• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
دو مدل رفتاری رایج بین بچه های تخریب

تقابل اسطوره ها و شرّ و شیطون های گردان تخریب به روایت حاج مسعود میسوری

  • کد خبر : 3479
تقابل اسطوره ها و شرّ و شیطون های گردان تخریب به روایت حاج مسعود میسوری

همونطور که حاج آقا تاج آبادی فرمودند ، اصطلاح اسطوره ها رو ، برادر حاج علی بهجانی ممقانی مُد کرد . بین بچه های گردان تخریب ، دو مدل رفتاری بوجود اومده بود . غیر از یک عده که نیروهای عادی بودند ، یک سری از بچه ها بودند که اینا خیلی شعائر مذهبی و […]

همونطور که حاج آقا تاج آبادی فرمودند ، اصطلاح اسطوره ها رو ، برادر حاج علی بهجانی ممقانی مُد کرد . بین بچه های گردان تخریب ، دو مدل رفتاری بوجود اومده بود . غیر از یک عده که نیروهای عادی بودند ، یک سری از بچه ها بودند که اینا خیلی شعائر مذهبی و مناسک رو رعایت می کردند . در واقع شده بود پرچم شعائر مذهبی و مستحبات رو خیلی خوب انجام می دادند و نمایش می دادند ، به این ها می گفتند اسطوره ها . چون اینها شلوغ نمی کنند ، شوخی نمی کنند ، به تدارکات تک نمی زنند .
به تک زدن از تدارکات میگن دزدی و کلاً شیطنت ندارند . خیلی جدی هم روی مستحبات یا مثلاً روی یک سری اعمال اصرار میکنن .

یک دسته از بچه ها هم بودند که می گفتند باید از ریا و ریاکاری پرهیز کرد . برای پرهیز از ریا هم نباید اعمالمون آشکار باشه . یه اعمالی رو مثل نماز جماعت و دعاهایی که دسته جمعی برگذار میشه ، می نشینیم و میخوانیم ولی اعمالی مثلاً نماز شب خوندن باید پنهانی باشه . به این دسته از بچه ها میگفتن شیطون ها ، شلوغ ها یا لات و لوت ها .
شهید حاج رسول فیروزبخت از نماز شب خوان های گردان بود اما خیلی سعی می کرد نماز شبش رو یواشکی بخونه تا کسی نفهمه . حاج رسول در ظاهر میگفت ، می خندید و شوخی می کرد . در واقع میخواست اینکه چقدر اهل توجه و مراقبه و ذکر باطنی قلبی هست رو نشون نده . بخاطر همین معرکه میگرفت و بچه ها رو میخندوند .

یک دسته از بچه ها اینها بودن که مثلا می گفتند باید فوتبال بازی کنیم ، در حالی که دسته ی اسطوره ها میگفتند که فوتبال بازی کردن غفلت است . بجای فوتبال بازی کردن ، باید مدام در حال ذکر باشید و اخلاص داشته باشید یا مثلا میگفتن از خیلی چیز ها پرهیز کنیم .
خلاصه به این قماش دوم میگفتیم لات و لوت های گردان یا داش مشتی های گردان و به اون ها هم می گفتیم اسطوره های گردان.
این دو دسته علیرغم این که باهم رفیق بودند ، اختلاف هم داشتن . بعضی هاشون رو میدیدی واقعا توی لات خونه بزرگ شده بودند مثل شهید تابش . یعنی از بچگی همه ی قواعد لاتی جلوی چشمشون بود اما خودشون کاملاً آدمهایی بودند که هیچ نقطه ی تاریکی در شخصیتشون نبود . یعنی من هیچ نکته تاریکی در اینها ندیدم . من حتی به اندازه سر سوزنی توی اینها تاریکی یا غفلت و اینجور چیزها نمیدیدم .
شهید غلامحسین رضایی خیلی بچه ی شوخ و با حالی بود ، خیلی باصفا بود ولی کاملا توی اعمال مثل شهید حاج رسول فیروزبخت بود . اما از اون طرف مثلاً ما شهید پیام پوررازقی داشتیم که جزو اسطوره ها بود و کارش خیلی درست بود و همه عاشقش بودند . همه بچه ها عاشقش بودند .

