• امروز : پنجشنبه, ۳۰ فروردین , ۱۴۰۳
گفت مادرم مریض شده و دلم پیش مادرمه

روزی که پاسدار وظیفه شهید حاج قاسم اصغری به گردان تخریب آمد

  • کد خبر : 2972
روزی که پاسدار وظیفه شهید حاج قاسم اصغری به گردان تخریب آمد

همونطور که میدونید در رابطه با شهید حاج قاسم اصغری خیلی حرف ها زده شده . از شجاعتش ، از روی سیم خاردار خوابیدنش و از اخلاقیاتش خیلی صحبت ها شده. مقر گردان تخریب اون زمان یعنی قبل از عملیات والفجر 2 ، توی کوه دشت بود . شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) و […]

همونطور که میدونید در رابطه با شهید حاج قاسم اصغری خیلی حرف ها زده شده . از شجاعتش ، از روی سیم خاردار خوابیدنش و از اخلاقیاتش خیلی صحبت ها شده.

مقر گردان تخریب اون زمان یعنی قبل از عملیات والفجر 2 ، توی کوه دشت بود . شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) و شهید حاج سید محمد زینال حسینی (معاون گردان) اکثرا میرفتند به منطقه برای شناسایی و جلسات و در مقر گردان نبودن و من به عنوان خادم بچه ها بودم . به من گفته بودن مراقب گردان باشم اونجا .

گردان تخریب هم طبق روال هرجا که تیپ یا لشکر اردو میزد ، دور تر از بقیه ی گردان ها بود . این به خاطر انفجارات و رزم شبی که معمولا گردان تخریب داشت و به خاطر مهماتی بود که ما داشتیم . ما چون دفاع میکردیم ، همیشه از بقیه گردان ها جدا بودیم .

یه سری نشسته بودیم توی چادر و حوصلمونم سررفته بود که دیدیم نیروی سرباز آوردن برامون . چهار پنج نفر بودند .اگر اشتباه نکنم شهید فیروزبخت جزو ایشان بود. اومدن داخل سراغ فرمانده گردان رو گرفتن و ما میگفتیم چیکار دارید ؟ از طرفی هم یه شلوار گرم کن پوشیده بودم و قیافم به هرکسی میخورد بجز مسئول گردان .

حاج قاسم اصغری پرسید فرمانده کیه ؟ هرچی میگفتیم کارتو بگو ، گفت با فرماندتون کار داشتم ! گفتم حالا بگو حرفتو بزن شاید کمکی از دستمون برومد اما ایشان محل نداد و رفت .

دقیقا یاد اوایل اعزام خودم افتادم که با حاج عبدالله این برخورد رو داشتم . زیر نظر گرفتمش و دیدم خیلی توی خودشه . صداش کردم گفتم بیاد و با همه اونایی که تازه اومده بودن یه صحبتی کردیم و دیگه فهمیدن ما اونجا یه مسئولیت کوچیکی داریم .بعد که مرخصشون کردم ، اینو نگه داشتم و گفتم حالا مشکلت چیه ؟ گفت آقا شما کاری از دستت برنمیاد ! گفتم تو بگو شاید براومد .گفت مادرم مریضه ، کسی هم نیست مراقبش باشه ،فکرم درگیر مادرمه. گفت : میخواستم خدمتم عقب تر بیوفته که قبول نکردن . دیگه اومدم و تمام فکر و ذهنم پیشه مادرمه . گفتم خب چقد مرخصی میخوای؟ گفت یکی دوماه ! توقع ام زیاده .

روزی که با شهید علیرضا پیکاری قهر کردم

یه برگه براش نوشتم و گفتم برو کارگزینی . رفت و اومد ، با تعجب گفت : مرخصی رو دادن . گفتم خب برو کارت و انجام بده بیا ، چون اینجا آدم باید فکرش باز باشه . گردان تخریب گردان حساسیه . ایشون رفت و بعد از مدتی برگشت اما با یه روحیه ی بالا . یعنی از همون اول با جون و دل کار میکرد . اصلا انگار نه انگار سرباز بود که فقط بخواد خدمت بگذرونه . روحیه اشش بالا بود و شجاعت خاصی داشت . خیلی هم مهربون و تو دل برو بود . خیلی زود با بچه ها جوش خورد . در کنار همه اینها جذبه خاصی هم داشت . وقتی حاج عبدالله اومد و صحبتش شد ، به حاج عبدالله گفتم خیلی نیروی خوبی میشه  .حاج عبدالله گفت یکی از فرمانده های خوب میشه .

دیگه شهید حاج قاسم اصغری مونده بود توی گردان و بعد از اینکه خدمتش تموم میشه ،حاج عبدالله مثل ماها جذب سپاهش کرد . حاج قاسم هم جزو اونایی بود که جذب سپاه شد و بعد از خدمتش هم تو سپاه موند .

در عملیات عاشورای سه بود که فهمیدم شهید حاج قاسم اصغری روی سیم خاردار خوابیده . خب این اولین تجربه ای بود که تو جنگ اتفاق افتاده بود و یه جورایی الگو شد که چند جا دیگه هم این اتفاق افتاد و بقیه هم این کارو کردند و خودش یه نوع آموزش شد برای وقتی که مثلا عملیات لو میره و فرصتی نیست برای قطع کردن سیم خاردار که از این روش استفاده بشه . همون موقع هم حاج عبدالله گفتش که سعی کنید که هر یک تخریبی که به گردانی مامور میشوند ، یکی دوتا ازین برزنتا ببرین به جای اینکه نیرو بخوابه ، برزنت رو پهن کنید روی سیم خاردار که نیروها بتونن راحت تر برن .

بعد ها متوجه شدیم حاج عبدالله به ارتفاعات بازی دراز رفته

این عمل شهید حاج قاسم اصغری زبان زد همه شد و شجاعت بی نظیری از خودش نشون داد . من اون لحظه خب توی محور دیگه بودم و ندیدمش ولی بعدا که بدنش و دیدم ، به روی خودش نمیاورد ولی خب درد داشت .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2972
  • نویسنده : حاج داوود پاداشی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه