• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های خاطرات شهدای دفاع مقدس - صفحه 46 از 49 - خالدین

فاتح خرمشهر ، شهید حاج احمد کاظمی
شهید کاظمی به روایت شهید حاج قاسم سلیمانی

فاتح خرمشهر ، شهید حاج احمد کاظمی

من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت احمد گفته شد، حداقل تیتر همهء روزنامه های  ما باید این جمله باشد که “فاتح خرمشهر شهید شد”. همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، در هنر و در هرچیزی که از بین ما میرود بلافاصله تیتر میزنیم “پدر علم ریاضی” ایران از دنیا رفت. فکر […]

امروز يك شليك تأثير گذار است ، هر روزي هم كه شروع كنيد دير نيست
گزیده ای از سخنرانی شهید حاج حسن طهرانی مقدم

امروز يك شليك تأثير گذار است ، هر روزي هم كه شروع كنيد دير نيست

15 فروردين 62 بود در پايگاه گلف اهواز، آقا رحيم بنده را خواستند و ابلاغ راه اندازي توپخانه در سپاه را به من دادند. من هم بلافاصله به سمت شوش راهي شدم و خودم را به سردار فضلي رساندم و از او درخواست كردم كه شهيد شفيع زاده را در اختيار ما بگذارد كه در […]

فقط می‌خواهیم ملت‌ها زیر سلطه دشمنان و زیر سلطه ظالمان نباشند
مصاحبه شهید حاج محسن دین شعاری

فقط می‌خواهیم ملت‌ها زیر سلطه دشمنان و زیر سلطه ظالمان نباشند

انگیزه در هر فرد مسلمان این است، به داد هر مظلومی که در هر نقطه جهان فریاد می‌زند، به داد این برادرها برسد و خوشبختانه ما در چنین موقعیتی هستیم. واقعا شکر می‌کنیم که در این زمان به دنیا آمدیم و به ندای اسلام لبیک گفتیم و ما هم به تبعیت از اصحاب رسول الله […]

فرمانده لشکر ده هزار نفری به من گفت می‌توانی یک دسته نیرو به من قرض بدهی؟
مظلومیت افرادی مثل حاج همت این ‌جا بود

فرمانده لشکر ده هزار نفری به من گفت می‌توانی یک دسته نیرو به من قرض بدهی؟

متن زیر بخش‌هایی از کتاب «ذوالفقار» نوشته «علی‌اکبر مزدآبادی» است که در آن خاطرات شفاهی شهید حاج قاسم سلیمانی را گردآوری کرده است که قسمت پنجم آن را در ادامه می‌خوانید: در عملیات خیبر روی شهید زین‌الدین و بچه‌های لشگر 17 علی ابن ابیطالب (ع) خیلی فشار بود. چون تو ضلع مرکزی جزیره‌ جنوبی مجنون […]

برای بچه های رزمنده احتیاج به تعدادی چفیه داریم
سفارش خرید شهید ابراهیم هادی

برای بچه های رزمنده احتیاج به تعدادی چفیه داریم

اواخر سال 1360 بود. ابراهیم در مرخصی به سر می برد. آخر شب بود که آمد خانه، کمی صحبت کردیم. بعد دیدم توی جیبش یک دسته بزرگ اسکناس قرار دارد! گفتم: راستی داداش! اینهمه پول از کجا می یاری!؟ من چندبار تا حالا دیدم که به مردم کمک می کنی، برای هیئت خرج می کنی، […]

خودش تا اذان صبح به جای ما پست داد
فرمانده لشکر ، آقا مهدی زین الدین

خودش تا اذان صبح به جای ما پست داد

قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به […]

تحلیل شهید همت از علت ناکامی عراق با وجود توطئه های بنی صدر
سخنرانی شهید همت قبل از عملیات والفجر

تحلیل شهید همت از علت ناکامی عراق با وجود توطئه های بنی صدر

عراق در قسمت جنوب در دو محور، حرکت خودش را برای داخل شدن (به کشور ما ) آغاز کرد؛ یکی محور عین خوش ـ فکه و دیگری خرمشهر به سمت اهواز . این محورهایی بود که عراق در روزهای اول حمله، مورد استفاده قرار داد. در مقابل آنها هم نیرویی نبود. یک افسر نیروی هوایی […]

چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی می‌گی؟
قسمتی از سخنرانی شهید همت قبل از عملیات والفجر

چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی می‌گی؟

از دست کریمی، زیر لب غرولند می‌کردم که «اگر مردی خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف. فکر نمی‌کرد من با این سن و سالم،‌ چه‌طور این‌ها را از پل رد کنم؛‌ آن هم پل شناور. وقتی روی موتور می‌نشستم، پام به زور به زمین […]

حالا این بستنی که با من خوردی تا آخر عمرت بیادت می‌ماند
دلم بستنی می‌خواهد

حالا این بستنی که با من خوردی تا آخر عمرت بیادت می‌ماند

یکی از روزهای سرد زمستان در سال‌های دفاع مقدس را تجربه می‌کردیم. در مسیر بازگشت از کرمانشاه، جایی که سرما در مغز استخوان‎مان نفوذ می‌کرد و گویی باد صورت‎مان را سیلی می‌زد، در منطقه‌ای اطراف همدان با شهید صالحی همراه و مشغول رانندگی بودم. شهید صالحی گفت: «دلم بستنی می‌خواهد!» تنها چیزی که در آن […]

این امتحانی بزرگ از جانب پروردگار است
صندلی خالی شهید غلامرضا صالحی

این امتحانی بزرگ از جانب پروردگار است

سال 1364 نام من برای زیارت بیت‌الله‌الحرام از طرف سپاه اعلام شد. شور و شعف خاصی سراپای وجودم را فراگرفت. وسایلم را آماده کردم و برای خداحافظی با اقوام، به نجف‌آباد رفتم. صبح روز بعد با خوشحالی به سمت تهران حرکت کردم. اما قبل از راهی شدن، برادر محسن رضایی با سفر بنده مخالفت نمود. […]