• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
هرگز آن عصبانیتش از یادم نمیرود

این چیز ها ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه !

  • کد خبر : 1775
این چیز ها ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه !

او (شهید عبدالحسین برونسی ) جبهه ماند و من آمدم مشهد ، مرخصی ، صبح روز بعد رفتم ملک آباد ، مقر سپاه . یکی از مسئولین رده بالای سپاه گفت : به هرکدوم از فرماندهان وسیله ای دادیم ، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده . مکث کرد و ادامه داد : […]

او (شهید عبدالحسین برونسی ) جبهه ماند و من آمدم مشهد ، مرخصی ، صبح روز بعد رفتم ملک آباد ، مقر سپاه . یکی از مسئولین رده بالای سپاه گفت : به هرکدوم از فرماندهان وسیله ای دادیم ، یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده . مکث کرد و ادامه داد : حالا که ایشون نیست شما زحمتش رو میکشین که ببرین خونشون ؟

میدانستم حاجی اگر بود به هیچ عنوان قبول نمیکرد . پیش خودم گفتم : چی ازین بهتر که تا نیست من ترتیب کارو بدم ؟!

این طوری وقتی خبردار میشد ، در مقابل عمل انجام شده قرار میگرفت و نمیتوانست کاری بکند . برای همین گفتم : با کمال میل قبول میکنم . ماشین لباسشویی را گذاشتم عقب یک وانت و سریع بردم خانه شان .

هرگز آن عصبانیتش از یادم نمیرود . همین که از موضوع ماشین لباسشویی خبردار شده بود و فهمیده بود از کجا آب میخورد ، یکراست آمده بود سروقت من !

هیچ وقت آنطور ناراحت ندیده بودمش . با صدایی که میلرزید گفت : شما به چه اجازه به خونه ی من ماشین لباسشویی آوردی ؟

چون انتظار همچین برخوردی را نداشتم پاک هول کرده بودم . گفتم از طرف بالا به من دستور دادن …

ناراحت تر از قبل گفت : عذر بدتر از گناه !!  مکثی کرد و خشن ادامه داد : همین حالا می آی و اون تحفه رو برش میداری و میبریش همون جایی که آوردی !

کم کم اوضاع و احوال دستم می آمد و به خودم مسلط میشدم . گفتم : حالا مگه چی شده که این جوری داری زمین و آسمونو به هم میدوزی حاج آقا!؟

گفتم: جوجه ! تو آمدی ما را بگیری؟

با پرخاش گفت : مگه من رفتم جنگ که ماشین لباسشویی بیاد خونه ام؟

گفتم : بابا یک تیکه کوچیک حقت بود ، بهت دادن …

گفت : شما میخواین اجر منو از بین ببرین ! ما برای چیز دیگه ای میریم جنگ . داریم به وظیفه ی شرعی عمل میکنیم . همین چیز هاست که ممکنه ما رو از مسیر منحرف کنه !!

آهی از ته دل کشید ، نگاهش را از نگاهم گرفت و خیره ی طرف دیگری شد . گفت نازه همین حقوقی رو هم که میگیرم نمیدونم حقم باشه یا نه !

اصلا وقتی که می آم مرخصی باید برم کار کنم و خرج زن و بچه رو در بیارم و باز برم جبهه !

اونوقت شما به خودتون اجازه ی این کار ها رو میدین ؟ این کار از تو بعید بود آقا سید !

آخرش هم زیر بار نرفت ، محکم و جدی گفت : خودت اونو آوردی ، خودت هم می آی و میبریش .

من هم زدم به در لجبازی و گفتم : اون ماشین حق زن و بچه شماست و باید توی خونه بمونه . حداحافظی کرد و در حال رفتن گفت : ما به اون دست نمیزنیم تا بیای و ببریش .

با خودم گفتم هر حرفش رو که گوش کنم ، این یکی رو دیگه گوش نمیکنم . همینطور هم شد . بعد از آن پا توی یک کفش کردم و دیگه نرفتم ماشین لباسشویی رو بیاورم . خدا رحمتش کند اوهم به خانمش گفته بود ماشین رو از توی کارتنش در نیاری .

تا زمان شهادتش همانطورتوی کارتن ماند و اصلا دست نخورد … مدتها بعد از شهادتش آن را با یک ماشین لباسشویی نو تر عوض کردم و بردم برای زن و بچه اش …

شبی که شهید حاج قاسم اصغری روی سیم خاردار خوابید
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1775
  • نویسنده : سید کاظم حسینی
  • منبع : خاک های نرم کوشک

خاطرات مشابه

ثبت دیدگاه