• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

به روایت حاج اصغر معصومی

پیام پوررازقی چهار شبانه روز پرستارم شد
بعداً فهمیدم که حصبه روده گرفته بودم

پیام پوررازقی چهار شبانه روز پرستارم شد

در عملیات کربلای یک در منطقه مهران ، به شدت بیمار شده بودم . حاج ناصر اربابیان که مسئول ما بود ، گفت برادر معصومی حالش بد شده است ، به درمانگاه ببریدش و من را به درمانگاه بردند . در آن دو سه روز نتوانستم چیزی بخورم . من را معاینه کردند سرم وصل […]

عملیات کربلای یک به روایت حاج اصغر معصومی
ما مامور شدیم به طرح برنامه و اطلاعات عملیات

عملیات کربلای یک به روایت حاج اصغر معصومی

من قبل از عملیات کربلای یک به منطقه آمدم و به گردان رفتم . چند روزی گذشت و گفتند بچه ها سوار شوید تا به عملیات برویم . ما در حالی که نمی دانستیم کجا می رویم سوار شدیم ، وقتی سوار مینی بوس شدیم من تب کردم و حالم بد شد و در ماشین […]

سید محمد هم ادامه دهنده راه حاج عبدالله بود
آنهایی که رفتند، صبر و تحملشان کم بود

سید محمد هم ادامه دهنده راه حاج عبدالله بود

شهید حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان) با بچه ها خیلی رفیق بود . وقتی می شنید که اصغر معصومی می خواهد تسویه کند و برود پیش من می آمد پیشانی من را می بوسید و صلوات می فرستاد. و به من می گفت: در پیشانی تو نوشته شده وقف تخریب.  تو باید این جا بمانی. […]

شنیدم بعضی بچه ها جن ظاهر میکنند
خواهش می کنم از این شوخی ها نکن

شنیدم بعضی بچه ها جن ظاهر میکنند

یک مدت با بچه ها شوخی جنّ می کردم و بچه ها را می ترساندم .  و همه می گفتند اصغر معصومی جن ظاهر می کند . البته اینطور نبود اما می گفتند . یک روز رفتیم صبح گاه در قصر شیرین در سراب گرم بودیم. جای خیلی قشنگی است و یک استخر پروش ماهی […]

شرکت در مراسم هفتم شهید غلامرضا زعفری
حاج عبدالله به سرزدن به خانوده شهدا مقید بود

شرکت در مراسم هفتم شهید غلامرضا زعفری

وقتی که شهید زعفری شهید شد ، من تهران بودم . شهید حاج عبدالل نوریان (فرمانده گردان ) بچه ها را برای دیدار خانواده شهید آورده بود تهران . در همان ایام حاج عبدالله تنهایی آمد درب منزل ما که پدر و مادرم هم خانه نبودند . من هم تنها بودم . حاج عبدالله در […]

خیاط گردان تخریب ، شهید صبرعلی کلانتر
راه اندازی چرخ خیاطی غنیمتی

خیاط گردان تخریب ، شهید صبرعلی کلانتر

ما در گردان که بودیم یک سری نیروهای جدید آمد و پخش گردان شدند و چادرهایشان مشخص شد. تیم بندی و دسته بندی شدند. چند روزی که صبح گاه می رفتیم ، من دیدم یک پسر قد بلندی است و خیلی شلوغ است لهجه ترکی داشت و جدید بود. من زیاد طرفش نمی رفتم چون […]

فرماندهی که با غم نیروهایش غمگین و با شادیشان شاد میشد
شهید حاج عبدالله نوریان

فرماندهی که با غم نیروهایش غمگین و با شادیشان شاد میشد

خدا رحمت کند شهید حاج عبدالله نوریان را . یکی از خصلت های خوبی که داشت با همه بچه ها رفاقت می کرد . حاج عبدالله هم غم بچه ها را می خورد با غمشان غمگین و با شادیشان شاد می شد. با خود من این برخورد را داشت . وضع مالی خانواده مان را […]

بعد از هر عملیات ، سر زدن به خانواده شهدا اجباری بود
با لباس نظامی و پرچم و پلاکارد

بعد از هر عملیات ، سر زدن به خانواده شهدا اجباری بود

بعد از هر عملیات حاج عبدالله کل بچه ها را اجبار می کرد که با لباس نظامی به تهران برویم در لانه جاسوسی ما را می خواباند  و ناهار و شام  تهیه می کرد . البته در تهران تهیه ناهار و شام خیلی سخت بود.  حاج عبدالله ما را  می برد تا به  تمام خانواده […]

مسئول حمام ، شهید سلطانعلی معصومی
خاطره ی پدر شهید معصومی از فرزند شهیدش

مسئول حمام ، شهید سلطانعلی معصومی

در گردان هر کسی یک مسئولیتی می گرفت . مثلا یکی مسئول تدارکات و یکی مسئول تسلیحات بود و بالاخره هر کسی که مسئولیتی داشت. سلطان خدابیامرز ما را مسئول حمام کرده بودند. کسی که مسئول حمام می شد باید یک ساعت قبل از اذان بیدار می شد و زیر حمام را روشن می کرد […]

شهید مصطفی مبینی ، یک اسطوره ی واقعی
بند سه اجرا شده مبینی

شهید مصطفی مبینی ، یک اسطوره ی واقعی

من بعد از خیبر که آمدم گردان، در جاده اهواز خرمشهر رفتیم و 50 کیلومتر بعد از آن  یک مقری را زدیم به نام حاج علی موحد  و چادر ها را با بچه ها برپا کردیم و مستقر شدیم در آن جا به بچه ها تداوم آموزش دادند. ما با حاج ناصر اسماعیل یزدی احمد […]