همیشه سیطره ی اخلاقی و معنوی شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) روی بچه های گردان خیلی بالا بود . یه موقعی هست که من توی یک اداره کار می کنم و رئیسی دارم که این رئیس کاملاً به من چیره است و من نمیتونم از فرمانش تخطی کنم . یعنی نمیتونم یک سری کارهای دیگه ای بکنم که اون دلش نمیخواد ولی توی دلم دوستش ندارم . حتی شاید توی دلم بهش دری وری هم میگم و یا در دلم ازش انتقاد دارم . مثلاً اگر بگن رییست رو عوض میکنیم و یکی دیگه رو بعنوان رئیس می گذاریم ، خوشحال میشم . حتی اگه بتونم خودم عزلش می کنم .
اما اینکه یک کسی به رفتارهای ظاهری آدم چیره باشه ، بلکه به قلب نیرو هاش هم مسلط باشه ، خیلی متفاوته . شهید حاج عبدالله نوریان یک همچین فرماندهی بود .

بعد از شهادت شهید حاج عبدالله نوریان ، شهید سید محمد زینال حسینی فرمانده گردان شد . شهید سید محمد جزو دسته ی اسطوره ها بود . توی رفتار ظاهری اسطوره ها رو تقویت می کرد و توی ذوق بچه های دیگه میزد و مهار شون می کرد . کلا حال بچه های لات و لوت و داش مشتی رو میگرفت.

انتقال فرماندهی از حاج عبدالله به آقا سید محمد و حاج مجید

یادمه که یکبار برادرمون ، حاج علیرضا شکاری داشت ادای یک شخصیت تلویزیونی به تام هَپَلی رو که طنز بود در می آورد . هپلی یه دونه از این شخصیت های برنامه کودک بود . مثلاً آدمی بود که حموم نمیرفت و موهاش بلند بود و ناخن هاش رو نمیگرفت . کلاً یک بچه شلخته ای بود .
علی شکاری توی مینی بوس نشسته بود و داشت ادا در می آورد . سید محمد خیلی از این کار ناراحت شد . اخم هاش رو کشید توی هم و برگشت یک نگاهی کرد و با یک حالت خاصی گفت چرا لغو میگی ؟
علیرضا شکاری خرد تو ذوقش و سید محمد هم عمدا زد توی ذوق علیرضا شکاری . علیرضا شکاری ساکت شد و ناراحت شد و بعد چند دقیقه گفت : من دارم روحیه میدم به بچه ها و بچه ها رو میخندونم و الا من خودم هم دل و دماغ کاری ندارم .

البته این هم یادمه که همین سید محمد تعریف میکرد و میگفت : وقتی که داشتیم با قایق میرفتیم سمت ام الرصاص برای عملیات ، دیدم بچه ها رفتن توی فکر مرگ و قبر و قیامت و رفتن توی فکر گناهاشون و این غلطه و نباید الآن افسرده یا سرخورده باشن . یه اشاره زدم به غلامحسین رضایی که خیلی بچه ی شیطون و شوخ طبعی بود و بچه ها رو خیلی خوب می خندوند . شهید غلامحسین رضایی اصولا آدم خنده رویی بود و خیلی هم اهل ذکر و توجه و این چیزها بود . در کل ، کارش خیلی درست بود ولی از نظر خندوندن هم توی شوخی های ظاهری خوب بود . گفتم برادر رضایی تو شروع کن . اونم بلند شد و شروع کرد به مسخره بازی در آوردن و بچه ها رو می خندوند . می گفت رسیدیم به مقصد و دیدیم یه جنازه عراقی روی زمین بود . شهید غلامحسین رضایی رفته بود روی شکم عراقی و بالا و پایین میپرید .

همونطور که بالا پایین میپرید ، با حالت طنز و لبخند های زیباش بچه ها رو میخندوند و میگفت : ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها که بچه ها مثلاً ببینند و خندشون بگیره و از اون حالت بیان بیرون .
میخوام بگم شهید غلامحسین رضایی با اشاره ی سید محمد این کار رو میکرد .
سید محمد اصالتا ، از لاتهای میدون خراسان تهران بود . یعنی اصلاً جزو اسطوره ها نبود ، خودش جز لات و لوت ها بود ولی چون فرمانده بود نمیتونست از اون بازی ها در بیاره .
حالا من یک مثال میزنم برای شما که ببینید سید محمد توی شیطنت کردن هم توانمند بود . زمان جوونی ما ، یک بوکسور قهرمان جهان به نام محمدعلی کلی داشتیم که مسلمان و شیعه بود . اون موقع خیلی به نام بود و قهرمان جهان بود و توی رشته بوکس یک بروسلی ای بود برای خودش .

یادمه یک دفعه سید محمد صحبت میکرد ، میگفت که این محمد علی کلی که قهرمان بوکس بود و همه رو حریف بود ، دلیل قهرمانیش این بود که رقص پای خیلی خوبی داشت . بچه ها آپارات آورده بودند و ویدئو و این چیزها که بعدش رقص پای محمد علی کلی رو نشون میداد یه تیکه هم رقص پای جمیله رو .

جهت اطلاع شما ، جمیله رقاص شماره یک زمان شاه بود که دیگه اوستای همه رقاص ها بود و با انقلاب از ایران رفت . میگن جمیله گفته بود روزی که برمیگردم به ایران ، روی پله‌های هواپیما ، وقتی دارم میام پایین ، میرقصم و میام . جمیله خیلی فجیع بود و کلا وقتی می خواستند راجع به رقاص ها حرف بزنند اون آدمی که اختلافش با اون های دیگه خیلی زیاد بود و خیلی فجیع تر بود همین جمیله بود.
سید محمد می‌گفت یک طرف رقص پای محمد علی کلی رو نشون میداد ، بعد یه تیکه هم رقص پای جمیله رو . سید محمد که این ها رو تعریف میکرد ، من هم گوش می دادم و یک لبخند میزدم و توی دلم می گفتم این آدم قالتاق جمیله رو هم میشناسه . البته این نبود که سید محمد نشسته باشه و رقص جمیله نگاه کرده باشه ، اما میگفت توی مستندی که دیدم ، یه تیکه رقص پای محمد علی کلی رو نشون میداد و یه تیکه رقص پای جمیله .

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

برادر ، حاج احمد خسروبابایی که راننده ی سید محمد بود و هرجا سید میرفت ، ایشون هم باهاش بود ، برای حاج اقا تاج ابادی تعریف کرده بود که رفتیم جلسه لشکر و توی جلسه سید محمد از یک موضوعی شاکی شده بود . توی جلسه یک چیزهایی گفت که اصلاً نپذیرفتن و اعصابش خرد شد . میخواست حال بچه های با معنویت جبهه رو بگیره . بلند شد گفت من اصلا میخوام تلفن بزنم خونه . جلوی در اتاق وایساده بود و می گفت الو ! مامان ! من می خوام دیگه بیام تهران . می خوام بیام واسم زن بگیری . اون دختره رو برو خواستگاریش …
تا سید اینو گفت ، همه گفتند : سید جبهه رو به هم نزن . یعنی چی می خوام برم زن بگیرم ؟ اصلا الان توی جبهه جاش نیست . بعد سید باز ادامه میداد و پشت تلفن میگفت : نه ! اونو نمیگم . اون دختر خوشگله ! اونو بگیر واسم …

سید محمد می خواست حال این ها رو بگیره ، برای همین جلسه رو ریخته بود به هم .
سید محمد اینطور نبود که بخواد لات بازی در بیاره ، اهل معنویت بود . اهل عشق به شهادت و عشق به خدا و بهشت و پیامبر و اهل بیت بود ، اما وقتی که پاش میوفتاد ، کم نمیاورد .

یعنی توی معنویتش کم از اون اسطوره ها نداشت و توی لات بازی هم از این لات های گردان کم نمیاورد . کلاً خودش یک برندی بود از هر دو جهت ولی برای اینکه بتونه گردان رو خوب اداره کنه ، جدی بود ، کم حرف بود ، عبوس بود و وقتی بچه ها زیادی شلوغ می کردند ، به کسی راه نمی داد .
در عوض به یکسری از اسطوره ها بیشتر میدون میداد . البته این بچه های داش مشتی گردان رو هم راضی نگه می داشت . مثلاً یک سری بچه ها بودند مثل شهید علیرضا پیکاری و شهید حاج رسول فیروزبخت . این ها خوششون نمیومد به کسی از جلو نظام بدن ، یا مثلا رزم شبانه بذارن یا امثال این کارها . این هم شدنی نبود که مثلا این ها رو بیاری بگذاری توی دسته ی یک نفر که بهشون از جلو نظام بده . این ها اسم خودشون رو گذاشته بودن نیرو های آزاد گردان و کلا سید ولشون کرده بود .
گاهی هم بعضی بچه ها میرفتن شیطنت می کردند و صبحگاه نمی‌آمدند . یک بار ، یکی از بچه های گردان تعریف میکرد ، میگفت که یه پسره رفته بود توی دستشویی قایم شده بود که این صبحگاه بچه ها را بیفتن ، برن و بعد از اینکه خیالش راحت شد بیاد بیرون .
سیدمحمد هم خیلی آروم و بدون صدا ، کل بچه های گردان رو برداشته بود ، آورده بود پشت دستشویی . بدون صدا توی سکوت کامل ، بچه ها رو نگه داشت اونجا تا این پسر که از دستشویی اومد بیرون ، یک مرتبه دیده بود همه ی گردان وایسادن بیرون دستشویی .
بعد سید با ناراحتی بهش گفته بود چرا فرار میکنی از صبحگاه ؟ فکر می کنی من نمیدونم تو میری اون توو قایم میشی؟

شهید حاج عبدالله نوریان ، یه زمانی میگفت که وقتی نیرو از دور میاد به سمت من ، تا یه نگاه بهش می کنم می فهمم که کیه و چی میخواد ، چی میخواد بگه و دنبال چیه .
شهید سید محمد هم وقتی نیرو ها رو میدید ، توجه می شد باید چه رفتاری باهاش داشته باشه . حاج عبدالله به سید محمد گفته بود این نیروهای آزاد رو بگذار به عهده خودم و تو به اینها فشار نیار . نخواه که مثلا اینها رو بیاری و تابعشون کنی یا به اجبار توی سیستم بذاریشون .

اینها رو کاری نداشته باش . اینها رو بذار بعهده ی خودم . خود حاج عبدالله هم میدونست واقعا چطور برخورد کنه و اینها رو مهار می‌کرد . این بچه ها با بچه هایی که بعضا از بچه های اسطوره مون هم بودند ، سخت ترین معبر ها و راهکار ها رو باز می کردند . مثلا شهید پیام پوررازقی یا شهید مهدی ضیائی از اسطوره ها بودند و کسایی بودند که توی سخت ترین شرایط ، مرد میدون بودند .
شهید سید محمد میدونست که اگر بد ترین و سخت ترین راهکار ها رو به همین بچه های اصطلاحا لات بده ، هر جوری که شده باشه ، هرطور شده ، راهکار رو باز میکنند و گرفتار نمیمونن توی کار . چون این ها بچه های با معنویت و با دل و جیگری اند که دیگه مهار کردنشون سخته .
واقعیت اینه که خب بالاخره از اقصا نقاط شهر ، یک عده آدم های ویژه که به لحاظ اراده خیلی قدرتمند بودند ، اومده بودند و جمع شده بودند و حالا شده بودند رزمندگان اسلام . از طرفی مدیریت کردن آدم های قوی که صاحب نظرند یا صاحب فکر ، صاحب توانایی ، قوت و قدرت بالایی هستند ، کار سختیه .
یعنی خیلی سخته که کسی بخواد این ها رو مدیریت کنه و زیر فرمان خودش نگه داره . چون هر کدوم بالاخره یک ایده‌ ای دارند ، یک نظری دارن ، یک حرفی دارن و یه روح مستحکمی دارند که نمیشه این ها رو کانالیزه کرد و زور گفت بهشون یا تحت اجبار قرارشون داد . این کار کار سختی بود .
ولی شهید سید محمد اینها رو بالاخره اداره می‌کرد و در عین حال خیلی هم میدون نمیداد که گردان رو بریزن به هم .

سومین فرمانده گردان تخریب لشگر سیدالشهدا ع ، حاج مجید مطیعیان

یادمه که یک دفعه سهید سیدمحمد ، پیش حاج خادم وایساده بود . حاج خادم که فرمانده گردان حضرت زینب که بعدا فرمانده تیپ شد ، عاشق این آدم بود . با سید محمد رفیق بودن و رابطه ی خوب و صمیمی داشتند .

پیش هم وایساده بودن ، من هم رفتم سمتشون ، سلام و علیک کردم و گفتم ببخشید آقا سید یک سوال داشتم؟
گفت بفرمایید ؟!
سید همیشه عبوس بود اما اینجا یادمه خیلی عبوس نبود . توی محوطه گردان حضرت زینب بودیم . گفتم شما لباسات رو کی میشوری ؟ آخه شما همیشه تمیز و اتو کشیده و مرتبی . من این مدتی که توی گردان بودم یک دفعه هم ندیدم شما بشینی لباس بشوری . چیکار می کنی ؟ کی میری حموم ؟ ما نه حموم رفتن تو می بینیم ، نه لباس شستن تو رو میبینیم ، ولی همیشه می بینیم تر و تمیز و شیک میگردی . این رو که پرسیدم ، خودش خندید و حاج خادم هم خندید و جواب هم بهم نداد . سید یه جوابی همینجوری داد و حاج خادم هم یک چیزی گفت و تموم شد .
بعده ها از ذبیح الله کریمی شنیدم که میگفت : یک دفعه رفتم زاغه شهید زعفری ، دیدم سید محمد نشسته و داره لباساش رو توی تشت میشوره . وقتی لباس هاش رو میخواست بشوره ، میرفتم اونجا میشست . جلوی چشم نیروهایش نمی نشست لباساش رو بشوره . این که میگم آدم احساس میکرد که سید ، یک دیسیپلین منحصر به فرد داره ، برای اینه که یک سبک های این مدلی برای خودش داشت .

بعد از شهادت حاج عبدالله ، داش مشتی های گردان ، به سید فشار می‌آوردند که چرا این همه بچه ها رو سوق میدی به سمت جایگاهی که اون جایگاه ، طمع شیطان رو برای کشیدن بچه ها به ریا زیاد میکنه ؟!
میگفتن توی این شرایط ، خیلی طمع شیطان بالاست برای به ریا کشیدن بچه ها و احتمال اینکه به ریاکاری کشیده بشن خیلی زیاده . میگفتن چرا اسطوره ها رو تقویت میکنی و بجاش به ما فشار میاری ؟ چرا اینجوری رفتار میکنی با ما ؟
دائما این دوگانگی و کشمکش در گردان بود و سیدمحمد اذیت میشد از دست این ها و اینها هم اذیت میشدن از دست سید . با ادامه پیدا کردن این کشمکش ها ، یک سری از بچه ها از گردان تخریب رفتن به گردان های دیگه . تحمل این حرفها رو نداشتند و رها کردند و رفتند …

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3479
  • نویسنده : حاج مسعود میسوری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه