• امروز : دوشنبه, ۲۳ شهریور , ۱۴۰۵

لشگر ده سید الشهداء

امروز در رکوع نماز یک چیزهایی نشانم دادند …
شهید مهدی اسماعیلی پور

امروز در رکوع نماز یک چیزهایی نشانم دادند …

ما یک شهید اسماعیل پور داشتیم که ایشان همیشه سر نماز خیلی شدید گریه می کرد و اشک می ریخت . بعد از نماز سجده می‌کرد و اشک می ریخت. قبل از عملیات عاشورای سه بود . بعد از عملیات عاشورای سه که ایشان را دیدم خیلی خاکی شده بود . صورت و محاسنش خاک […]

هر کاری می کنم شهید نمی شوم
امید داشتم که در این عملیات شهید می شوم اما نشد

هر کاری می کنم شهید نمی شوم

زمانی که ما از ام الرصاص به مقر فاو آمدیم. بچه های غواصی هم تازه رسیده بودند. شهید محمد خاک فیروز به سراغ من آمد و گفت حاج اقا بیا با شما کار دارم. در خرمشهر بودیم. در یکی از خانه های خرمشهر رفتیم. شروع کرد به درد دل کردن و گفت : هر کاری […]

این حاجیه کیه که این جاست؟  سواد هم داره ؟
گفت و گوی حاج حسن کسبی و حاج رسول فیروزبخت

این حاجیه کیه که این جاست؟ سواد هم داره ؟

در قلاجه بودیم قبل از کربلای یک ، تازه به گردان آمده بود. شهید حاج رسول فیروزبحت هم آنجا بود . مدتی قبل سر یک ماجرایی عذرش را از گردان خواسته بودند. آن ماجرا هم چیز خاصی نبود. یک شوخی کرده بود و بعضی ها را اذیت کرده بود.  دلخور شده بود و رفته بود […]

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت
هزار تومان جایزه ی هرکس جگر دارد ...

معرکه گیری به سبک شهید حاج رسول فیروزبخت

برای عملیات کربلای 4 و کربلای 5 آماده می شدیم . شهید سید محمد زینال حسینی آمدند و یک تعداد از بچه ها را را انتخاب کرد.حدود 20 نفر که به سد دز بروند و آموزش غواصی ببینند. مسئول اموزش غواصی آقای میسوری بود. به خاطر اینکه قبلا  با یک سری از بچه ها ی […]

میدان مینی که شهید هادی مهین بابایی پیدا کرد
یک میدان مین جا مانده

میدان مینی که شهید هادی مهین بابایی پیدا کرد

شهید هادی مهین بابایی را من در چنانه دیدم . با همدیگر عکس هم انداختیم. خیلی ساکت و آرام بود.اما شلوغ که شلوغ بازی هایش در کلام بود و در رفتار نبود. پاهایش یک مقدار رو به داخل بود و جنب و جوشش مثل ما نبود. سپاهی شده بود و سعی می کرد خودش را […]

وداع با سیزده شهید شیمیایی گردان تخریب
فقط نگاه میکردم و اشک میریختم

وداع با سیزده شهید شیمیایی گردان تخریب

خدا شهید کاظمی و سیزده شهید شیمیایی گردان تخریب در عملیات بیت المقدس چهار را بیامرزد ، این ها وقتی شهید شدند من تهران بودم شنیدم که غرب بوده که شیمیایی شده است. وقتی شنیدم به ستاد معراج رفتم . گفتم دو ،سه تا از دوستانم این جا هستند. به ما اجازه دادند که داخل […]

روزی که با شهید علیرضا پیکاری قهر کردم
چهارده سال نمیدانستم علی کجاست

روزی که با شهید علیرضا پیکاری قهر کردم

ما دو نفر قبل از عملیات والفجر با هم رفتیم آموزش آبی و خاکی. کمیته ویژه هوابرد که خودم هم بعداً جذب آنجا شدم. عملیات تمام شد و نامه زدند به لشکر که ما این ها را می خواهیم. من و علی در آن دوره نمره خوبی گرفته بودیم .از نظر آنها مناسب این کار […]

همیشه خدا خدا می کردم که برای بچه ها اتفاقی نیفتد
روزی که فکر کردم علی پیکاری شهید شده

همیشه خدا خدا می کردم که برای بچه ها اتفاقی نیفتد

همیشه خدا خدا می کردم که برامون اتفاقی نیفتد . زیرا نمی دانستم که چه کسی را به عقب بیارم.  همیشه دعا می کردم که کسی چیزیش نشود. عملیات والفجر8 هم خیلی این دعا را می کردم. می گفتم برای خودم اتفاقی بیفتد اما برای بچه های تیم نیفتد. عملیات والفجر 8 برای علی پیکاری […]

شوخی شوخی با فرمانده گردان هم شوخی !
وقتی هیچکس نبود ...

شوخی شوخی با فرمانده گردان هم شوخی !

یک بار شهید سید محمد زینال حسینی در دستشویی هایی که خودمان به پلیت (صفحات مواج فلزی ) درست می کردیم شوخی کردم . خب هر کی دستشویی می رفت سنگ پرتاب می کردیم به دستشویی و با تولید صدا اذیت می کردیم. من هم طبق عادت همیشه هر کسی که می رفت داخل با […]

یک روایت از فوتبال بازی کردن شهید نوریان
شهید حاج عبدالله نوریان

یک روایت از فوتبال بازی کردن شهید نوریان

یک روز با ما به چنانه آمد و ما توپی را پیدا کردیم و با هم بازی کردیم. فوتبالش خوب بود . چند تا از بچه ها خیلی خوب فوتبال بازی می کردند از جمله: شهید نباتی، شهید مجیدرضایی بود که شهید نباتی بعدا آمد. فوتبال بازی کردنشان عالی بود.ممقانی دروازه بود و من مدام […]