• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳

بمباران منطقه عملیاتی کربلای یک به روایت حاج علی اکبر جعفری

  • کد خبر : 3851
بمباران منطقه عملیاتی کربلای یک به روایت حاج علی اکبر جعفری

در منطقه ی عملیاتی کربلای یک ، یک شکاف در محل استقرار ما بود که دهانه اش باز بود و ما در انتهایش چادر زده بودیم. . جای ما تخریب چی ها آن جا بود . یک روز هواپیما های عراق آمد و زاغه مهمات لشگر امام رضا علیه السلام را زد . زاغه مهمات […]

در منطقه ی عملیاتی کربلای یک ، یک شکاف در محل استقرار ما بود که دهانه اش باز بود و ما در انتهایش چادر زده بودیم. . جای ما تخریب چی ها آن جا بود . یک روز هواپیما های عراق آمد و زاغه مهمات لشگر امام رضا علیه السلام را زد . زاغه مهمات که منفجر شد ، هواپیما آمد داخل شیار راهم زد ، یعنی جایی که ما بودیم . کمی بالاتر از محل استقرار ما ، رودخانه ای بود اما من تا آن زمان نرفته بودم آنجا .

یکی از بچه ها به نام آقای خاک پاش ، بین بچه هایی بود که داشتند در رودخانه شنا می کردند .

آقای خاکپاش یکی از پاهاش ترکش خورد . خیلی ترکش بدی هم خورده بود و وسط راه افتاد ، یکی دو نفر هم ترکش کوچک خوردند . کسانی که ترکش های کوچک خورده بودند را جمع کردند و بردند . آقای خاک پاش مانده بود آن وسط .

حاج احمد خسروبابایی آمد و دید خاکپاش افتاده . فکر کنم حاج احمد و خاکپاش بچه محل هم بودند . احمد یک قسمت از بدن خاکپاش را گرفت روی کولش ، یک قسمتش را هم من گرفتم روی کولم و به آب زدیم و در شیار به سمت بالا در آب حرکت کردیم به سمت بهداری . بهداری از ما چند کیلومتر بالاتر بود . با احمد داشتیم از شیار می رفتیم بالا ، خیلی وحشتناک بود . لای شیار ، خمپاره و توپ و همه چیز بود که به سمت ما می آمد . بالاتر که رفتیم ، دیدیم ای بابا ! اینجا  کربلاست . دیدیم کلی از بچه ها ترکش و تیر خورده اند . یکی از بچه محله های ما به نام شهید تقی زاده هم آنجا بود . یادم هست ترکش هواپیما به ایشان خورده بود که خیلی ترکش بدی هست . شاید بدترین ترکش ، ترکش هواپیماست چون آلومینیومی است . من ایشان را دیدم و بلندش کردم ، ترکش از باسنش خورده بود و از گلویش به صورت تونل مانند ، بیرون آمده بود . به حاج احمد گفتم چکار کنیم حالا ؟ دیدیم آنجا ظاهرا یک مقر ارتش بود و دو چادر داشتند .

عملیات کربلای پنج به روایت حاج مسعود تاج آبادی

یک ماشین هم آنجا بود ، اما راننده حاضر نبود سوار مایشین بشود . احمد رانندگی بلد بود . احمد به راننده گفت سوییچ ماشین را بده به من ، مردم دارند شهید می شوند . یا خودت پاشو و بیا تا این ها را برداریم و ببریم یا سوییچ ماشین را به من بده .

وضعیت بچه هایی که آنجا بودند خیلی افتضاح بود . اینقدر تیر و ترکش داشت می رفت و می آمد که نمی دانم چطور بگویم .

بنده خدایی که سوییچ داشت ، پشت یک تپه خوابیده بود . گفت سوییچ ماشین روی ماشین است . بروید و بردارید . احمد ماشین را برداشت و عقب آمد . گفتیم اول این هایی که حالشون بدتر هست را بندازیم پشت ماشین . خیلی بودند . ما سه بار با این ماشین در جاده رفتیم و آمدیم . آن  هایی که حالشان بدتر بود را روی هم انداختیم . یکی دستش قطع شده بود و یکی پایش . جنازه هم بسیار زیاد بود . انگار با احمد در قصابی رفته بودیم . ماشین را  پر کردیم و با احمد در جاده به سمت بهداری حرکت کردیم . بهداری دو سه کیلومتر بالاتر بود . از بهداری کسی پایین نمی آمد و از پایین هم کسی نمی آمد چون جاده بسته بود . اصلا منفجر شده بود و مرتب هم تیر و ترکش می آمد . ما رسیدیم به بهداری و تا ما را دیدیند ، گفتند بیاید تا مجروح ها را سریع خالی کنیم . گفتیم آمبولانس کجاست ؟ گفتند هیچ آمبولانسی نمیاید اینجا !

دوباره با حاج احمد برگشتیم پایین . این هایی که دارم میگم در شرایطی است که تیر و ترکش از زمین و آسمان میامد . دوباره رفتیم و یک سری ها را جمع کردیم و دوباره برگشتیم . در این حین تیر و ترکش به ماشین می خورد ولی به ما نمی خورد . با این حال یک ترکش خورد و شیشه ماشین ما شکست.

روز های سخت پذیرش قطعنامه 598

ما مجروح ها را می بردیم بالا ، در بهداری پیاده می کردیم دوباره برمی گشتیم . هر کسی که زنده بود را در سه نوبت آوردیم . احتمال داشت خیلی ها در راه کشته بشوند اما تا نگاهشان به ما می افتاد فریاد میزدند و می گفتند ما را ببرید .

ما می گفتیم شما را می بریم ، اما احتمال دارد کشته بشوید . سه مرتبه ماشین را پر کردیم و مجروح ها را بردیم و رساندیم به بهداری . اما مدت زیادی طول میکشید تا هر بار میرفتیم و برمیگشتیم . خب بالاخره دو نفر آدم ، چقدر می توانستیم جمع کنیم ؟ نمیدانم چقدر طول کشید ، شاید حدود دو سه ساعت طول کشید . خلاصه یک سری از این بچه ها عمرشان به دنیا بود که زنده ماندند و یک سری ها هم شهید شدند .

با توجه محدودیت هایی که داشتیم ، یک سری از شهدا را نمیتوانستیم بیاوریم چون ممکن بود خودمان کشته شویم . ولی باید جانبازها را می آوردیم .

این عملیات کربلای یک بود که خود این عملیات بدترین عملیاتی بود که با احمد شرکت کردیم . آقای خاک پاش هم بعد از این همه سال ، هر وقت من را می بیند می گفت خیلی کارت درسته.

حاج احمد خسرو بابایی یک شیرمرد واقعی هست . یک سری از بچه ها واقعا مثل شیر شجاعند و خیلی جرأت دارند و خیلی مرد هستند . یکی از آن ها هم حاج احمد هست . یکی هم حاج ناصر اسماعیل یزدی و یکی هم حسن نسیمی . این هایی که من دیدمشون و با آن ها در عملیات بودم ، اصلا بی نظیرند و واقعا ترس حالیشون نیست .

هرکس برای نماز به جبهه نیامده میتواند از گردان تخریب برود
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3851

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه