• امروز : پنجشنبه, ۳۰ فروردین , ۱۴۰۳
آشنایی با شهید حاج قاسم اصغری

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج فیاض قائد

  • کد خبر : 3508
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج فیاض قائد

بنده فیاض قائد هستم. توفیق داشتم که در سال های جنگ برای دفاع از کشور و کیان اسلامی کشور، در جبهه های جنوب و غرب حضور داشته باشم . بنده از سال شصت و سه در شهر قدس آن زمان  در کارهای پرسنلی معمولا سعی می کردم به بچه های بسیج و سپاه کمک کنم […]

بنده فیاض قائد هستم. توفیق داشتم که در سال های جنگ برای دفاع از کشور و کیان اسلامی کشور، در جبهه های جنوب و غرب حضور داشته باشم . بنده از سال شصت و سه در شهر قدس آن زمان  در کارهای پرسنلی معمولا سعی می کردم به بچه های بسیج و سپاه کمک کنم . کار آن ها اعزام بچه های بسیجی به جبهه بود . من با شهید گودرزی کار می کردم که اولین بار شهید حاج قاسم اصغری را هم در آنجا دیدمشان. شهید حاج قاسم اصغری بعضی اوقات می آمد به دوستانش سر بزنند . معمولاً روزهای اعزام هم می آمدند و برای بچه های اعزامی صحبت میکردند . من هم ایشان را آنجا دیده بودم و آن جا باهاشون آشنا شدم و میدونستم که از بچه های جنگ هستند .

من از سال شصت و سه در بسیج بودم و بالاخره توفیق حاصل شد و شرایطی پیش آمد که ما توانستیم پدر و مادرمان را بصورت نسبی راضی کنیم . سال شصت و شش دل به دریا زدیم و خودمان هم رفتیم . من خودم متولد چهل و هفت هستم . سال شصت و شش تقریبا نوزده ساله بودم که من کنکور را دادم و رفتم .

شهید گودرزی جزء بچه های سپاه بود . فکر میکنم ایشان پاسدار رسمی سپاه بودند . من که به پایگاه بسیج می رفتم ، با ایشان اشنا شدم و می توانم بگویم که جزء کسانی هستند که تا الآن هم نتوانستم  فراموش کنم . من در کل یک آدم تنبل و بعضی اوقات بی وفا هستم که دوستان را گاهی یادم می رود اما امکان ندارد سر مزار پدر و یا بستگانم بروم و سر مزار آقای گودرزی نروم . فکر میکنم سال بعد برادر کوچکشان هم شهید شد . ولی می توانم بگویم جزو آدم هایی بود که برای خودم الگو قرار داده بودم. هم متانتشان و هم شیوه ی برخوردشان بسیار تاثیر گذار بود .

لطف شهید سید محمد زینال حسینی فقط شامل برادرش شد

بالاخره آن جا آدم های مختلفی برای اعزام می آمدند . یک بخش از متقاضی هایی که می خواستند جبهه بروند ، کارگر ، دانشجو و دانش آموز بودند . آدم های بیکار هم بودند ، حتی می توانم بگویم آدم های معتاد بودند که بعضی از آن ها اعلام می کردند ما میخواهیم برویم جبهه . میگفتند اینجا نمی توانیم ترک کنیم ، می خواهیم برویم جبهه و آن جا ترک کنیم ، شما چرا مانع می شوید؟

من ،آنجا نحوه ی برخورد شهید گودرزی رو می دیدم که چطور با آدم ها برخورد می کنند . ما هم که در سن و سال جوانی بودیم ، فکر می کردیم حالا که بحث انقلاب و جبهه و بسیج هست ، همه باید ، نماز خوان و آب کشی شده باشند . ولی دیدیم که نه ، باید آدم های مختلفی را تحمل کرد و هدایت کرد به سمت جبهه و باید بهشون فرصت داد .

شاید خود من هم جزو کسانی بودم که بهم یک فرصتی داده شد .

بعضی اوقات خانواده های رزمندگان می آمدند و انتظار داشتند که یک جوری ، یک سنگی بیاندازیم در پرونده ی بچه هایشان که اگر خانواده از عهده فرزندش برنمی ایند ، ما یک کاری کنیم که اعزام نشوند و به جبهه نروند . آنجا هم واقعا می دیدم شهید گودرزی با چه متانتی واقعا این کار را می کرد می گفت وقتی پدر و مادر راضی نیستند ، حق با آن هاست.

شهید گودرزی وقتی میدید که متقاضی اعزام ، زیر سن قانونی هست، سعی می کرد مدیریت بکند و من این اخلاق ها را آنجا واقعا می دیدم و نحوه ی برخورد با دوست ، دشمن و رفیق را بیشتر از ایشان یاد گرفتم.

شهید بسطام خانی بجای من رفت که معبر بزند ...

شهید گودرزی در یکی از اعزام ها رفت و شهید شد . شاید همین شهید شدن ایشان باعث شد که من هم جبهه بیایم . شاید تا آن موقع اصلا به فکرش هم نیفتاده بودم که به جبهه بروم.

وقتی که من اعزام شدم سال شصت و شش بود و بعد از اینکه کنکورم را دادم ، موافقت نسبی پدرمادرم را کسب کردم و به جبهه آمدم . ثبت نام کردم ، آموزش دیدم و بعد از آموزش هم چون شهید قاسم اصغری را می شناختم به گردان تخریب رفتم . شهید اصغری قبلا هم گفته بود که من در واحد تخریب هستم و هر وقت آمدید جبهه به گردان تخریب بیایید . تقسیمی در لشگر سید الشهدا معمولا اختیاری بود و هر کسی هر کجا را دوست داشت میرفت آنجا . من همان اول تخریب را انتخاب کردم و به گردان تخریب رفتم .

آموزش های گردان تخریب تخصصی بود و صرفا برای کار تخریب بود . بعضی اوقات ، شب ها خشم شب و پیاده روی اتفاق می افتاد اما عمدتا آموزش ها در روز و حول محور کاشتن میدان مین، جمع آوری میدان مین ، نحوه کار گذاری مواد منفجره و کار کردن با مواد منفجره بود . عمدتا آموزش ها آموزش های تخصصی با محوریت میدان مین بود که اگر عملیاتی اتفاق افتاد و نیاز به حضور بچه های تخریب بود ، بچه ها چگونه وظیفه خودشان را انجام بدهند . می توانم بگویم نود درصد آموزش هایشان همین بود . کاشتن میدان مین نسبت به خنثی سازی اش کار سختی نیست . نود درصد آموزش ها سعی می کردند خنثی سازی میدان مین را آموزش بدهند ، چون سخت ترین کار هم همین بود.

شاید همان اول در روز هفت هشت ساعت وقتمان را به به مدت دو ماه ، آموزش دیدیم . من تقریبا در طی دو سال ، اعزام هایم را به گردان تخریب رفتم . سال اول ، شش ماه رفتم ، سال دوم هم سه ماه و خرده ای رفتم . شاید سه چهار تا مأموریت هم رفتم . مأموریت ها نهایتا یک روزه یا دو روزه بود . معمولا تخریبچی ها را در هیچ جایی بیشتر یکی دو روز نمی گذاشتند بمانند مگر این  که نیاز باشد . ولی در حالت عادی در خط مقدم هم نمی ماندیم ، کارمان را که انجام می دادیم و به مقر هایمان برمی گشتیم . وقتی هم به مقرهایمان برمی گشتیم ، روز از نو روزی از نو بود ، کار آموزش تخریب و بیشتر هم آموزش خنثی سازی میدان مین و جمع آوری میدان مین بود .

بواسطه ی رفاقت با شهید توحید ملازمی به گردان تخریب لشگر ده رفتیم

از دوره ی آموزشی بیشترین چیزی که یادم هست آموزش های اقای میسوری بود که ایشان هم از بچه های قلعه حسن خان بود . فکر کنم یک برادر کوچک تر داشت که من با ایشان هم کلاسی بودم و از آن موقع ایشان را می شناختم . خود ایشان معلم ریاضی بود . می دانستم آن موقع که ما دانش آموز بودیم ایشان معلم بود. نمی دانستم آن جاست ولی آنجا دیدمشان . بیشتر آموزش ها را ایشان می دادند. . آقای سلیمان آقایی هم در آموزش ها بودند ولی اسامی بقیه افراد یادم رفته است. آموزش های متعددی بود ، اما می توانم بگویم نود و پنج درصد آموزش هایمان تخریب بود . که سعی می کردیم تمرین کنیم و واقعا می توانم بگویم خیلی خوب آموزش دیدیم . حداقل ، آن چند باری که مأموریت به من داده شد که به صورت واقعی در میدان مین حضور داشته باشم ، دیدم انصافا آموزش ها خیلی دارد به من کمک می کند .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3508
  • نویسنده : حاج فیاض قائد
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه