• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
رسول گفت همه کنسروها را قاطی کنیم

رسول میگفت : بگو من فرمانده تان هستم …

  • کد خبر : 2893
رسول میگفت : بگو من فرمانده تان هستم …

خدابیامرزد من یک برادر خانمی داشتم قبلا در واحد توپ خانه بود . شهید حاج رسول فیروزبخت هم قبل از اینکه به تخریب بیاید در توپ خانه بود. رسول با برادر خانمم دوست بود و من نمی دانستم . به رسول گفتم به اهواز برویم و دوری بزنیم و من برادر خانمم را ببینم و […]

خدابیامرزد من یک برادر خانمی داشتم قبلا در واحد توپ خانه بود . شهید حاج رسول فیروزبخت هم قبل از اینکه به تخریب بیاید در توپ خانه بود. رسول با برادر خانمم دوست بود و من نمی دانستم . به رسول گفتم به اهواز برویم و دوری بزنیم و من برادر خانمم را ببینم و برگردیم. گفت: برادرخانمت کیه؟ گفتم از بچه های توپ خانه بوده است. گفت : اسمش چیست و من گفتم : فلانی است.

گفت : می شناسمش و با هم رفتیم . خلاصه رفتیم و چادرشان را پیدا کردیم و پیششان رفتیم.

تا رسول را دید شروع کرد به روبوسی و احوالپرسی . من گفتم محمود مگر رسول را می شناسی . یک کیفی از جیبش بیرون آورد و گذاشت در جیب برادر خانمم و گفت : محمود بگو که من فرمانده تان بودم !

محمود گفت: حاج رسول الکی نگو . ظهر بود و محمود گفت ناهار می مانید؟ ما کنسرو داریم . من هم گفتم : بله می خوریم .

محمود هم رفت و چهار پنج کنسرو تن ماهی و قورمه سبزی و کنسرو لوبیا و قیمه آورد.

رسول گفت : کنسروها را قاطی کنیم . همه‌ی کنسروها را قاطی کرد. برادرخانمم وقتی این صحنه را دید رنگش عوض شد . به هر حال کنسرو ها را خوردیم و خداحافظی کردیم و رفتیم.

بعداً متوجه شدیم که بعد از ما سه روز بستری شده بود به خاطر این که کنسروها را با هم خورده بود. گفتم رسول برادرخانم ما را تو کشتی .

حاج رسول می خواست جبران کند . در حسینیه نشسته بودیم . مد شده بود که بچه ها سرم ها را بر می داشتند و می بافتند و فشنگ درست می کردند . ما هم ته حسینیه نشسته بودیم. رسول امد پیش ما  و گفت الان یک هدیه برایت می آورم . در صف های جلویی نشست و با یکی از بچه ها درگوشی صحبت کرد. و با یک فشنگ پیش ما آمد .

امروز در رکوع نماز یک چیزهایی نشانم دادند ...

گفت: این به تلافی قضیه ی محمود . گفت : این فشنگ را بچه ها بافتند . گفت : رفتم پیشش نشستم و گفتم من خیلی از این خوشم آمده و چشمم این فشنگ را گرفته است . یا چشم من را دربیار و یا این را به من بده. ایشان هم داد . من هم به شما می دهم. گفتم : دستت درد نکنه و هنوز هم در منزلمان است

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2893
  • نویسنده : حاج ناصر اسماعیل یزدی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه