من اوضاع آن جا را دیدم فکر کردم باید بمانیم و نباید برگردیم . اتفاقا در یک دسته ی دیگر سید علی اکبر ریحانی بود که به آنجا رسید و من را دید . گفت اصغر چه کار کنیم؟ بچه ها به من فشار آوردند که برگردیم . سید محمد مسئولیت شرعی انداخته گردن ما که درست هم می گفت ، کارمان تمام شده بود و باید برمی گشتیم .

من تمام بدنم درد می کرد و تب داشتم اما نشستم و دیدم که خط به هم ریخته است . مسئول محور نبود ، مسئول گردان نبود و هیچ مسئولی آن جا نبود . باید برمیگشتیم اما دیدم که بچه های گردان های رزمی ، گوششان به ما است و نمیشود آنها را رها کنیم و برگردیم . خلاصه گفتم برنگردید …

بعد دیدم سید علی اکبر آمد و گفت : اصغر ! بعضی از راننده های این لودر و بلدوزر ها حاضر نیستند بروند و خاکریز بزنند . ظاهرا بعضی از راننده بلدوزر ها ، شرایط را مناسب احداث خاکریز نمیدانستند .

به بچه ها گفتم برید بالا سرشان و حتی اگر به زور اسلحه نیاز بود ، بگویید باید خاکریز بزنند. نمیشود خاکریز نزنند چون عراقی ها خیلی به ما نزدیک هستند و حتما باید خاکریز بزنیم.

خمپاره 60 و تیر می زدند ، البته کم می زدند، اما اگر بهشان مهلت بدهیم می آیند جلو .

عملیات خیبر به روایت حاج علی بهجانی ممقانی

بچه ها را فرستادم سراغ لودرها و بلدوزری ها ، راننده ها مشغول شده بودند به کار اما بعضی شان هم تمرد کرده بودند . شنیدم یکی از بچه ها هم مجبور شده و اسلحه کشیده بود و به راننده لودر گفته اگه خاک ریز نزنی با اسلحه می زنمت .

حدود یک ساعت و نیم من آنجا بودم . حال ندار بودم ولی ماندم چون اگر برمیگشتم و بچه ها پشت سر من می آمدند افتضاح بار می آمد .

بعد از اینکه خاک ریز ها را زدیم گفتم به بچه ها  آرام آرام بروید و من هم پشت سرتان می آیم حدود 8 نفر و شاید بیشتر بودیم و داشتیم به عقب می آمدیم که دیدیم توپ های 106 که روی  جیپ ها سوار است در حال رد شدن هستند ، دست تکان دادیم و آن ها ما را در تاریکی دیدند . گفتند کجا می روید؟ ما گفتیم که بچه های تخریب و بچه های سید محمد هستیم . تا به آنها گفتیم بچه های سید محمد هستیم ، شناختند و گفتند کجا می روید ؟ گفتیم می خواهیم به عقب برگردیم. گفتند بپرید بالا .

خدا خیرشان بدهد آنها ما را تا عقب رساندند . همان جا هم یکی ، دو تا آرپیچی طرفمان آمد . فهمیدیم که بچه ها از اینجا رد شدند ولی عراقی ها هنوز در سنگرهایشان پنهان شده بودند . باید پاکسازی می شدند که ماند برای فردا . بعد از آن خیلی حالم بد شد که من را به درمانگاه فرستادند و همانجا ماندم . من را با مجروح ها به تهران فرستادند.

 

به روایت حاج اصغر معصومی

 

 

تصاویر مربوط است به :

ساعت 12 شب سه شنبه سوم تیرماه 65
حاج علی فضلی به فرمانده هان گردان ها و واحدها لشگر 10 دستور داده بود که برای زدن ماسک شیمیایی محاسن ها تون رو کوتاه کنید
اما وقتی همه ی فرماندهان اومدند بعضی هاشون محاسن هاشون رو کوتاه نکرده بودند و حاج علی به خاطر تمرد از امر فرماندهی همه شون رو تنبیه کرد.در تاریکی شب کنار جاده ایلام – مهران همه رو به یه ستون یک سینه خیز برد . به روایت حاج جعفر طهماسبی

 

 

 

 

 

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2811
  • نویسنده : حاج اصغر معصومی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

20تیر
ماموریت دونفره با شهید حاج عبدالله نوریان
شیوه ی فرماندهی فرمانده گردان تخریب اینگونه بود

ماموریت دونفره با شهید حاج عبدالله نوریان

17تیر
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مجید بختیاری
این خاطره ای بود که من در بدو ورودم از حاج عبدالله داشتم

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مجید بختیاری

ثبت دیدگاه