یک اتفاقی برای من افتاد. بنده چند سالی اصلا حال روحی خوبی نداشتم و این موضوع طولانی شده بود .
رفتم پیش حضرت آقا و پایین صندلی ایشان نشستم، عکس آن هم موجود هست.
به ایشان گفتم حالم خوب نیست و به همین گونه صحبتم را شروع کردم. گفتم در قبض هستم و حال مناسبی ندارم.
آقا گفتند حیف است شما شاعری باید ذهنت باز و آزاد باشد من را ببین چقدر آرام هستم، با این همه مشکلات و داستان، سنگینی و وظیفه، نگاه کن چگونه آرام هستم.
اول اینکه این موضوع برای من یک شگفتی بود که مثلاً من چه کاری انجام میدهم ؟
گفتم آقا چیزی به من بگویید تا آرام شوم. وقتی میرفتم ایشان من را صدا کردند و گفتند ذکری به تو میگویم، مدام بگو:
لا حول و لا قوّة الاّ باللّه ، لا ملجأ و لا منجى من اللّه الاّ اليه
ایشان معمولا به هیچکس ذکری نمیگفتند.
این روزها شنیدم که به نقل از آقای بهجت گفته میشود که این ذکر را زیاد بگوید و برای جالب بود که آن موقع آقا این ذکر را به من گفتند.





























































































