• امروز : پنجشنبه, ۱۰ خرداد , ۱۴۰۳
دست شفاعت و اخوت با شهید سید محمد زینال حسینی

عملیات کربلای پنج به روایت حاج اسماعیل گوهری

  • کد خبر : 3981
عملیات کربلای پنج به روایت حاج اسماعیل گوهری

عملیات کربلای پنج درواقع یک عملیات تعجیلی برای غافل گیری دشمن بود . عملیات کربلای چهار، تقریبا پانزده روز قبل از عملیات کربلای پنج اتفاق افتاد . به خاطر لو رفتن عملیات و عدم الفتحی که شکل گرفت ، دشمن جشن و شادی به پا کرد و در همه ی رسانه های دنیا اعلام کرد […]

عملیات کربلای پنج درواقع یک عملیات تعجیلی برای غافل گیری دشمن بود . عملیات کربلای چهار، تقریبا پانزده روز قبل از عملیات کربلای پنج اتفاق افتاد . به خاطر لو رفتن عملیات و عدم الفتحی که شکل گرفت ، دشمن جشن و شادی به پا کرد و در همه ی رسانه های دنیا اعلام کرد که جلوی عملیات ایران را گرفتم و آنها را سرکوب کردم . جوری در ارتش ایران جا انداخته بودند که تا مدت ها ایران کاری نمی تواند انجام بدهد چون در این عملیات حسابی شکست خورده است .

این در حالی است که وقتی عملیات لو رفت ، یک بخش کوچکی از رزمنده ها وارد عملیات شده بودند و آن یگان های اصلی که باید عبور می کردند وارد عمل نشده بودند . یکی از یگان های اصلی که بعد از شکستن خط باید ادامه می داد ، لشگر سیدالشهدا بود . لشگر سیدالشهدا در خرمهشر مستقر بود اما چون عملیات لو رفت و عملیات لغو شد ، ما اصلا وارد عمل نشدیم . دشمن به خاطر آن که در دنیا بزرگ نمایی کند ، گفته بود عملیات ایران شکست خورده و تعداد زیادی تلفات و اسیر گرفتیم . بنابراین در تحلیل هایشان به این نتیجه رسیدند که تا مدت ها ایران نمی تواند حرکتی انجام بدهد . اما در واقع خیلی از یگان ها آسیبی ندیده بودند و در عقبه هایشان بودند . دقیقا پانزده روز بعد از عملیات کربلای پنج در حالی که دشمن سرگرم جشن و پایکوبی اش بود ، عملیات کربلای پنج انجام شد .

یک مقدار بالاتر از منطقه ی جزیره ی ام الرصاص که در اروند است منطقه ی شلمچه واقع شده است و عملیات کربلای پنج در شلمچه آغاز شد . نیروهای آماده ای که داشتیم درواقع آن شب وارد عملیات شدند و عملیات پیروزمندی را رقم زدند .

در شب عملیات کربلای پنج ، شهید آقا سید محمد زینال حسینی ما راهی خط کرد . یعنی با همدیگر به خط مقدم رفتیم . ایشان تا پای خط آمد و ما را یکی یکی از زیر قرآن رد کرد . در حالی که لباس غواصی تن ما بود و آماده ی عملیات بودیم ، یک صحبت سر پایی با ما کرد و قسممان داد که هر وقت مأموریتتان تمام شد برگردید و ادامه ندهید .

در عملیات ، هر کس یک مأموریت مخصوص خودش را داشت . حاج سید محمد زینال حسینی و حاج عبدالله نوریان خیلی روی نیروها حساس بودند . همیشه نگران بودند که بچه ها بعد از اتمام ماموریت هایشان ، جلوتر بروند و اتفاقی برایشان بی افتد . چون بچه ها شوق داشتند ادامه بدهند و از آنجایی که عملیات ها معمولا چند مرحله ای بود ، فرماندهان گردان نگران بودند که برای مراحل بعدی نیرو نداشته باشند و تلفاتی بدهیم و نتوانیم ادامه ی عملیات را انجام بدهیم . به همین خاطر خیلی تاکید و سفارش می کردند که مأموریتی که به شما محول شده است ، به محض این که تمام شد برگردید . من یادم هست که قسم میدادند و میگفتند : تو را به فاطمه ی زهرا برگردید . واقعا قسم می  دادند .

یک روایت از فوتبال بازی کردن شهید نوریان

در شلمچه ، منطقه آب گرفتگی داشت . شهید سید محمد زینال حسینی ما را راهی کرد و ما به سمت دشمن حرکت کردیم .  آن جا ما یک گروهی بودیم که حاج ناصر اربابیان مسئول گروه ما بود . رزمنده های تخریب به تناسب مأموریت هایشان در گردان های مختلف برای معبر زدن تقسیم شده بودند . ما هم ماموریت خاصی داشتیم و همه مأموریت ما در آب بود . ما دو سه کیلومتر شنا کردیم تا به محدوده ی صد و پنجاه متری از خط دشمن رسیدیم .

آن شب ما یک گروه خاصی بودیم و ماموریت مان انفجار دژ شلمچه بود . در شلمچه ، یک آب گرفتگی با حجم زیاد در جلوی خط عراقی ها بود . آن منطقه ، قبلا خاک ریز ، تپه و سنگر بود ولی عراق برای آن که از نفوذ رزمنده ها جلوگیری کند ، در منطقه آب انداخته بود . بین ما و خط مقدم دشمن کاملا آب بود . به همین خاطر ما باید با لباس غواصی می رفتیم . از این طرف هم نزدیک به هزار نفر از نیروهای رزمنده سوار قایق شده بودند و آماده بودند تا پس از انفجار دژ شلمچه حرکت کنند و بروند به پشت نهرهایی که در منطقه بود . باید با قایق حرکت می کردند .

عراق در منطقه آب انداخته بود و یک سری خاک ریزهای دوجداره ای از داخل آب بیرون آمده بود . دو رشته خاک ریز در موازات به سمت خط دشمن ، حدود یک متر یا یک متر و نیم ، از آب بیرون آمده بود و هم وسط این دو خاکریز و هم اطرافشان آب بود . انتهای این خاک ریزها که به سمت دشمن می رفت ، در فاصله ی صد یا صد و پنجاه متری از سنگرهای عراقی بسته می شد . مأموریت ما این بود که این مسیر را برویم و به صد متری دشمن برسیم و آن جایی که خاک ریز بسته می شود را منفجر کنیم تا راه برای قایق ها باز شود و دیگر مانعی بر سر راهشان نباشد و مستقیم به معبری بروند که رزمنده ها برای نیروهایشان باز می کنند . آن شب آقا سید محمد ما را راهی کرد و رفتیم . الحمدالله مأموریت ما با موفقیت انجام شد . آن مهمات و خرج گود ها و نیترات هایی که برای انفجار همراه داشتیم را بردیم و به آن خاک ریز رسیدیم . درگیری تقریبا شروع شده بود و ما هم شروع کردیم به مسلح کردن دژ . تقریبا نزدیک صبح بود که انفجار انجام شد و قایق ها حرکت کردند . وقتی حرکت کردند راهشان باز بود و رفتند و به آن مقصدشان که خط دشمن و ادامه ی عملیات بود رسیدند .

نمی گذاشت ناتوانی جسمی اش او را عقب بیاندازد

عملیات کربلای پنج مراحل مختلفی داشت . آقا سید محمد زینال حسینی توصیه کرده بود و گفته بود وقتی مأموریت را انجام دادید برگردید ، ما هم برگشتیم . چند روز بعد ، مجددا برای شرکت در مراحل بعدی عملیات ، با آقا سید محمد و چند تن از بچه ها به خط رفتیم . بعثی ها سنگرهای نونی شکلی را تعبیه کرده بود که کاملا به منطقه اش مشرف بود و به دست ما افتاده بود . منطقه تصرف شده بود ولی عملیات ادامه داشت و باید به جلوتر می رفتیم . فکر کنم مرحله ی دوم عملیات بود که ما و آقا سید محمد و چند نفر دیگر برای انجام ماموریت رفتیم . حداقل پنج شش نفر بودیم . یکی دو نفر هم از بچه های گردان های دیگر بودند . شهید حسین اسلامی که از بچه های اطلاعات بودند هم آن شب با ما بود که همان شب هم کنار ما شهید شد .

خاطره ی جذابی که با آقا سید محمد از شب دوم داریم مربوط به همین زمان میشود . منطقه شدیدا بمباران و گلوله باران می شد . عراق روز ها بمب خوشه ای می ریخت و به همین دلیل  بچه ها در تمام طول روز در سنگر بودند و شب ها هم خمپاره بود . آن شب ، قبل از غروب آفتاب ، منطقه بمباران خوشه ای شد که این بمب ها کنار سنگر ما افتاد و یادم هست خیلی از رزمنده ها جرات نمی کردند به سمتشان بروند .

من که این خاطره را دارم تعریف می کنم می خواهم یک مژده ای به همه ی رفقای تخریبچی بدهم که آقا سید محمد قول دادند همه ما را شفاعت می کنند .

عملیات باید ساعت نه-ده شب شروع می شد . ما نماز مغرب را خواندیم و آقا سید ما را در یک سنگر خیلی کوچک و جمع و جور و خیلی فشرده جمع کرد . آن جا از عملیات و این که هدفمان چی هست و چه کاری می خواهیم انجام بدهیم صحبت کرد . نکته ی مهم صحبت های آقا سید این بود که منطقه ی این عملیات شناسایی نشده است . بچه های اطلاعات گفتند ما فقط یک بار مسیر را برای شناسایی رفتیم و برگشتیم و آنقدر در منطقه درگیری شدید بود که نتوانستیم شناسایی را بطور کامل انجام بدهیم . از خطرات ماموریت و اهمیت ماموریت هم صحبت کردند . آقا سید گفتند که عملیات به این صورت است و خیلی هم سخت است . چون منطقه کوچک بود و عملیات در آن واقعا هم سخت بود . انصافاً آتش دشمن بسیار شدید بود و اصلا قطع نمی شد . یک وقت ممکن است در منطقه ای عملیات شود و نیرو خودش را در حالی به خط دشمن می رساند که هیچ خبری از آتش سنگین و تیر و خمپاره نیست ولی در این منطقه قبلا عملیات شده بود و هم دشمن هشیار بود و هم می خواست منطقه را پس بگیرد . هرشب می زد و هر شب پاتک می زد و هر شب گلوله باران می کرد . قدم به قدم این منطقه را می زد . حتی بعضی اوقات ما از سنگر هم نمی توانستیم بیرون هم بیاییم و ناچار برای آن که به عملیات برویم بیرون آمدیم . آقا سید محمد از سختی ها و مشکلات عملیات گفتند . آقا سید محمد می دانست که ممکن است بعضی از بچه ها از عملیات برنگردند و امکان دارد خیلی از بچه ها و حتی خودش شهید بشوند . ما را نصیحت کرد و سفارش و صحبت کرد .

عملیات والفجر هشت به روایت حاج مسعود تاج آبادی

نکته ای این جاست که من یادم نمی رود و به همین دلیل درواقع اسم این خاطره را دست شفاعت آقا سید میگذارم . آقا سید دستش را گذاشت و همه بر روی دست ایشان دست بیعت گذاشتند . هفت – هشت – ده دست بالا رفت . یکی دو نفر از بچه های گردان هم بودند . آقا سید گفت از این سنگر که بیرون رفتیم ، نمی دانیم چه اتفاقی می افتد . به مادرم فاطمه زهرا قسمتان می دهم ، هر کسی که شهید شد دیگران را شفاعت کند . من گفتم : شما سید هستید ، شما باید قول بدهید و ما از شما باید تعهد بگیریم . آقا سید گفت من هم قول می دهم که اگر شهید شدم ، همه ی رفقا را شفاعت می کنم . برای ما این صحنه لذت بخش بود . هم روحیه به ما داد و هم خیالمان راحت بود که اگر اتفاقی افتاد ، یک شفیعی داریم .

شهید سید محمد زینال حسینی هم واقعا آدم مهربانی بود و هم در کار ، خیلی قاطع و جدی بود . اما دل رحم و مهربان بود . یقینا ما اول با توکل به خدا و  بعد هم شفاعت رفیق های شهیدمان دلمان به این دنیا خوش است . که اگر یک روزی به هر طریقی خدا ما را ببرد ، دلمان به شفاعت رفقایمان گرم است بالاخص به آقا سید که الگویی برای ما بود .

خلاصه ما رفتیم و به سمت دشمن حرکت کردیم . درگیری خیلی سختی اتفاق افتاد که آن جا یادم هست شهید حسین اسلامی  از بچه ها ی اطلاعات بود درکنار من تیر خورد و همان جا هم جا ماند . خیلی هم تلاش کردیم که ایشان را برگردانیم اما انقدر که منطقه به هم ریخته بود و انقدر که گل و شل و آب و نیزار و نخل بود که نتوانستیم . فکر می کنم حاج ناصر اسماعیل یزدی یکی دو مرحله رفتند که پیدایش بکنند اما پیدا نشد . اصلا نمی دانم چه اتفاقی افتاد . شاید افتاد در آب که ما ندیدیمش .البته چند سال بعد الحمدالله در تفحص پیدا شد .

الحمدالله آن عملیات انجام شد و با موفقیت هم انجام شد و به عقب برگشتیم .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3981
  • نویسنده : حاج اسماعیل گوهری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه