• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

شهید پیام پوررازقی

ملاتی که شهید پیام پوررازقی درست میکرد
بچه ی ما بیست ساله است

ملاتی که شهید پیام پوررازقی درست میکرد

شهید پیام پوررازقی خیلی بچه نازنینی بود . من نمی دانم چطور به جبهه آمد. شنیده بودم خیلی ثروت داشتند و اقوامش در آمریکا بودند . من نمی دانم چطور شد که به تخریب آمد. در سال شصت و سه در روستاهای آبادان بودیم قبل از فاو عده ای هنوز در آبادان بودند . ما […]

مهربان مثل شهید پیام پوررازقی
اسماعیل ضعف بدنی دارد ...

مهربان مثل شهید پیام پوررازقی

قرار بود به دزفول برویم و 4 الی 5 نفری بودن که می خواستند تلفن بزنند. پیام پوررازقی یک مقدار به من پول داد گفت با این پول یک مقدار جگر برای اسماعیل بخر. گفت خیلی ضعف بدنی دارد و من خبر دارم. گفتم چشم. خیلی روح لطیفی داشت.  بهش گفتم این ها را پیام […]

ایمان و توکل به شیوه ی شهید پیام پوررازقی
تردید برای مرخصی

ایمان و توکل به شیوه ی شهید پیام پوررازقی

در ام النوشه بودیم که سید اسماعیل موسوی معاون دوم گردان بود. معاون اول گردان سید محمد زینال حسینی بود و معاون دوم هم سید اسماعیل موسوی بود.  پور رازقی هم یکی از یل های گردان محسوب میشد . با آنکه سن و سالی نداشت اما روحیات و شجاعت و تجربه اش عالی بود. شهید […]

نماز شبی که شهید پیام پوررازقی میخواند
دلش نمیخواست کسی ببیند...

نماز شبی که شهید پیام پوررازقی میخواند

خاطراتی که از پیام دارم در واقع بیشتر  چون مشغول عبادت و نماز بودند در آن حالت دیده ام. یکی از خاطراتی که از ایشان دارم وقتی وارد تخریب سید الشهدا شدیم بچه ها برای شهادت حاج عبداله نوریان رفته بودند. چند شبی ما جمع 4 الی 5 نفری خودمان بودیم تا اینکه بچه ها […]

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج حسین بداغی
آشنایی با شهید نوریان و گردان تخریب

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج حسین بداغی

بسم الله الرحمن الرحیم ماجرای ورود من به گردان تخریب و اشنایی با حاج عبداله نوریان را عرض می‌ کنم . سال تحصیلی 62 -63 یعنی مهر ماه 63 ما در یک مدرسه به نام مهران سجده ای درس می خواندیم. در فلکه ی دوم تهران پارس بود . یک معلم امور تربیتی ، به […]

برادر داوود ! یک یا حسین دیگه بگی رسیدیم
پنجاه متر بیشتر نمونده

برادر داوود ! یک یا حسین دیگه بگی رسیدیم

روز آخر عملیات بدر ، بعد از عقب نشینی بود که حاج عبدالله نوریان گفت برید هرچی که اونور آب مونده  منهدم کنید . ما رفتیم و کارامون که تموم شد برگشتیم .شهید خیاط فیض چون گلوگه خورده بود و نمیتونست بیاد عقب پل رو منفجر کرد و خودش هم شهید شد . منم اونجا […]

من گفتم یارِ من پیام ، اونم قبول کرد
شهید پیام پوررزاقی

من گفتم یارِ من پیام ، اونم قبول کرد

سید گفت : دوبه دو یار انتخاب کنید برای حمل مجروح… هنوز حرف های آقاسید تمام نشده بود که من خودم رو کنار شهیدپیام رسوندم وگفتم “یارمن پیام” اون هم با خنده قبول کرد. یه مسیر شاید ۳۰۰ متری رو میبایستی همدیگر رو قلمدوش میکردیم وسرازیری میرفتیم وسربالایی برمیگشتیم.. مسیر شیب دار هم بود و رفت اومد واقعا سخت بود..