• امروز : پنجشنبه, ۱۰ خرداد , ۱۴۰۳
روایت پدر شهید عباس دانشگر

امروز مدرسه دیر نشد

  • کد خبر : 1678
امروز مدرسه دیر نشد

روایت پدر شهید عباس دانشگر : برای حضور به موقع در مسجد ، یک رادیوی قدیمی در آشپزخانه بود که همیشه قبل از اذان آن را روشن میکردم تا اعضای خانواده متوجه نماز باشند . گاهی هم که فراموش میکردم رادیو را روشن کنم میدیدم عباس و برادرانش وضو نگرفتند . به کنایه میگفتم : […]

روایت پدر شهید عباس دانشگر :

برای حضور به موقع در مسجد ، یک رادیوی قدیمی در آشپزخانه بود که همیشه قبل از اذان آن را روشن میکردم تا اعضای خانواده متوجه نماز باشند . گاهی هم که فراموش میکردم رادیو را روشن کنم میدیدم عباس و برادرانش وضو نگرفتند . به کنایه میگفتم : امروز مدرسه دیر شد . قبلا فیلمی به نام ( باز مدرسه دیر شد ) را خانوادگی از تلوزیون دیده بودیم . سوژه ای شده بود تا هرگاه برای رفتن به مسجد کسی آماده نبود ، آن را میگفتم . همین بگو و بخند و گپ و گفت باعث میشد فضای خانه عوض شود و همه در نماز جماعت حضور پیدا میکردیم .

یک روز که میخواستم به مسجد بروم ، تصورم این بود که عباس به مسجد رفته ، درب اتاق را باز کردم دیدم مشغول مطالعه است . بهش گفتم : ( عباس باز مدرسه دیر شد )

دیدم سریع بلند شد تا آماده شود . من از خانه بیرون آمدم و با وسیله نقلیه به مسجد رفتم . برای پارک کردن خودرو در خیابان پشتی مسجد کمی معطل شدم . وقتی وارد مسجد شدم ، عباس را دیدم . به من لبخندی زد و نفس نفس زنان گفت : امروز مدرسه دیر نشد . با هم خندیدیم … فهمیدم از خانه تا مسجد دویده است .

دوستانش گفتند که رسول دوست داشت همین جا دفن بشه
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1678
  • نویسنده : پدر شهید عباس دانشگر
  • منبع : کتاب آخرین نماز در حلب

برچسب ها

خاطرات مشابه

ثبت دیدگاه